دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393

چهار سال تنهایی برای یک شعر ناب

بانی فیلم [روزنامه] یکشنبه 26 مرداد 1393 شماره 2828

گفت و گو بااسماعیل یکتایی لنگرودی شاعر آزاده
چهار سال تنهایی برای یک شعر ناب
بانی فیلم آنلاین:

بانی فیلم - گروه فرهنگ و هنر- زهره زمانی: از وقتی یادم می آید تنهایی را دوست داشتم.گاهی شده به اندازه یک متر جا در تراس خانه دور از شلوغی چادر می زدم و در فکر فرو می رفتم .
این روزها از طریق یکی از دوستان با خبر شدم ، مردی چهار سال خلوت گزیده تا شعری ناب بگوید.
برایم جالب بود .به سختی پیدایش کردم .
به بهانه سالگرد ورود آزادگان به کشور با این شاعر اسماعیل یکتایی لنگرودی گفت و گویی انجام داده ایم که می خوانید:

*********

*می دانید برای چه با شما تماس گرفتم،خیلی دوست دارم بدانم جریان آن چهار سال تنهایی چیست؟شاعرها آدم های خلوت گزینی هستند، ولی این همه مدت چه می کردید؟
ـ این بر می گردد به روزگاری که من 14 سال داشتم با میل خودم رفتم، اما ماندنم از جایی به بعد ناخواسته بود و مجبور شدم و تقدیر باعث شد تمام احساسات درونی و تراوشات ذهنی خودم را در آن خلوت بیرون بریزم.
شاید آن دوران با همه سختی هایی که داشتم بهترین روزهای زندگی من بود که به یکی از بهترین کارها یعنی نوشتن پرداختم. می دانید که شاعر به این خلوت ها نیاز دارد و وقتی که می رود می بیند چه چیزهای زیبایی از اعماق ذهن ها بیرون می آید که هم خود شاعر را راضی می کند و هم جامعه را آرامش می دهد.

*اگر امشب یک نفر بیاد دنبال تان و بگوید ساکتا ن را ببندید بریم آنجا آیا باز حاضرید برگردید؟
ـ به آنجا که نه، و لی در کنار آن خلوتکده جمع با صفایی را پیدا کردم که دل های شان از عشق به هم متصل بود، هنوز مشتاقم آنها را ببینم.

*چه کسانی را ملاقات کردید؟ آیا آنها هم شاعر بودند؟
ـ بین آنها شاعر هم بود. هنوز هم گاهی بعضی از آنها را می بینم و دل مان برای آن روزها تنگ می شود.

*آیا این انزوا و تنهایی به درد هر کسی می خورد؟ آیا هر کسی در آغوش این گوشه نشینی شاعر می شود؟
ـ نه هر کسی نمی تواند . چون شعرهم حسی درونی و ذاتی  است و هم عشق می خواهد و آدم های عاشق هم بیشتر با شعر انس می گیرند.

*آن روزها که قطعا همسر و فرزندی نداشتید؟
ـ بله ، بعدها ازدواج کردم.

*در آنجا دل تان برای پدرو مادر و خانوادتان تنگ نمی شد؟
ـ بسیار بسیار ... اجازه بدهید که بگویم این دلتنگی ها را فقط شعر و عشق و خدا آرامش می داد .من ابتدای سفر به خواست خود رفتم، اما بازگشت دست من نبود.

*آیا با نامه و تلفن ارتباط داشتید با عزیزان تان؟
ـ نه هیچ خبری !! در ابتدای همان سال اول هم اتفاقی افتاد که آنها گمان کردند من دیگر در قید حیات نیستم و در غیابم سوم و هفتم و چهلم برایم گرفتند و سنگ قبری گذاشتند. من وقتی بعد از چهار سال یرگشتم ، بر مزار خودم رفتم و فاتحه خواندم...!

*داستان عجیبی دارید آقای یکتایی!
ـ بله...

*اگر این بار بخواهید برای نوشتن بروید کجا می روید؟
ـ من فضای روستا را دوست دارم ، صدای موج و آرامش ساحل در شب و در روز جنگل و کوه برایم الهام بخش است که همین حالا هم همه اینها را در محل زندگیم لنگرود ، دارم.

*اگر بگویم در زمان بی زمانی هستیم و می توانید به هر شاعری که می خواهید زنگ بزنید و با او قرار بگذارید شماره چه کسی را می گیرید؟
ـ از شاعران معاصر سهراب و قیصر امینی پورو از شاعران  زمان دیگر حافظ.

