X
تبلیغات
ادبیات پایداری

چهارشنبه بیست و هفتم فروردین 1393

استاندار گیلان: اقتصاد مقاومتی از اندیشه و فرهنگ بومی ریشه می گیرد.

استاندار گيلان : خود را ملزم می دانم در بخش های مختلف فرهنگی و هنری گام های اساسی برداریم بخاطر اينكه با فرهنگ واقتصاد دولتي به جايي نميرسيم

   استاندار گيلان در نشست با جمعي از هنرمندان با  تاكيد براينكه اقتصاد پويا و محرك  نيازمند رسيدن به استقلال فرهنگي مورد تاكيد رهبر معظم انقلاب است  گفت : حضور هنرمندان در عرصه های فرهنگی و هنری و اندیشه های بلند این قشر دررفع مشکلات و تنگناهاي  جامعه تاثيرگذار است.

به گزارش پایگاه اطلاع رسانی استانداری گیلان ؛ دکتر محمد علی نجفی در نشست صمیمی با جمعی از هنرمندان و پژوهشگران تئاتر وسينما ، موسيقي ، ادبيات ، تاريخ ، عكاسي و هنرهاي تجسمي گفت : تولید آثار فرهنگی و هنری فاخر ، از بروز ناهنجاری ها جلوگیری و اخلاق مدنی را در جامعه تقویت می کند .

استاندار گیلان با بیان اینکه هنرمندان باید از امنیت فرهنگی و فکری کامل برخوردار باشند ، اظهار داشت : خود را ملزم می دانم در بخش های مختلف فرهنگی و هنری گام های اساسی برداریم بخاطر اينكه با فرهنگ واقتصاد دولتي به جايي نمي رسيم .

دكتر نجفي به تاكيدات مكرر رئيس جمهور به گسترش فرهنگ وارتقاي آن در جامعه اشاره كرد وبا بهرگيري از فرمايشات رهبر فرزانه انقلاب در زمينه لزوم تقويت استقلال فرهنگي گفت : رهبری می فرمایند فرهنگ مثل هواست چراكه راه درمان مشکلات اقتصادی بازگشت به فرهنگ اصیل اسلامی ـ ایرانی است و اقتصاد سالم وپويا از فرهنگ بالنده سرچشمه ميگيرد .

اين نشست كه باهمكاري دكتريونس رنجكش مديركل اموراجتماعي استاندار گيلان وباحضورهنرمندان وشاعران گيلاني "انوش نصر،ميرمعنوي،غلامرضامرادي،عباس مهري آتيه،علي پورحسن،فرامرزمحمدي پور،اسماعيل يكتايي،ناصروحدتي،محسن آرياپاد،اميرفخرموسوي،پوراحمدجكتاجي و...برگزارشده بود نماينده عالي دولت در گيلان با بيان اينكه اقتصاد مقاومتي ازانديشه وفرهنگ بومي ريشه مي گيرد افزود: سالهاي سال از بومي سازي فرهنگي وحشت كرديم درحاليكه اگر ميخواهيم در دنيا حرفي براي گفتن داشته باشيم بايد با تكيه بر توانمنديهاي خود در فرهنگ واقتصاد جهان  ايده هاي نو داشته باشيم.

 وي با تاكيد بر رفع تنگ نظريها خاطرنشان كرد  : وقتی فرزندان این سرزمین نتوانند قهرمانان خود را در میان محصولات فرهنگی وطنی و خودی ببینند ناچار به دنبال قهرمانان آن سوی آبها خواهند بود .

دكتر نجفي با اشاره به تاريخ كهن و قديم مردم گيلان گفت :به عنوان مثال اگر شما به جام مارليك توجه كنيد به خوبي ميتوانيد تلفيق هنرمندانه وزيبا ي فرهنگ واقتصاد را مشاهده كنيد وچنين مواردي در گيلان كه زيبايي اقتصاد وفرهنگ را يكجا داشته باشد فراوان است  .

استاندار گیلان به مسائل ومشكلات استان نيز اشاره كرد و  اظهارداشت : حضور هنرمندان در عرصه های فرهنگی و هنری و اندیشه های بلند این قشر دررفع مشکلات و تنگناها تاثيرگذار است.

دکتر نجفی با تأکید براینکه رفع مشکلات گیلان در افزایش آرامش استان بسیار تأثیرگذار است گفت : شرایط اقتصادی گیلان مطلوب نیست و باید تلاش کنیم که فضای امیدی که پس از انتخابات ایجاد شده است کم فروغ نشود .

وی انجام کارهای بنیادین و حمایت از بخش خصوصی را از اولویت های مهم کاری خود اعلام کرد و افزود : بخش خصوصی در سرمایه گذاری استان اگر تقویت نشود قطعا" در کارها موفق نخواهیم بود چرا که در نظامی که تأکید رهبری معظم انقلاب و ریاست جمهور بر مردم محوری است باید نقش مردم و بخش خصوصی را در امور تقویت کنیم .

 

 مدير کل امور اجتماعی و فرهنگی استانداری نيز در این نشست با اشاره به نامگذاری سال 93 به نام اقتصاد و فرهنگ با عزم ملی و مدیریت جهانی گفت : این نشست با هدف بررسی ظرفیت های فرهنگی استان درجهت بهره مندی بیشتر از هنرمندان و اصحاب هنر در راستای تحقق شعار سال برگزار شده است .

یونس رنجکش بابیان اینکه در آینده بناداریم که از دیدگاه های صاحبان فرهنگ و هنر استان در راستای توسعه فرهنگی استان بیشتر بهره ببریم افزود : باتوجه به تأکیدات زیاد رهبر معظم انقلاب براهمیت مسئله فرهنگ ، امیدواریم با برنامه ریزی های بهتر فرهنگ غنی نهفته در گیلان پویاتر شود .

همچنین شرکت کنندگان در این نشست در زمینه ی ضرورت توجه به تحقق شعار سال با بهره گیری از ظرفیت اصحاب فرهنگ و هنر ، آسیب شناسی و رفع دغدغه های فرهنگی ، مقابله با فرهنگ غرب، ایجاد موزه آثار شاخص هنرمندان استان ،  فراهم كردن حضور فعالانه ی مفاخر گیلان در عرصه های تصمیم گیری فرهنگی ، توجه به موسیقی اصیل  ومعماری شهری وروستايي گیلان ، برپایی جشنواره های شعر و آئین های مذهبی ، معرفی سبک زندگی ایرانی و اسلامی اصیل گیلانی ، بازگشایی سینماهای قدیمی ، غنی شدن برنامه های فرهنگی صدا و سیما ، تشکیل اتاق فکر فرهنگی ، نگارش دایره المعارف فرهنگ ، تاریخ و هنر گیلان ، معرفی هرچه بیشتر میراث غنی مردم گیلان، لزوم داشتن پيوست فرهنگي در طرح هاي عمراني واقتصادي سخنانی را بیان کردند .

درپایان این نشست صمیمی هنرمندان حاضر تعدادی از آثار خود را به پاس حمایت های استاندار گیلان از اصحاب فرهنگ و هنر به دکتر نجفی تقدیم کردند.

 

 

نوشته شده توسط در 17:52 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه هجدهم فروردین 1393

نگاهی به مجموعه شعر « عینک با بوی پاییز »

فردا آسمان خواهد خندید

 عباس رسولی املشی

 بدون تردید در نزد ایرانیان هیچ هنـری به اندازه   شعر و شاعری نتوانسته است در دل و ذهن آن ها راه پیدا کند . شعر از گذشته دور تاکنون همواره جایگاه و پایگاه مهمّی در میان مردم داشته است . شعر تهییج کننده   مردم برای ایستادگی در برابر ظلم ، شعر همنشین غم‌ها و شادی‌های مردم ، شعر بیانگر آلام و رنج های مردم و شعر مایه   سرافرازی مردم ایران در این دنیای پهناور است .

هر چند جاذبه حیرت انگیز شعر و شاعری باعث شده است تا بسیاری از ناشاعرانِ تهی از قریحه   شاعری وارد این عرصه   مقدّس شوند و با تولید آثار سست و بی کیفیّت خود به بنای استوار شعر فارسی خدشه ایجاد کنند؛ امّا با این حال کم نیستند شـاعرانِ دلسـوخته ، پُرمایه و پُرتوانی که این عرصه را خالی نگذاشته اند و با ارائه   آثاری درخور و ارزشمند، چراغ شعر و شاعری را فروزان نموده اند. یکی از این چهره های درخشان شعر  بی گمان    فرامرز محمّدی پور شاعر توانا و صمیمی گیلان است .

***

دهمین اثر فرامرز محمّدی پور شاعر و پژوهشگر  گیلانی با عنوان « عینک با بوی پاییز » در 90 صفحه از سوی انتشارات سوره  مهر ( حوزه ی هنری گیلان ) در زمستان 1392 روانه   بازار کتاب شد . این اثر 65 شعر سپید کوتاه محمّدی پور را دربر می گیرد . شعرهایی که دغدغه  ارزش های انسانی و دینی در آن ها قلیان دارد و علاوه بر آن دلبستگی به محیطی که شاعر در آن زندگی می کند در این اشعار موج می زند .

استفاده از  واژگانی چون : باران ، رودخانه، گالی ، دریا ، جنگل ، درخت ، چای ، برنج و ... صبغه  محلی را در شعر او به نمایش می گذارد . به ویژه بسامد بالای واژگان « باران» ( 26 بار ) و « رودخانه » (7 بار) چشمگیر است :

باد می خواند / باران می نویسد / زمین دفتر عاشقانه ها ست / و خدا زیبا ست (شهود  ـ  ص  11)شعر/ پراکنده نیست / که مشت می اندازی ! / رودخانه را نگاه کن/ شعر همین نزدیکی ست  

    ( رودخانه  ـ  ص 19)

 شاعر از مردم جامعه خود دور نیست . با محیطی که در آن زندگی می کند ،  اُنس شگرفی دارد و با پدیده های جهان به راحتی ارتباط ایجاد می کند . تمام دروازه های ذهن او به دنیای شعر باز می شود :

در همین دور نزدیک / یا نزدیک دور/ خانه ای دارم گالی پوش / پنجره ای با بوی باران / و دیواری شبیه باد بهـاران / دروازه‌اش/ به شعر وا می شود ...           

(  تسبیح فرشتگان  ـ  ص 9 )

محمدی پور با شعرهایش زندگی می‌کند؛ شعر شناسنامه شاعر است . و این شعراست که به شاعر هویّت می بخشد . در دیدگاه شاعر برای شاعر شدن باید با پدیده‌های طبیعی نشست و برخاست کرد و باید عاشق باشی تا شاعر شوی :

تنهایی اگر نبود / دلتنگی ، هیچ / باران اگر نبود / آرامش ، هیچ / آفتاب اگر نبود / عاشقی ، هیچ / این همه کلمه / برای شاعر شدن کافی نیست        

  ( این همه کلمات  ـ  ص 53  )

او دست های مخاطب را می گیرد و با خود مهمان کوه ها و باغ های سرسبز چای شمال می کند . در بینش او تمامی پدیده ها به تسبیح خداوند مشغول هستند :

در پای کوه / هندوانه / میهمان باغ چایی که / توت ها می رقصند / به اشاره ی نوازش دست هایی که : / خدا زیبا ست       

(  شمالی « 3 »   ـ  ص 48 )

شاعر گاه از آدم هایی که درد مشترک ندارند و در روزگار مشقّت ، او را از یاد برده اند و حتّی باعث آزار وی شـده اند گِله و شکایت سر می دهد . او همنشین رودخانه ، ماهی‌ها، پرنده ها و جنگل می شود که وی را درک می کنند و حضورش را جشن گرفته اند :

لب رودخانه/ ماهی ها / با رقص ملایم شان/ همزاد با شبنم صبح / برای حضورم/ جشن گرفتند / وقتی/ آدم های جور واجور با من نبودند / آدم هایی که مشتی خاک در چشمت می ریزند ... 

( میهمان پرنده ها  ـ  ص 21 )

 او از این که می بیند در دنیای ماشینی امروز مردم ، اگر چه درکنار هم ولی از هم دورند ، رنج می برد و حسرت می خورد . مردمی که حتّی سلام را با اکراه بر زبان می آورند :

همسایه های قدیمی گم شدند / امروزی‌ها / سلام را به اکراه می برند  

   ( سلام  ـ  ص 79 )

 فصل های پاییز ، بهار و زمستان در اشعار او  رژه می روند ؛ به ویژه فصل پاییز که یادآور دلتنگی های شاعر است . شاعر با خزان دلبستگی عجیبی دارد و حتّی عینکش هم بوی پاییز می دهد :

پاییز به مهربانی می خندد / این فصل زیبای خدا / پای آبشاری که / نیایش است / و زندگی یعنی : / همیشه جاری ! ...

( مهربانی پاییز  ـ  ص 61 )

پاییز را به چشمانت می آویزم / اما/ دست‌هایت / با بهار پیاده می روند / از دورهایی که نمی بینم / چشمانت بهـار را گم نکردند / من / عینکم  بوی پاییز می دهد    

( عینک با بوی پاییز  ـ  ص 23 )

شاعر به روزهای هجرت و پرواز به آسمان نیز می اندیشد . او نگران است از این که به فراموشی سپرده شود :

این روزها / تشییع خود را می بینم / تا پلّه ی فراموشی / راهی نیست !       

(  تشییع  ـ  ص 64 )

 محمّدی پور چهار شعر از این مجموعه شعر را به چشم و چراغ دلِ مومنان یعنی حضرت صاحب ( عج ) اختصاص داده است و ارادت قلبی خود را به منجی عالم بشریّت نشان می دهد . در غیبت او باران نمی خواند و پرنده بارانی ست و شاعر هنوز  همچون دیگرِ منتظران ، فصلِ شکوفایی او را انتظار می کشد :

باران نمی خواند / پرنده بارانی ست / باران چشم هایی که مصنوعی می بارند / پشت گوش زمان نوشته است : / آخر خط ! / آخر خط ! / و ما منتظران همیشگی / کی می شکوفی ؟  

(  شکوفایی « 3 »  ـ  ص 17 )

 بهره گیری هنرمندانه از آرایه  عکس از دل مشغولی های محمّدی پور است . همین عنصر از عوامل زیبایی و کشش در اشعار او است و شوق مخاطب را برای پیگیری ادامه‌ی شعرهایش دوچندان می نماید :

در همین دور نزدیک / یا نزدیک دور / خانه ای دارم گالی پوش ...    

  (  تسبیح فرشتگان  ـ  ص 9  )

عشق را با جنون / و جنون را با عشق می بافند / تا نقشینه ی عشق آباد برآید ...   

(  خنده ماه  ـ  ص 24  )

روشن نگاهی دارم / یا نگاهی روشن / نمی دانم / چشمانم / در کوچه های بن بست / پرسه می زند ...

(  دیوارها – پروانه ها  ـ  ص 27 )

شعری برای زندگی/ و زندگی برای شعر/ بدهکار نیستم/ اگر هم باشم/ به شعر بدهکارم !    

( خط خطی ها « 4 »  ـ  ص 35 )

پرندگانی رها در من / و من رهاتر از پرندگان / به دور از چشم مردابی ها ...

نوشته شده توسط در 18:8 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم فروردین 1393

مراسم سالگرد سردار سرتيپ شهيد حسين املاكي در لنگرود برگزار شد

توجه به اقتصاد و فرهنگ به صورت توأم، جامعه را به کمال می رساند

لنگرود- نایب رییس مجلس شورای اسلامی با اشاره به نامگذاری سالجاری تحت عنوان «اقتصاد و فرهنگ، با عزم ملی و مدیریت جهادی»از سوی رهبر معظم انقلاب گفت: توجه به اقتصاد و فرهنگ به صورت توأم، جامعه را به کمال و سعادت میرساند


به گزارش خبرنگارما ، حجت الاسلام ˈسید محمدحسن ابوترابی فردˈ عصر شنبه در یادواره سردارسرتي‍ب شهید حسین املاکی در مسجد جامع شهرستان لنگرود افزود: اقتصاد منهای اخلاق، جامعه را به کمال و قدرت نمی رساند و لازم است به مقوله اخلاق، بیشتر توجه داشته باشیم.

وی قدرت در نظام اسلامی را ابزاری برای نیل به تعالی و بسط و گسترش عدالت در جامعه عنوان و تصریح کرد: حاکمان اسلامی، مدیران در نظام اسلامی و ملت مسلمان هر قدر می توانند باید به قدرت خود بیفزایند و همانگونه که مقام معظم رهبری فرموده اند؛ از همه مهمتر، قدرت علمی است.

نایب رییس مجلس شورای اسلامی ادامه داد: باید رشد و توسعه علمی به معنای واقعی کلمه در دستور کار قرار گرفته و در متن زندگی باشد چراکه در سایه ایمان و بندگی خدای متعال، می توانیم از قدرت علمی برای رسیدن به قدرت سیاسی، نظامی، اقتصادی و اقتدار ملی و در جهت بسط عدالت در جامعه بشری بهره بگیریم.

حجت الاسلام ابوترابی فرد در ادامه سخنانش؛ به مذاکرات هسته ای ایران با شش قدرت جهانی اشاره و اضافه کرد: اینکه قدرت های دنیا حاضر شده اند با جمهوری اسلامی بر سر یک میز به مذاکره بنشینند، نشان از اقتدار نظام است.

وی این اقتدار را حاصل پایداری ملت و مردم همیشه در صحنه ایران عنوان کرد و گفت: این دستاورد، مؤید اقتدار سیاسی ، دفاعی و صبر و پایداری ملت است و دنیای استکبار قدرت ملت ایران را به رسمیت شناخته است.

نایب رییس مجلس شورای اسلامی ادامه داد: امروز قدرت سیاسی و دفاعی ملت ایران، نظام سلطه و اهداف او را به چالش کشیده چراکه قدرت سیاسی ، علمی و دفاعی جمهوری اسلامی تکیه گاه بزرگی برای ملت های مظلوم است.