*چند  تصویر در ذهنم از آن خلوتگاه بکشید.
ـ غروب هایی دلگیر و سخت...

*و...
ـ حس همدلی آدمهایی که کنار خلوتگاهم می دیدم نیز برایم زیبا بود.
آنجا امکانات مان کم بود و زندگی سخت می گذشت،  ولی ما درد و غم همدیگر را تسکین می دادیم .

*درد آدم را شاعر می کند یا آرامش؟
ـ من معتقدم درد ...چرا که هر که دردش بیش ،عشقش بیشتر.
- (و هر که عشقش بیش شعرش بیشتر)

*نظر شما راجع به اردوگاه شاعران چیست؟
اینکه هر چند وقت یکبار گروهی را به تبعید بفرستیم تا بسرایند؟
ـ (با لبخندی که می شد شنید)بله خوب است!

*جدی می گویم ! به نظرم گاهی نیاز است از همه چیز دل بکنی ، گوشی موبایل را خاموش کنی، از همه ، حتی عزیزترین کسانت خداحافظی کنی و بروی در دل تنهایی تا خود و دیگری را بهتر بشناسی.
 آقای یکتایی ، من حتی ترانه ای دارم که در آن گفته ام:
منو تنها بذار گاهی ، بذار مال خودم باشم
یه وقتایی برام خوبه ، توی حال خودم باشم
به روم نیار که نزدیکی ، یه وقتایی نیا پیشم
بدونم وقتی که دوری ، چقد دلتنگ تو میشم
اگه گفتم تو دنیامی، هنوز همونه احساسم
می خوام گاهی بینم که ، چقد دنیامو میشناسم؟!
ـ زیباست خانم زمانی

*ممنون آیا تا به حال کار شما را خواننده ای اجرا کرده؟
ـ یکی از کارهایم توسط گروه سنتی استاد مجید محمد پور اجرا شده.

*دوست دارید کدام خواننده اشعارتان را بخواند؟
ـ من صدای دکتر محمد اصفهانی و احسان خواجه امیری و محمد علیزاده را دوست دارم.

*برگردیم به داستان زندگی شما و بیش از این کسانی را که نوشته های مرا  را  بعدها می بینند کنجکاو نکنید ، واضح بگویید کجا بودید؟مگر می شود چهار سال عزیزانت را بگذاری و بروی که شعر بنویسی؟اصلا آیا شعری در کار بوده یا ...؟!
ـ بگذارید با شعری پاسخ دهم که خطاب به مادرم نوشتم:
قطره ای اشک به مادرم به پاس خوبی هایش...
از پس این همه بوق و انتظار
گوشی را که دست بگیری
می دانم سرت شلوغ است
و پرندگان پشت پنجره ات بی دانه مانده اند.
حالا شال و کلاه که می کنی
 و با چتر می آیی
 نه اینکه نشناسمت مادر
اما می دانم تو مرا نمی شناسی که با عصا آمده ام.
این شعر مال زمانی است که از بعد از چها ر سال اسارت از جنگ برگشتم و مادرم مرا نشناخت چون یک پایم هم قبل از اسارت در اثر رفتن روی مین قطع شده بود.
من از 14 سالگی تا 17 سالگی به اسارت رفتم ومجموعه شعری با نام نسیم شرقی و غزلیاتی دیگر هم دارم.
با اینکه زخم خورده ترینیم بی شما
در فصل شور و عشق پشیمان نمی شویم...
بعد از بازگشتم 8 جلد کتاب هم در همین حوزه به چاپ رساندم.

*پس آن شعر ناب ...!
ـ در آن اردوگاه  برای نوشتن قلمی نداشتیم و گاهی با هزار زحمت آن را از ماموران کش می رفتیم...کاغذی نداشتیم و خنده دار است، اما من شعرهایم را روی زرورق سیگار می نوشتم...
خواب و بیداری دست خودمان نبود ، اجازه هوا خوردن نداشتیم ...
دلم تنگ می شد ستاره های شب را  ببینم ... دلم تنگ می شد قدم بزنم ، اما نمی شد، نمی گذاشتند...