حجت الاسلام ابوترابی فرد در بخش دیگری از سخنانش؛ به ویژگی های سردار شهید حسین املاکی اشاره و بیان کرد: این شهید بزرگوار به معنای واقعی کلمه ارزش های اسلامی را در کنار قدرت نظامی به نمایش گذاشت.

وی شهید املاکی را انسانی قدرتمند و مقتدر خواند و گفت: هیچگاه سلاح این شهید را قهرمان نکرد بلکه شهید املاکی با ایمان، ایثار و تربیت در مکتب امام حسین (ع) عزتمند و سرافراز شد.

نایب رییس مجلس شورای اسلامی ادامه داد: قهرمان در منطق دین اسلام یعنی انسانی آراسته به اخلاق، ایثار و عمل صالح که از همه این مولفه ها برای مبارزه با ظلم و ستم و گسترش عدالت بهره می گیرد و شهید املاکی، تجلی این ویژگی ها بود.

به گزارش ایرنا، شهید حسین املاکی قائم مقام فرماندهي لشگر قدس گیلان در نهم فروردین ماه سال 1367 در عملیات والفجر 10 در منطقه عمومی سید صادق، شانه دری روی ارتفاعات بانی بنوک بر اثر بمباران شیمیایی به فیض شهادت رسید وبيكر اين شهيدبزرگوارنيزتاكنون مفقود مي باشد.

رهبر معظم انقلاب درباره این شهیدسرافراز فرمودند: شهید املاکی وقتي كه توی میدان جنگ شیمیایی زدند و خودش هم آنجا در معرض شیمیایی بود، بسیجی بغل دستش ماسک نداشت، شهید املاکی ماسک خودش را برداشت بست به صورت بسیجی همراهش؛ قهرمان یعنی این.

نوشته شده توسط در 18:35 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه دهم فروردین 1393

آبروي آسمان

      


                                             به آبروي آسمان شهادت،

                                                                         سردار شهيد حسين املاكي

مثل دريا بي كران يعني شما

آفتاب و آسمان يعني شما

 

چون پرنده در قفس يعني كه من

در فراسوي زمان يعني شما

 

غنچه غنچه در خزان  پ‍ژمرده ام

دشت سرخ ارغوان يعني شما

 

اي شقايق سيرت ، اي روح بهار 1

از تبار عاشقان يعني شما

 

من سحاب تيره ي افسرده ام

آبروي آسمان يعني شما

 

ماه املاكي و افلاكي من !

آفتاب مهربان يعني شما

 

يار گفتا : قهرمان يعني حسين 2

آن شهيد جاودان يعني شما                                    رحيم زريان

 

 

1- وقتي مزدوران بعثي در عمليات ، اقدام به زدن شيميايي كردند حسين املاكي ماسك خود را به يك بسيجي بخشيد و خود شربت شهادت نوشيد.

2- مقام معظم رهبري

نوشته شده توسط در 17:1 |  لینک ثابت   • 

جمعه هشتم فروردین 1393

خورشيد نبوت0000 ستاره ي درخشان!


   

تقدیم به یاران سفر کرده در دیار عاشقی شهیدانی که حمایت ازولایت وامام خویش را ازبانوی آب وآیینه آموختند و شهیدی که قهرمان ماند سردارشهیدسرتیپ پاسدار«حسین املاکی»قائم مقام فرماندهی لشکرقدس گیلان

به مناسبت بیست وششمین سالروزعملیات والفجر۱۰ وعروج عارفانه این شهیدبزرگوار
اشک سرداری که با سوزو گداز      سینه های آسمان را کرد باز
یاد املاکی که او پرواز کرد              سیرت خوش سیرتان هم ناز کرد
درتقارن سالروزعملیات غرور|آفرین عملیات والفجر10 و ایام فاطمیه میخواهم ازنخستین ستاره ای بنگارم  که در عرش به خورشید نبوت رسید؛ ستاره ای نیلی به رنگ جراحت آسمان و زخم زمان.  ام ابیها! همو که مهربان ترین مادر، حبیبه ی حق و شفیعه ی حشر! مادری که پدر و مادرم فدای پینه ی دست هایش باد. اوکه  محور  ایثار و اولین علت خلقت ، مادر رسالت و همتای ولایت!
.... اکنون به روزهایی می اندیشیم که پس از واقعه ی عظیم غدیر، همراه با حسنین به خانه های اهل مدینه می رفت و با بیان وحیانی خویش حجت الهی را بر غافلان، تمام می کرد و بدین سان از آغاز، حمایت از ولایت، سرلوحه ی خصایل آسمانی اش بود.
...... ومی خواهم بر کتیبه ی زخم از “جبهه جنگ ” بگویم که “پرستوهای مهاجر” به آسمان پرکشیدند . مهاجر بدان معنا که هجرت کردند! برای اینجا نبودند! و بازمهاجر: هجر! آری جز هجرشان ،غم دوریشان چیزی برایم نماند. می خواهم از دستان قدرتمندی که چون سدی آهنین در مقابل تجاوز دشمن ایستادگی نمود و با گام هایی استوار، جسد دشمن جنایتکار را در زیر شن زارهای چزابه مدفون ساخت سخن بگویم.
میخواهم از زمانی بنگارم که یادش بخیر در جبهه ها برابری موج می زد و صداقت حرف اول عشق ،آنگونه که بین زمین و آسمان الفتی بود تا ستارگان زمینی را به سوی خود بخواند و ستاره های آسمان که بر عروج ستاره های زمینی غبطه می خوردند. روزی که صفا و صمیمیت در وسعت نگاه مردان بی ادعا به تصویر کشیده می شد و خستگی از آنان به ستوه آمده بود.
و«حسین املاکی» یکی از این ستارگانی بود که خوش درخشید.
راستی که بدیهی ترین اصل خلقت، این است که جسم می پوسد و آنچه می ماند نام است یاد و اثر،و امروز روزی است که اثر لؤلؤی درخشان آسمان در زمین می درخشد.
اگر از سر انصاف نظاره ای بر تاریخ کشور ما کنیم خواهیم دید که مردان دیروز اجازه ندادند حتی وجبی از خاک کشورمان به دست نامردان بیافتد و گفتند : امروز عصر خمینی است نه از آن پادشاهان قاجار و پهلوی که هرکس هر آنچه که توانست از خاک و فرهنگ و ملیت کشور کرم کرد!
و امروز نیز وارثان مردان این قوم سفارش پیرمراد خود را آویزه گوش خود قرار دادند و بر دل نشانده اند که اجازه ندهند این افتخار مورد تاخت و تاز و سهم خواهی عده ایی گردد و نخواهند گذاشت «این نظام به دست نااهلان و نامردمان بیافتد.»
اکنون که با قلم انس گرفته ام دلتنگ پرواز کبوتران حرم عشق ام، همان حرم سترعفاف ملکوت که فرشتگان در آن باده مستانه زدند آنجا که« راه »است بیراهگی نیست آنجاکه نوراست و ظلمت نیست .
منتظرم تا در آدینه عاشقی ، کام عطشناک زندگی در تمنای زلال دیدار یار، چشم به راه آمدن موعود باشد.
اینک در کوچه های انتظار ره می پیمایم شاید آینه اشکم نیم نگاهی از رخ مهتابی اش را حسرت به دل نماند.
و من چه دلتنگ یاران سفرکرده ام .بدن های بی سر که در خاک « بوارین » سرگذاشتند و آنگاه که مظلومیت فریاد حلبچه آزارشان می داد ویلاهای راحت طلبی را زیر پا له کردند.
عاشقانی که بساط آخرت را در کوله پشتی خود چیدند تا از دوری راه و کمی توشه افسوس نداشته باشند.
به قهرمان «بانی بنوک » می اندیشم که قرارگاه های وصل، بی قراراو شدند.
به موقعیت «یاحسین ماووت» می اندیشم که نیروهایش به فکر موقعیت! نبودند .به سنگر و خط الرأس جغرافیایی که نگاه به نگاه دشمن در زیر بارانی از گلوله به زندگی مفهوم می داد تا مرگ را که حیاط دیگر است به تمسخر بگیرد.آنها به مرحله فنا رسیدند .آخرین مرحله سیرسلوک که من فقط نامش رامی دانم رضا ،قنا، توسل… شاید وسط راه ما را اخراج کردند آنها به مرحله آخر یعنی «فنا » رسیدند فنا در ذات حق! به جایی که اسمش شنیدیم و حلاوتش نچشیدیم!

دوستان شهیدم امروز هوا غبار آلود است ! مه گرفته است! دشمن صورت کریه خود رانشان نمی دهد وای! اگر رهبری نبود ! استغاثه!
و اکنون که به مهمانی دلم آمده ام دلتنگ روزهای با شما بودن هستم ! کاش با شما بودم. با شما بودن در «مجنون و قلاویزان » دلگیر نیست.
آوازهای« شاخ شمیران و غروب کرخه» زیباست . آنجا که در ساحل «اروند» آدمی مبهوت آسمان پرستاره است و کارون موج در موج لبریز از گلایه!!
گلایه از چه؟ تعجب نکن! این بار گلایه از خودمان است . اینکه دیروزمان را به فراموشی سپرده ایم و به جایی رسیده ایم که ندای هل من معین مقتدای مان تکان مان می دهد که «این تذهبون» و باز امیدواریم که فرمود: «این طور نیست که شما خیال کنید حالا چهارنفر آدمی که از راه برگشتند و نیرویشان تمام شد، معنایش این است که نیروی این گردونه عظیم تمام شده است. نه آقا بعضیها در بین راه قوّه شان تمام می شود. بله ضعیفترها وسط راه آذوقه شان تمام می شود.»
شهیدان / استغاثه!
دلم عجیب دلتنگ با شما بودن است یاد حماسه های لشکر قدس گیلان در شلمچه و عبور از سه راه شهادت ، یادمردان «سورن» و «دوعیجی» .
یادش بخیر رمل های داغ جنوب و سنگلاخ های سرد قله های غرب که آرزوی لحظه ای از یاد حضرت دوست غافل شدن را به دل شیطان گذاشته بود .یاد تکبیر عشق، وضوی خون،نمازمعرفت و اشک شوق و سرود وصل خدایی تان بی تابم می کند!
املاکی عزیز تواز رجال صادقی بودی که عالی ترین در عشق شدی و امروز ندای «این عمّار» می شنوم !
شهیدان / استغاثه!
و شاید امروزدنبال عبدالله بن عباس است ،محمدبن ابی بکر است، مالک اشتر است ، میثم تمار است همانهایی که از آنها به عنوان رویشهای دوران غربت اسلام نام می برد.... و شهیدان استغاثه که رویش باشم نه ریزش! سربلندی دیروز مغرورم نکند که تکبر مکن بر ره راستی که دستت گرفتند برخاستی!
« من کان الله کان الله له» پس قلم و قدم را به خاطر رضای او بر می دارم تا شرح صدر افکارتان را بپردازم که « ان مع العسریسرأ» و مباد اینکه در «یوم تبلی السرائر» ندای « یا لیتنی کنت تراباً» سر دهم.
راه کاروان عشق از میان تاریخ می گذرد و هرکسی در هر زمان بدین صدا لبیک گوید از ملازمان کاروان کربلاست!
و تجدید عهدی دیگر! با تو و همه یاران شهیدم پیمان می بندم که لحظه ای از تفکر بسیجی ماندن غافل نشوم «سقیفه» را بشناسم« بصیرت » داشته باشم و ولایت مداری را اصل قراردهم.
شهیدان / استغاثه!
بیاییم به نیابت ازامام شهیدان ویاران سفرکرده و فرمانده قهرمان مان حسین املاکی که همانندمادرخودپیکرمطهرش گمنام مانده است بگوییم........
السلام علیک یا فاطمة الزهرا یا بنت رسول الله!
ما خاک پای یوسف گمگشته ی توییم و حیات و قیام و حکومت و جان و روح و هستی مان رهین یک نگاه آسمانی اوست. انقلاب اسلامی ما جلوه ی کوچکی از نورعنایت فرزند عزیز توست. تمام شقایق های دشت التهاب برای قطره ای از دریای احسانش در انتظار، می سوزند.
خدایا مباد که نسیان و غفلت ما، موعود عاشقان را دل آزرده سازد، که تمام حیات و نهضت ما برای یک تبسم ملیح اوست. سال هاست که دلتنگ غیبت و نهانی اوییم و نیک می دانیم که وجود جودآگینش حضور محض است و نهانی، از آن ماست.
یا فاطمة الزهرا، یا قرة عین الرسول!
پدر و مادرم فدای خاک قدوم گل گمگشته ات باد. نظر عنایت خویش از ما مگیر. ضعیفانیم و چه کسی به ما نظر کند جز مظهر سطوت رسول یار؟ تهی دستانیم و چه کسی احسان مان کند جز جلوه ی غنای دوست؟
یا وجیهتا ًعند الله، اشفعی لنا عند الله!

         ازصداي سخن عشق نديدم خوشتر             يادگاري كه دراين گنبد دواربماند


اسماعیل یکتایی لنگرودی

 

 

نوشته شده توسط در 19:35 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه چهارم اسفند 1392

دروغ گویی منافقین برای کمک به عراق‬/.....همچون گذشته آزاده‌ایم

 

* وظیفه در برابر دفاع از وطن

در ابتدای صحبت هایش از وظیفه خود در قبال حراست و پاسداری از کیان وطن به ما می‌گوید:" با وجود تشکیل خانواده و اینکه سه فرزند کوچک داشتم، برای دفاع از اسلام، ناموس و خاک وطنم، وظیفه خود می‌دانستم که به جبهه بروم. خانواده‌ام را به خدا سپردم و عازم جبهه شدم و اسلحه به دست گرفتم. جبهه به من و امثال من نیاز داشت و من هم به جبهه. باید مقابل دشمن بی‌وجدان می‌ایستادیم و من هم فرزند این سرزمینم و بنا به فرمان حضرت امام ره باید سنگرها را حفظ می‌کردیم. هنوز هم نگران آینده و استقلال وطن هستم و هم‌چون آن روزها برای عزت و سربلندیش دعا می‌کنم تا به دست صاحب اصلی‌اش برسد.

*شرایط سخت اسارت در اردوگاه

او از اینکه ناباورانه به اسارت در‌آمد و هیچ گاه تصور نمی‌کرد که روزی اسیر شود، می‌گوید:"بعد از شب اول عملیات کربلای ۵، ساعت ۱۱ صبح روز جمعه به اسارت دشمن در آمدیم. یک دسته بودیم که به محاصره درآمدیم. وحید اسماعیلی توانست فرار کند؛ ولی دو ماه بعد، به اسارت در‌آمد و ما او را در اردوگاه تکریت ۱۱ دیدیم. من به همراه غلامرضا مرتزج، منوچهر غلامی و موسی بستانیان به اسارت در‌آمدیم. باور این که به اسارت در آمده‌ایم، سخت بود؛ اما راضی بودیم به رضای خدا.

وی در توصیف شرایط موجود در استخبارات و اردوگاه اینچنین اضافه می‌کند: "ما را به بصره منتقل کردند. چند روزی در اتاقک‌های کوچکی در بصره برای بازجویی با سخت‌ترین شکنجه‌ها بودیم؛ تا اینکه ما را به استخبارات بغداد بردند.  بازجویان ما در استخبارات منافقینی بودند که بویی از انسانیت نبرده بودند. روز اول من را به همراه چهار نفر دیگر  به یک اتاق ۴۰ در ۲۰ بردند. یغلبی به ما دادند که از آنها باید برای غذاخوردن و همچنین اجابت مزاج استفاده می‌کردیم. بعد از چند روز تحمل شکنجه و بازجویی به جمع اسرای دیگر در استخبارات اضافه شدیم. سید کرامت حسینی - خدا حفظش کند- در آنجا به ما که به قولی تازه وارد بودیم، روحیه می‌داد و سعی می‌کرد ما را آرام کند.

 

در زادگاه صدام ملعون

بعد از دو ماه به اردوگاه تکریت ۱۱ ، محل زادگاه آن خدانیامرز؛ صدام منتقل شدیم. تصور می‌کردیم که شرایط در آنجا بهتر باشد. اما تصور غلطی بود. به دروغ اسمش اردوگاه بود. در وسط بیابان سوله‌ای زده بودند که محل نگهدار ی حیوانات بود. خودمان توانستیم کمی وضعیتش را بهتر کنیم. چهار سال فقط درد و زجر و سختی بود. من مسئول نظافت اردوگاه بودم. فکر نمی‌کنم که کسی توانست در طول مدت اسارت در تکریت ۱۱ ، یک دستشویی راحت برود. اگر هم می‌توانست، آن روز برایش حکم بهشت را داشت. خدا لعنت کند عدنان افسر عراقی را؛ با شکنجه‌های وحشیانه‌اش موجب شهادت چند تن از اسرای اردوگاه شد. علی آمریکایی داشتیم افسر دیگر عراقی که روزمان را سیاه می‌کرد؛ از خدا مرگ اینها را می‌خواستیم.

اسارت نبود ؛ شکنجه‌گاه بود. نه می‌توانستیم نماز بخوانیم، نه چند دقیقه آسوده بخوابیم و نه ... . حتی چشم دیدن خنده‌های بچه‌ها را نداشتند. یادم هست روزی در اردوگاه سه نفر از بچه‌ها باهم راه می‌رفتند و یکی از آنها برای روحیه دادن شوخی می‌کرد و آنها را می‌خنداند. عراقی‌ها این صحنه را دیدند و به شدت آنها را زدند. در داخل بند ۱ آسایشگاه ۲، مسعود نیک منش ۱۴ ساله بود. از فرط ناراحتی برای بچه‌ها، گوشه‌ای ناراحت و افسرده نشسته بود. عماد نگهبان عراقی آمد و از من پرسید:" چرا ناراحت است؟" من هم به دروغ گفتم:" دلتنگ خانواده است." چون اگر می‌دانستند برای چه ناراحت است، او را می‌زدند. با سر پایین باید در اردوگاه راه می‌رفتیم؛ اگر کسی به آسمان و افق دور‌دست نگاه می‌کرد، بیچاره بود. سر بالا ممنوع بود. آنقدر در آمارگیری، ما روی پاهای خود می‌نشستیم که الان مشکل داریم.