*از حال عزیزان تان، از حال مادرتان بگویید در لحظه بازگشت.
ـ مادرم می گفت زمان اسارتم با اینکه خبر شهادتم را داده بودند هر روز صبح قبل از سپیده صادق روی پله ها می نشست وصدای کلاغ ها را که    می شنید به آنها می گفت : کلاغا، یه خبر از اسماعیلم بیارید، حتی شده یک تکه استخوانش را برایم بیاورید ... برایم دیگر همین کافیست...
در بازگشتم وقتی مرا دید محو من شد و بر زمین نشست و پاچه آویزان  پایی که قطع شده بود را در آغوش گرفت و گریه می کرد و می گفت، پسرم تو آمدی..به همین هم راضی هستم.
بارها و بارها دلم تنگ می شد برای حرف ها و نگاه ها و غذاهای مادرم.
ما شمالی ها حتی گاهی صبحانه هم برنج می خوریم، دلم برای عطر برنج لک زده بود، این چهار سال من هرگز شبی سیر نخوابیدم.دلتنگ همه چیز بودم ،حتی دلتنگ تشر های پدرم بودم...وقتی من بازگشتم موهای پدرم کامل سفید شده بود ، به او گفتم: آقاجان ما رفتیم جنگ روی مین ، اسارت کشیدیم ، شکنجه شدیم ، چرا موهای شما سفید شده...او گفت تو هنوز پدر نشده ای...
نمی دانی...! پدرم چند سال بعد از بازگشتم فوت کرد و خانم زمانی حالا که خودم بچه دارم می فهمم او چه کشیده، اینکه بچه آدم حتی  کمی تب می کند چقدر سخت است...
ما هم پدر و مادرمان را دوست داشتیم و آنها هم ما را دوست داشتند، اما رفتیم که سرنوشت کشورمان مثل عراق و شوروی و غیره نشود.

*آقای اسماعیل یکتایی من می خواهم از شما تشکر کنم ، اما این کار را نمی کنم!! آخر تشکر من خیلی کوچک است، تشکر من قطره ای است که دارد در دریا غرق می شود.شما به وظیفه ای که در دل تان احساس کردید عمل کرده اید ، شما آمده بودید که ایران بماند...و فکر می کنم به آنچه می خواستید رسیدید، آیا آرزوی دیگری هم دارید؟
ـ همین که  عاقبت بخیر بمیرم و دل کسی را نشکنم.

*برای بچه های تان سخت نیست که بابا یک پا ندارد؟ البته یادمان نمی رود که بابا قلمی گرم و شیوا دارد.
ـ آنها از اول مرا همین طور دیده اند ، چیز هایی هست مثلا اینکه نمی توانم آنها را به کوه و فوتبال ببرم، اما عادت کرده اند و جو خانوادگی گرم و صمیمانه ای داریم.
همسر و فرزندانم اولین کسانی هستند که شعرهای مرا می شنوند و طرفدار پرا پا قرص کارهایم هستند و بعد آنها را برای دوستان و همرزمان قدیم می خوانم.

*من که دلم نمی آید این گفت و گو را رها کنم، اما چه کنیم که آخر شب است و شما هم خسته هستید از کار. دوس دارم در آینده از شعرهای تان بیشتر بشنوم و برای تان از کارهایم بخوانم.
ـ من هم همین طور امیدوارم شب خوبی داشته باشید.
 تلفن ها خاموش شد...
و سکوت...
واینها را می نویسم که بعد بخوانید ، از طرف ما از خانواده به خصوص مادرو همسرتان تشکر کنید به خاطر این همه صبوری که در سرودن این بیتِ ناب شما داشتند هر چند باز تشکر ما کوچک است ،این بیت زیبا حاصل چهار سال بیقراری و دلتنگی و عشق است...شما قلمی نداشتید، اما تمام وجودتان قلمی شد که بر روح این آب و خاک بنویسد  ، شما از نسلی بودید که آمدید  تا اسطوره ما شوید ، آمدید بسازید و ماندگار شوید .
  شاعر صبور و آزاده ، جانباز هفتاد درصد ، نه... وجود صد در صد عشق...
آقای اسماعیل یکتایی لنگرودی در صف عاشقان و از طرف همه آنها که رفتند تا ما باشیم ، «بازم دستتو روی قلبت بذار ، بازم اسم ایرانو با من بیار...»

نوشته شده توسط در 21:34 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393

دیدار با آزادگان شهرستان لنگرود

 

 

کوبار، رئیس اداره تبلیغات اسلامی و اعضای شورای مرکزی هیئات مذهبی شهرستان لنگرود، با آزادگان این شهرستان دیدار کردند.

به گزارش اختصاصی کوبار، بمناسبت سالروز ورود افتخار آمیز آزادگان به میهن اسلامی ایران، عصر امروز رئیس اداره تبلیغات اسلامی بهمراه اعضای شورای مرکزی هیئات مذهبی شهرستان لنگرود، جهت تجلیل، تکریم و سپاسگزاری از اسوه های ایثار، مقاومت به دیدار چند تن از آزادگان از جمله(حاج اسماعیل یکتایی و حاج کریم زحمت کش ازآزادگان اردوگاه تکریت11و حاج ابوالقاسم جعفری نژاد) رفتند.