*تنها سلاح در اسارت

گلستان زاده  از مقاومت و ایستادگی در برابر تنبیه‌ها و شکنجه‌های عراقی‌ها می‌گوید:" تنها با اعتقاداتمان توانستیم مقاومت کنیم. برای در امان ماندن از کتک عراقی‌ها آیه شریفه وجعلنا را می‌خوانیدم و از مقابل آنها رد می‌شدیم. آنها هم با همان آیه شریفه، کور می‌شدند و آزارشان به ما نمی‌رسید.  

زمستان اگر می‌خواستند کسی را تنبیه کنند به درون حوضی می‌انداختند و بعد به روی خاک وگل اردوگاه، وحشیانه و به قصد مرگ با کابل می‌زدند و تنها سلاح، یادخدا و ذکر ائمه علیه السلام بود که توان ایستادگی را به ما می‌بخشید.

عراقی‌ها برای نفوذ در اعتقادات بچه‌ها کارهای زیادی می کردند، و ما با توکل برخدا شکست شان می‌دادیم. برایمان تلویزیون می‌‌آوردند و فیلم‌های رقص و آواز پخش می‌کردند. پس از آن، دستگاه ویدیویی آوردند و در آسایشگاهها همه را مجبور می‌کردند که فیلم‌هایشان را تماشا کنند. همه بیرون می‌آمدیم و کتک هم می‌خوردیم. ولی ارزش داشت و باعث شد تا آن دستگاه ویدئو را بردند. می‌دانستیم که اگر قبول کنیم، فردا نقشه‌ای دیگر می‌ریختند و تبلیغات می‌کردند که اسرای ایرانی اینگونه‌اند. در اردوگاه برایمان تلویزیون گذاشتند و دو کانال، نیم ساعت برنامه درباره منافقان و امکاناتی که برای پناهندگان می‌دادند، نشان می‌داد و برای اینکه بچه‌ها را جذب کنند، وادار می‌کردند تا آن برنامه‌ها را ببینند؛ اما با درایت و بینش بسیجی‌وار اسرا آنان به اهداف خود نرسیدند و شکست خوردند.

از عمد کارهایی را به ما محول می‌کردند که در توان و تخصص ما نبود. با ماشین کمپرسی شن می‌آوردند و شن را به گوشه‌ای از اردوگاه می‌ریختند و دستور می‌دادند بدون وسیله و در مدت زمان ۱۰ دقیقه آن را به سمت دیگر اردوگاه ببریم. آنها می‌خواستند ما را اذیت کنند که انجام این کارها را برای ما اجبار می‌کردند. ما هم به حالت دو، با ظرف‌های غذایمان شن‌ها را در ۱۰ دقیقه جابه جا می‌کردیم. عدنان که قصد اذیت کردن ما را داشت؛ مستاصل می‌گفت:" نمیدانم چطور این کار را انجام می دهید." و اینها دیوانه می‌شدند. همه اینها معجزه الهی بود که نمی‌گذاشت بهانه دیگری برای شکنجه به آنها  بدهد.

www.iran-pw (3)

*دروغ گویی منافقان برای کمک به عراقی‌ها

گلستان زاده از آزار وحشیانه ی جاسوسان و منافقین که در پی به دست آوردن بهانه برای اذیت و آزار اسرا بودند، می گوید: "روزی نبود که ما را نیازارند؛ آنها برای این کار متوسل به دروغ گویی می‌شدند‌. روزی غذایی برای ما آوردند. بی‌نمک بود. یکی از بچه‌ها فقط گفته بود که غذا بی‌نمک است. به گوش عراقی‌ها رسانده بودند که ما به صدام بابت این غذا فحش داده‌ایم و خدا آن روز را برای کسی نیاورد؛ کربلایی به راه افتاد. آنقدر بچه‌ها را زدند که حساب نداشت.

اگر لو می‌رفت که کسی پاسدار و یا بسیجی است، آنقدر شکنجه‌اش می‌دادند تا در زیر شکنجه‌ها شهید می‌شد. بچه‌ها فداکاری داشتند، مردانگی کردند و ایستادند و کار بزرگی بود. باید در تاریخ ثبت شود که این اسرا چه روزهایی را از سر گذرانده‌اند. هیچ کس هم نمی‌تواند درک کند. اسارت سخت است، اسارت درد بی‌درمان است.

 یادم هست که یکی از بچه ها در آشپزخانه کار می‌کرد.  یکی از جاسوسان به دروغ، به افسران عراقی گفت که او قصد دارد با کارد آشپزخانه نگهبان آشپزخانه را بکشد. عراقی‌ها به سرعت آمدند و او را به اتاقی بردند و کف زمین خواباندند. در آن هنگام ، اتوی داغ به ته پایش چسباندند. من از کنج حیاط و از گوشه پنجره، اتاق را می دیدم. مشاهده این صحنه برای من غیر قابل تحمل بود؛ چه برسد به این اسیر. انقدر اتو را چسباندند که گوشت کف پای او سوخت و اتو به استخوان رسید. او تا دو سه ماه قادر به  ایستادن بر روی پاهایش نبود و با بچه ها او را بغل می‌کردیم و جابه جا می‌کردیم.

زجر آورترین شکنجه ها از دیدگاه این آزاده شکنجه های فردی بود. او اضافه می کند: "مواقعی که همه را با هم می‌زدند برایمان درد نداشت، چون همه با هم کتک می‌خوردیم؛ ولی وقتی یک اسیر را در مقابل چشمان ما می‌زدند، از خدا مرگمان را می‌خواستیم. چون نمی‌توانستیم به او کمک کنیم.

 

* موذن تنها نماز جماعت اردوگاه

این آزاده صبور، روز شیرین آزادی از اردوگاه تکریت ۱۱ را این طور توصیف می‌کند:

 "تنها یک بار صلیب سرخی‌ها را در اردوگاه دیدیم و آن روزی بود که آزاد شدیم. دو آقا و یک خانم بودند. در اینجا باید بگویم که نماز جماعت در اردوگاه ممنوع بود. اگر سه نفر کنار هم و حتی با فاصله یک متری نماز می‌خواندند؛ متهم به خواندن نماز جماعت می‌شدند و باید کتک می‌خوردند. اولین و تنها نماز جماعتی که در تکریت ۱۱ خواندیم؛ در روز آزادی بود که صلیب سرخی‌ها حضور داشتند. با وجود تمام خطرات، موذن آن نماز به یادماندنی شدم. گویی که نگهبانان عراقی با چشمانشان می‌خواهند چشمان مرا از کاسه در آوردند؛ اما من بی‌توجه به کار خود ادامه دادم و بچه‌ها برای اقامه نمازجماعت صف بستند و نماز اقامه شد.  پس از آن نماز و در همان روز و در تاریخ  ۷/۶/۶۹  با اتوبوس راهی وطن شدیم.

تا مدت‌ها به علت بیماری‌های ناشی از اسارت در بیمارستان بودم تا اینکه کمی حالم بهبود یافت. 

 

* مدیون خانواده‌ام به خصوص همسرم هستم

آزاده گلستان زاده که به تازگی دامادش را از دست داده و او و خانواده‌اش داغدار از دست دادن دامادشان هستند؛  اما از زندگی این روزهایش می‌گوید:

" زندگیم را مدیون خانواده‌ام و علی الخصوص همسرم هستم و نمی‌دانم چگونه باید قدردان زحماتش باشم. من قبل از اسارت ازدواج کردم و سه فرزند داشتم و با فرض اینکه من به شهادت رسیده‌ام، همسرم سه فرزندم را با سختی بزرگ کرد و مراقب آنها بود. در روزهایی که من اسیر بودم و هیچ کس تصور نمی‌کرد که من زنده هستم، او برای درد‌دل کردن با من به سرمزار من می‌رفت و یک تنه در تربیت فرزندان تلاش نمود. از او ممنونم که با وجود تمام مشکلات و سختی‌های آن روزها و مشکلات این روزها در کنار من است و پشتیبان من در زندگی است.

 بعد از اسارت ، به استخدام آموزش و پرورش درآمدم و هم اکنون بازنشسته هستم. البته در همان سال‌ها، خدا دختری را به من هدیه کرد و هم اکنون مشغول به تحصیل در دانشگاه است.

 

*آزاده‌ها را درک کنند

این آزاده ضمن گلایه های بسیار از سازمان ایثارگران و مسؤولان امر اضافه می کند:

" مهمترین نیاز امروز آزاده ها، این است که ما را درک کنند. بسیاری از بچه‌ها، از لحاظ روحی، دچار مشکلات عدیده‌ای هستند. حجم شکنجه‌ها و توهین‌های بعثی‌های خدانشناس، به حدی زیاد بود که گاه از خدا آرزوی مرگشان را می‌کردیم. وقتی آنها به بهانه‌های مختلف به خانواده‌های ما فحش‌های رکیک می‌دادند و در پاسخشان حرفی به جز کتک خوردن نداشتیم؛ زمانی که نوجوانی ۱۴ ساله در اردوگاه را به حدی زدند که تاب و توانمان رفت و وقتی امروز بعد از گذشت ۲۰ سال از آن روزها به ما می‌گویند می‌خواستید نروید؟ حالا که انتخاب کردید و رفتید حقتان است، تحمل کنید.

زمانی که خانواده‌های شهدا را می‌بینیم و شرمنده آنها می‌شویم؛ بیشترین نیازمان این می‌شود که حداقل درکمان کنند. وقتی آزاده‌ای به دلیل صفر بودن سطح بهداشتی اردوگاه، دچار بیماری‌ها و عفونت‌های کلیوی و گوارشی شده و برای درمان خود، قادر به پرداخت هزینه‌های سرسام آور درمانی نیست و برای تامین نیازهای درمانی به بنیاد شهر خود مراجعه می‌کند و آنها به او می‌گویند چند درصد هستی؟ چه پاسخی دارد. آزادگان ظاهرا هیچ مشکل و بیماری ندارند و سلامت هستند. اینان از ما چه می‌دانند؟ چه کسی از بیماری‌های ما خبر دارد؟ بیماری‌هایی که یادگار روزهای اسارت است؟ یادگار روزهای سختی و شکنجه است؟ یادگار روزهای مقاومت، دفاع و ایمان است؟ نیاز آزاده‌ها این است که درک شوند. در جواب کسانی که می‌گویند می‌خواستید نروید، سکوت می‌کنیم؛ اما حقمان این نیست که بعد گذراندن آن همه مصیبت و درد، مستحق شنیدن این حرف‌ها باشیم، چه از سوی مسئولین و چه از سوی بعضی از مردم.

*دلتنگ روزهای اسارت

گلستان زاده اما هنوز دلتنگ روزهای اسارت است و بنا به گفته خودش بسیار دلش برای اردوگاه تنگ می‌شود؛ و در این باره می‌گوید: " ای کاش برنمی‌گشتیم و همانجا می‌ماندیم. آنجا همه چیز بود؛ صدق، صفا،دوستی، معرفت، و از همه بیشتر یاد خدا و عنایات ائمه علیه السلام. هیچ کس به فکر چیزی نبود، به جز سربلندی اسلام و ایران. ما به هم روحیه می‌دادیم. کمک حال و پشتیبان هم بودیم. همه از حال هم خبر داشتیم و یک رنگ و یکدل بودیم.

 

*همچون گذشته آزاده‌ایم

آزاده مسلم گلستان زاده در پایان تاکید کرد که : " از گذشته خود پشیمان نیستیم و با وجود تمام سختی‌ها چه در طول اسارت و چه در طول سال‌های پس از اسارت، هنوز هم پشتیبان ولایت فقیه هستیم و هر زمان و هر کجا گوش به فرمان رهبر هستیم و حاضریم جان خود را برای پاسداری از ارزش‌های انقلاب فدا کنیم و با آزادگی به شهادت برسیم."

نوشته شده توسط در 14:33 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه سی ام بهمن 1392

تسبیح فرشتگان

اسماعیل یکتایی لنگرودی 

درنگی به مجموعه شعر « عینک با بوی پاییز»  / اثری دیگر از فرامرز محمدی پور


 

در سرمای زمستان و با آفرینش برفی ،عاشقانه تر این است که تورقی به مجموعه شعر " عینک با بوی پاییز " زده باشی و " سمفونی ققنوس " را در " چشم اهورایی" یک " عاشق " نشانی و زیباتر اینکه در " تسبیح فرشتگان " راز " عاشقی" را درک کنی و ....

" عینک با بوی پاییز " مجموعه شعر سپید استاد فرامرز محمدی پور لنگرودی است که به تازگی از سوی انتشارات سوره مهر روانه بازار کتاب شده است .

زیبایی و مانایی این اثر با زاوایه دیدی از جمله عاشقانه های انتظار ، عارفانه ، پایداری و ... به گونه ای آیینه می شود که باز خوانی اش اندیشه ی روشن شعر و شعور را ارزانی می دارد.

و باز این اتفاق اگر چه در آثار دیگر شاعران شاید دیده شود اما همگونی نگاه شاعر به محیط اطراف و پژوهش وی در عرصه های مختلف سبب شده که در یک مجموعه شعر سپید هرآنچه هست  دیده شود و صد البته فرهنگ انتظار و توجه به مهدویت اساساً رویکردی فرهنگی به زندگی است که « محمدی پور » در آثار مانای خود پیشتر با مجموعه شعر " همسایه بلند سپیدار » توانسته آثار شاعران بزرگ و معاصر را با معرفی ارزشمندی پیش رو گذارد و اما در این مجموعه  نیز با رویکرد ارزش های انسانی و دینی ، مؤمن به اندیشه هایی از این دست است و در این فرصت کوتاه خوانش « عینک با بوی پاییز » خالی از لطف نیست.

·        یک

شاعر در شعر « شکوفایی» با زبان ساده و عامیانه می گوید :

کوچک تو هستم  

                    مثل نازنین بچه هایی که

"خیلی آقایی " را      

                        اول عشق می دانند...........  ص 15

این زبان ساده یاد آور خاطرات هر انسانی است که" آقایی" را اول عشق می دانند و تلنگری که به احساس و وجدان خفته آدمی می زند که می تواند به اول عشق رسید ! !

·        دو

هر آیینه ، کسی که این مجموعه را با " تسبیح فرشتگان " بخواند بدون آنکه نام شاعر را در ذهن خود داشته باشد خواهد فهمید که « محمدی پور » شاعر شمالی کوه و دریاست با خانه ای از جنس گالی که معتقد است حتی :

........ آسمان

                به تسبیح فرشتگان شناور است ! !  ص 9

و این دیدگاه تداعی کننده آیات قرآن است که آسمان و زمین به تسبیح حضرت حق مشغولند وقتی که ندای سبوحُ قدوسُ سر می دهند

·        سه

شعر انتظار شاعر در جای جای این مجموعه محسوس است گاهی هم به شیوه ای پنهان و استعاری

« آنجا که پا به پای باران می گرید

                                         و تشنگی را

                                                       خط به خط تلاوت می کند » ص 14

و .....

وقتی که دست ها بوی صمیمیت نمی دهند فقط نام سبز موعود را با خود دارد :

این روزها

        دریا

        غریبانه بالا و پایین می رود

و آدم ها

         مبهوت دست هایی که بوی صمیمیت نمی دهند

                                                                 نام سبزت همیشه با ماست        

                                               ادرکنی

                                                       ادرکنی             ص16

 

 

و در جایی دیگر از بیداد  به فریاد می آید :

« چشم ها حیا را گم کرده اند

                                و دست ها  ........

وگرنه

       این همه داد

                         بیداد نمی شد ! »

·        چهار

نگاه پر از امید شاعر وقتی که قرار است مهمان همیشگی پرنده ها باشد شنیدنی است

« روشن نگاهی  دارم

                          یا نگاهی روشن ......

گنجشک از عشق می خواند

                             و عشق از گنجشک » ص 27

این یعنی امید به زندگی و آینده که بارها و بارها از کلام بزرگان شنیده ایم که در جامعه جوان ایرانی امید را بپرورانیم تا با تدبیر صحیح به راه راست و هموار برسیم.

....

     اگر خوبی

               سبز معنا شود » ص 28

·        پنج

"محمدی پور" در آثار مانای خود با استفاده از قلم توانمندش " آیه های ارغوان " را با انگشتری انگشت " پنجم "نشانه رفت وقتی که " کنار چشم خدا " دل را به دریا بخشید و با " ترانه های نیم روز " عاشورایی اش " پیشانی بهار" را بوسید (1) !

اومثل همه شاعران آزاد اندیش بیزار از دروغ و تزویر است و می داند آنانی که در آستینشان دروغ می پرورانند عشق را فریب می دهند و گرنه عشق دروغ نیست !

·        شش

رویای کودکی شاعر با اندیشه های شگرف گره خورده است وقتی که دست های حسادت  دنیا حتی به رویای کودکی آدم ها دستبرد می زنند!!

·        هفت

فرامرزمحمدی پور که درتمثیل مجموعه پبشانی بهار اشاره به پیشانی مهربان برادر شهیدش فریبرز دارد وقتی که در کوههای سر به فلک کشیده غرب در بهار 1365 گلوله ی دشمن خصم آن را نشانه گرفت و صورت ماه گونه اش خضاب گشت و خطاب به مادردر انتظار نشسته می گوید ...

« دور از چشمان تو

                   عشق تکه شد .....» ص37

او عاشقی را در جاری بودن می داند که آب اگر جاری شود زلال هست وقتی که می گوید :

«  رودخانه عاشق است

                             ما مرداب

                                      آن که می رود

                                                    ما نیستیم »  ص44

به راستی آسودگی  عدم انسان هاست و رکود برای مرداب است و گرنه عاشقی جاری است چون چشمه زلال که درخشش آفتاب را نیز در خود دارد.....

·        هشت

شعر پایداری شاعر با پروانه های عاشق مأنوس است وقتی که با شعر به آرامش می رسد انگار میهمان خداست و زندگی بوی ریحان می دهد.

او زانو به زانو در کنار « فریبرز» می نشیند و معتقد است که " یک عمر می توان سخن از زلف یار گفت ..."

 

« امشب میهمان خداییم

                         و خانه ای که بوی ریحان می دهد ......» ص45

·        نه

نگاه شاعرانه شاعر شمالی به محیط اطراف خود و نگرانی اش نسبت به همه قابل درک است

« پاییز را دوست دارم

                         دلم می گیرد

                                    وقتی پیراهنی بر تن درخت توت نیست ....» ص66

·        ده

عاشقانه های « محمدی پور » برای زندگی و زنده بودن است که با بوی لطیف باران همراه باشد

« .... دل ها

               به آرامش می رسند

                                   کنار  "لیلا کوه"(2)

با رقص شالی

               با لبخند تازه ی چای

                و گل ها که بهاری تر می شوند» ص80

..... و کلام آخر اینکه با تورقی به روزهای آفتابی نگاه نافذ خود را در چهار راه جنون خیره می کند

« آنگاه که عشق

               در چهار راه جنون

                                  قربانی شد .....»ص78

و او این آرامش را مدیون پروانه های تشنه می داندکه عاشق ترند!!


پی نوشت  :

 

(1) : آیه های  ارغوان  / انگشتری انگشت پنجم / کنار چشم خدا/ ترانه های نیم روز / پیشانی بهار آثار« فرامرز محمدی پور»

(2) : لیلا کوه : نام روستایی با کوهی به همین نام در لنگرود

نوشته شده توسط در 13:59 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه سیزدهم بهمن 1392

دهه فجر و بزرگداشت آن بهانه ای است برای مرور آن روزگار

 


اسماعیل یکتایی لنگرودی
دهه فجروبزرگداشت آن بهانه ای است که باید در این واقعه تاریخی با نگرشی نوین تأمل نمود.چراکه امام خمینی (ره( توانست ادبیاتی با مفاهیم نوین وارد عرصه بین‌الملل کند، ودرواقع تا پیش از فعالیت ایشان در عرصه‌های جهانی، تنها مفاهیمی چون دو گانه‌های شرق و غرب با نام آمریکا و شوروی مطرح بودند اما امام خمینی (ره) این ادبیات را به استکبار و استضعاف تغییر داد و بنابراین جبهه مستکبران چون آمریکا و شوروی در یک سو قرار گرفتند.دعوت امام خمینی (ره) به اتحاد برای همراهی با مستضعفین بود، لذا پیام دادند که مستضعفان عالم در برابر مستکبران به پا خیزند، با این پیام حتی یک فرد کوبایی چون «فیدل کاسترو» و پابرهنه‌های قاره آفریقا نیز دراین مسیر همنوا شدند، با ایجاد یک منظر و افق مشترک بین مستضعفان عالم اتحاد بین اندیشه‌های امام خمینی (ره) و بسیاری از مردم سراسر دنیا و رهبران دینی ایجاد شد.به تعبیر« برژینسکی» استراتژی ست آمریکایی، امام خمینی(ره) در صفحه شطرنج قدرت جهان شرکت نکرد بلکه مشت محکمی به این صفحه زد و بازی را تغییر داد، او در این صحنه شارح روش‌های دیگران نبود بلکه مفهوم جدیدی را برای دنیا تعیین کرد. به طور مثال در مباحث حقوق بشر آنچه جامعه غرب را آزار می‌دهد، به تعبیر خودشان نقض حقوق بشر در ایران نیست بلکه نپذیرفتن ادبیات حقوق بشر غرب در ایران است.بنیانگذار انقلاب ایران هژمونی مسلط غرب را در جامعه بین‌الملل نقض کرد، و امروز هم جامعه اسلامی ایران در بخش‌هایی موفق شده که خود را از هژمونی جهانی خارج کرده است. همچنین در دورانی که ادبیات دیپلماسی عمومی در کشور هنوز شکل نگرفته بود، مباحث دیپلماسی عمومی توسط امام خمینی (ره) بیان شد، ایشان به جای کار با دولتمردان تمرکزشان را بر مردم دنیا قرار دادند، بنابراین امام خمینی (ره) ساختار موجود در نظام بین‌الملل را به رسمیت نشناخت و خود ظرف دیپلماسی مشخصی را طرح کردند.بنیانگذار انقلاب اسلامی ایران اگر به راحتی بر اساس ادبیات رایج بین‌الملل سخن می‌گفت، نمی‌توانست در سطح دنیا ادبیات جدیدی را به گوش مردم برساند. اندیشه ایشان از پایگاه معرفتی اسلامی با روش، مفهوم و غایت مشخص نشأت گرفته بود.اکنون باگریزی به خاطرات همدلی ملت قهرمان ایران که به همت بلندامام؛ این وفاق ملی ایجادشده بودبه خاطراتی چندازدوران اسارت خودبه دست دژخیمان بعثی عراق درسالهای دفاع مقدس  درنگی می زنم، بچه‌ها سختی‌های دوران اسارت را با توکل به اهل بیت (ع) و عشق به امام (ره) حل می‌کردند، وقتی که امام (ره) بیمار بودند، همه بچه‌ها دراردوگاه تکریت11عراق ختم قرآن ‌کردند تا ایشان سلامتی خود را به‌دست آورند.
 دهه فجردرآن دوران درپشت خاکریزپنهان اسارت درزندان های مخوف بایادپیروزی های ملت بزرگ ایران به رهبری حضرت امام برگزارمی شد و حتی یادم نمی رودکه بعد از ارتحال امام (ره) نیزبچه‌ها با لباس تیره زمستان، در 14 خرداد وارد حیاط اردوگاه شدند و در آن شرایط به عزاداری پرداختند. در آن روز یکی از افسران عراقی به ما ‌گفت «مگر زمستان آمده است که این لباس را پوشیده‌اید؟» سپس آن افسر عراقی به خودش اشاره کرد و ‌گفت «وقتی ما به عملیات می‌رویم عکس‌ کوچکی از امام‌تان را داخل جیب‌مان می‌گذاریم تا اگر اسیر شدیم بگوییم که ما (امام) خمینی را دوست داریم. شما پشت خاکریز اسارت که کسی شما را نمی‌‌بیند باز هم دست از امام و رهبرتان بر نمی‌دارید
.
ویژگی‌های شخصیت امام خمینی (ره) که بر اندیشه‌های ایشان تأثیرگذار شد اینکه‌ امام رهبری مدیر، شجاع و معتقد بود، مجموعه این ویژگی‌ها ، قدرتی در تمام امور به ایشان بخشید. مقام و سلوک امام خمینی (ره) سمفونی مشخصی را در نظام ایجاد کرد که باعث بی‌اعتنایی به استکبار جهانی شد و در نهایت عاملی برای درس گرفتن ملت‌های مظلوم شد.آنچه روزی به نام «انفجار نور» در ایران رخ داد، در مقیاس جهانی به بیداری ملت‌ها انجامید.
و باز در همین راستا برگی از دوران اسارت زیبا می درخشد وقتی : "در زمان اسارت، عكس امام خميني (ره) را از مجله منافقين برداشته بودم، بچه‌ها اين عكس را به عنوان تبرك، آسايشگاه به آسايشگاه، دست به دست مي‌گرداندند و با آن درد دل مي‌كردند".اينها همه برگرفته از نوع نگاهي بود كه اسيران به رهبر، ملت و دين خود داشتند و اين پايبندي‌ها سبب شد كه استقامت خود را حفظ كنيم.
نوشته شده توسط در 13:53 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه نهم بهمن 1392

دلنوشته یک فرزند شهید برای حاتمی‌کیا

حاتمی‌کیای عزیز! تقصیر ما نیست. کاش می‌شد آن پیشوند مقدس را که در ادامه‌اش نام پدران‌مان می‌آید ازمان می‌گرفتند و به جایش مثلا ما را آقازاده می‌خواندند. لااقل تکلیف‌مان روشن بود.
خبرگزاری فارس: دلنوشته یک فرزند شهید برای حاتمی‌کیا

گروه «حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس- از وقتی که یادمان هست کلیشه را داده بودند دست‌مان و می‌خواستند آن باشیم. آن زمان که بچه تر بودیم متوجه نبودیم که این کلیشه‌ها ممکن است چه بلایی سرمان در سنی که باید خودمان باشیم بیاورد و مثلا دعایمان این باشد که خدایا! نکند روز که باید چیزهایی را فریاد بزنیم، زبان مان بسته باشد. آخر گذشته‌ی آدم خیلی مهم است در شکل گیری رفتار و کردارش. اگر عوامل محیطی خواسته و ناخواسته در راستای این باشند که تو را –یکی مثل تو را که پیشوندی بهت چسبانده اند و به نام پدرت می شناسندت- بی بخار بار بیاورند و خدا نکند که تو هم هیچ وقت متوجه نشوی، آن وقت است که عزیزی حاتمی کیا نام بیاید بگوید بنیادی که پسوند مقدسی هم دارد، آن قدر شما و دردها و دل هایتان را کلیشه ای کرده که جرات نزدیک شدن به این هاله ی مقدس -چه این که مثلا فیلمنامه ای از آن دربیاورد- را ندارد. (پاورقی: این جمله ی حاتمی کیا در مراسم دوشنبه در خبرگزاری ها سانسور شد!)

حاتمی کیای عزیز! تقصیر ما نیست. کاش می شد آن پیشوند مقدس را که در ادامه اش نام پدران مان می آید ازمان می گرفتند و به جایش مثلا ما را آقازاده می خواندند. لااقل تکلیف مان روشن بود. لااقل تر فحش خورمان ملس تر می شد. مردم به آقازاده ها راحت تر بد و بیراه می گویند؛ اما تکلیف شان با ما روشن نیست. نمی دانند ما سهم هایمان را از این مملکت گرفته ایم یا نگرفته ایم! بد و بیراه هم بگویند، ته دلشان راضی نیست! ما هم هیچ وقت جدی نگرفته ایم. چون می دانیم تقصیری ندارند. اما درد ما این ها که نیست.

دوشنبه به نام ما برایت مراسم گرفتند. گفتی دیر است. ما هم چیزی نگفتیم. خواهشی هم نداشتیم. کلیپی که پخش شد، خاطره بود و تشکر بود و آرزو. چند نفری هم که آمدند روی سن، ته تهش یکی گفت چرا بعد از کرخه و موج و آژانس، «دعوت» مان کرده بودی به یک «جشن». و تو هم جواب دادی گزارش من از یک دعوت هم جنگی بود. قبول داریم. می شناسیمت. خیلی وقت است درکت کرده ایم. از همان بعد از موجی که مرده بود دریافتیم که دردت چیست. حتی بعد از بلیطی که به زور از آژانس گرفتی هم این درد عمیقت را احساس نکرده بودیم. ولی موجت به آسودگی مان رنگ عدم داد. اما تو چرا ما را نمی شناسی؟...

آن از بنیادی که پیشوند مقدسی دارد و هی می خواهد ما را کلیشه ای و کلیشه ای کند، هی برایمان یادواره و مراسم و خدمات کلیشه ای و بی اعتنایی های کلیشه ای و ... برایمان داشته باشد و این هم از مراسم دوشنبه که باز کلیشه ای شد. ما را می بخشید که این گونه شد. کاش این گونه بار نیامده بودیم و می توانستیم به نقد بکشانیمت. نه این که بیاییم بگوییم چرا دعوت می‌کنی بهمان گزارش یک جشن را می دهی، نه؛ چه این که می فهمیم تو دعوت و گزارش را هم با دلت ساخته ای. بلکه به قول خودت مثل ابوذر و سلمان در درک مان از حقیقت با هم اختلاط می‌کردیم. ما خودمان را دست کم نمی‌گیریم. آن قدرها هم غرق در کلیشه نشده ایم که نفهمیم خدا برای چه بنده اش را خلق کرده! این که بیاید منتظر یوسف باشد، یا دیده بان خوبی برای فرمانده اش باشد و جان عده ای را با دادن جان خودش نجات دهد. یا نگذارد شاهرگ غیرت خشک شود. یا ... یا ... همه این ها به کنار.

خیلی دوست داشتم مراسم دوشنبه محلی می شد برای الهام گرفتن دلت برای فیلمنامه ی جدیدت. آری، ما می آمدیم و به دور از کلیشه ها کنارت می نشستیم و رو در رو درد دل می‌کردیم. نه این که تو را آن جلو بنشانند و طبق مرسوم همه مراسمات عمل شود و آن قدر شلوغ شود که صدا به صدا نرسد و ناهماهنگی ها و هم آهنگی های همه ی این جور مراسمات هم اتفاق بیفتد و ... آخرش هم کتابی یادگاری بگیری و بروی و ما هم برویم سر زندگی خودمان و دوباره روز از نو، فیلمنامه های تو بدون ما هم از نو. نه، اشتباه نکن! اصلا نمی خواهم بگویم که بیایی درباره ما فیلم بسازی؛ چرا که می شود یک فیلمنامه سفارشی و می دانم که چقدر از این گونه فیلم ساختن بیزاری. می خواهم بگویم آن انگشتان دستی که هنوز روی پاهایت حس می‌کنی را می توانستی به گونه ای دیگر در محفل صمیمی ای که می توانستی با ما داشته باشی دوباره حس کنی. و این می شد منبع الهام شاهکار جدیدت! ساده بگویم؛ می آمدی آن روی دیگر ما را(!) –البته مثل ابوذر و سلمان- به دور از کلیشه ها می دیدی و می رفتی سراغ کارت! آن وقت با تکانی که به دلت داده بودیم، دیگر نیاز به این بازی ها نبود که بگوییم چقدر دوستت داریم و با فیلم هایت خاطره داریم و جانا سخن از زبان ما می گویی. بلکه تو خود حدیث مفصل می خواندی از این مجملِ البته اتفاق نیفتاده. افسوس که این هم بگذشت.

*

دوشنبه چند خطی نوشته بودم برایت که به خودِ خودت بدهم. اما شلوغ بود. ندیدمت. یعنی نگذاشتند. یعنی نشد که حاتمی کیا را بشود با دلش دید. چون شلوغ بود؛ مثل همه مراسم ها و تجلیل ها. و دلم می گفت مراسم چند ثانیه ای دادن دستنوشته ام به تو، جایش توی مراسمات کلیشه ای نیست.

دلنوشته ام این بود:

هوالحکیم   ...   هوالجمیل

شده ای عین اصحاب کهف. دیگر پولت قیمت ندارد. هر چقدر هم منتظر باشی یونس نمی آید. باید با مینو از همان بالای برج نگاهشان کنی و مینو که سقوط کرد آن وقت مجبوری هبوط کنی و دوباره از نو. حتی اگر به یک «جشن» «دعوت» شوی هم حرف دلت را بزنی، اما... اما اگر بخزی به غار دلت، من بچه شیعه ی بچه شهید یقه ات را می گیرم. این جا نشد آن دنیا. خودت خوب می دانی که آن جا پشتم چه کسی ایستاده. حالا بیا و باب میل آن مسئول بلندپایه رفتار کن که قرار بود بابت مشتی که به ناو دشمن زدی به زور بازنشسته ات کند. حالا بیا و دیگر نگو فاطمه... فاطمه ی خوبم! عباست را به زور هم که ببری آن سر دنیا -اگر هم طاقت بیاورد و زنده بماند- خودش می رود توی کلیسایی جایی فریاد می زند و خودش را خالی می کند. یا می رود روی تپه ای بلندی ای تا از خدا بخواهد که پای خودش را بگیرد، نه پای مرا که تازه اول راهم. و تو هم پشت قاب دوربین اشک بریزی و پرویز کارش که روی تپه تمام شد، به سویش بروی و دو تایی برای غربت خودتان گریه کنید. پس تقلا نکن که خودت را یکی مثل بقیه جا بزنی و بگویی به ما درجه بدهید تا هر کس و ناکسی پاره های دلت را قیچی نکند و آن پیر جوون زخم چشیده بگوید درجه ات را از مردم بگیر. بیا... بیا درجه ات را منِ بچه شهید بدهم. چرا پیش من نیامدی. بیا یک چفیه هم من دارم؛ پلاک هم دارم؛ هنوز هم عطر می دهد... قسم می خورم که هنوز هم عطر می دهد. به همان قبله ی محمدی که نماز می خوانی. چون می دانم که این تقلای تو برای ساختن و دیده شدن، از جنس مناسبات مرسوم این زمانه نیست.

صراط المستقیمی که انتخاب کرده ای قطار سریع السیر نمی خواهد، با فقط یک فشنگ هم می توانی پای پیاده طی طریق کنی. پایی چالاک می خواهد و دلی ساده و سری پرشور و... یک پلاک؛ پیچیده در چفیه ای...

و غرور؛

آری، غروری دوست داشتنی که با آن نیازی به دیده شدن نداشته باشی و سرت را آن بالا بالاها، بالا بگیری و به پایینی ها نگاه کنی و از این که لذت دوست داشتنی تو را تجربه نکرده اند غم شان را بخوری و اگر افاقه نکرد، سر راهشان بایستی و در این آزمون درگیرشان کنی. و شاید آن بالایی بگوید پسر خوب! همه که دلی که به تو دادم را ندارند، به زور که نمی شود درگیرشان کنی و چینی نازک روزمرگی هایشان را ترک بزنی و حالا با این ظرف بزرگ که جلویشان گذاشتی چگونه خودشان را پر کنند، و تو هم پررو پررو جواب بدهی:

« تقصیر عشق بود که خون کرد بی شمار» و به بی گناهی دلت اعتراف کنی...

ای که هر وقت گرفتار طوفان می شوی به دلت رجوع می کنی و هر چه او گفت انجام می دهی!

ای بلبل عاشق!

جز برای شقایق ها نخوان.

...

راستی برادر!

شنیدم «مثل چمران» شده ای!

امضا: فرزند شهید حسن رضوان خواه فرمانده گردان کمیل 

نوشته شده توسط در 14:1 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و هفتم دی 1392

خیال سبز.....

نوشته شده توسط در 1:29 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر
Online User

پیغام ورود و خروج