در اين ديدار، حجت الاسلام امیری، رئيس اداره تبلیغات اسلامی شهرستان لنگرود از فداكاری و از خود گذشتگی آزادگان سرافراز ياد كرد و گفت: رژيم عراق در طول دوران اسارت رزمندگان ما، علاوه بر شكنجه های جسمی، فشار های روحی - روانی نيز به آنها وارد می كرد تا آنها از حمايت و پشتيبانی انقلاب اسلامی منصرف شده و به رژيم بعث و يا به گروه منافقين بپيوندند، اما وقتی در اين راه به موفقيت نمی رسيدند به شكنجه های وحشيانه ای دست می زدند.

وی افزود: ما بايد همواره به ياد اين عزيزان باشيم و قدر و منزلت آنان را بزرگ بشماريم.

در ادامه اين ديدارها، آزادگان گوشه ای از خاطرات خود از دوران جنگ، اسارت و همچنين چگونگی محاصره شدن به دست دشمن، بيان كردند و نيز از معجزات الهی كه در جبهه های جنگ به عينه مشاهده كرده و فداكاری ها و جان فشانی های ديگر رزمندگان ياد كردند.

به گزارش کوبار، شهرستان لنگرود 153 آزاده سرافراز داشته، آزادگانی که در طول دوران اسارت در قلب دشمن حماسه آفریدند و چون کوهی استوار حامل پیام مکتب اسلامی و ایرانی خویش بودند.

نوشته شده توسط در 18:22 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم مرداد 1393

تجليل از روزنامه نگار آزاده و جانباز حاج اسماعيل يكتايي

تجليل از روزنامه نگار آزاده و جانباز حاج اسماعيل يكتايي

درهمايش تجليل از خبرنگاران و روزنامه نگاران استان گيلان در مجتمع خاتم الانبياء اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي از خانواده هاي شهداي رسانه ، پيشكسوتان اصحاب رسانه و مطبوعات با اهداء لوح سپاس تقدير بعمل آمد.

در اين همايش دكتر محمدعلي نجفي استاندار گيلان نقش رسانه را در ايجاد ارتباط دو سويه بين مردم و دولت بسيار مؤثر دانست و افزود: رسانه ها از يك سو مي توانند اطلاعات صحيح را به جامعه عرضه كرده و باعث آگاهي و تعالي جامعه شوند و از سويي ديگر نقش مؤثري در تبادل انديشه ها براي تقويت و پيشرفت استان داشته باشند.

در اين همايش از نويسنده آزاده و جانباز 70% اسماعيل يكتايي از پيشكسوتان عرصه رسانه و مطبوعات نيز تجليل بعمل آمد.

نوشته شده توسط در 19:24 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و چهارم مرداد 1393

امام جمعه لنگرود: مقاومت آزادگان در هشت سال دفاع مقدس باید نهادینه شود

 

رشت - ایرنا - امام جمعه شهرستان لنگرود گفت: مقاومت و پایمردی آزادگان در دوران هشت سال دفاع مقدس، باید به عنوان یک فرهنگ غنی در جامعه نهادینه شود. به گزارش خبرنگار ایرنا، حجت الاسلام ˈمهدی صدیقˈ در خطبه های نماز جمعه این هفته لنگرود ادامه داد: دشمن اگر به کشوری خسران وارد کند، اول به سراغ جوانان آن کشور می رود چون دشمن جایگاه جوان را درک می کند و می داند جوان بزرگترین عامل تحول از جمله تحولات سیاسی - اجتماعی و اقتصادی در جامعه و زندگی است. وی افزود: ترویج سبک زندگی اسلامی باعث کاهش خطرات و آسیب های اجتماعی از جمله مواد مخدر خواهد بود و در نتیجه خطر کاهش جمعیت نیز با رعایت اسلوب صحیح در ترویج سبک زندگی اسلامی محقق می شود. امام جمعه لنگرود تصریح کرد: باید به جوان بها بدهیم و نیازهای آنان را شناسایی و درمان کنیم. وی نقش جوانان در دوران انقلاب اسلامی و هشت سال دفاع مقدس را بسیار تاثیرگذار دانست. وی در ادامه با توجه به سالروز ورود آزادگان در 26 مردادماه 1369 خاطرنشان کرد: مقاومت و پایمردی آزادگان در دوران دفاع مقدس باید به عنوان یک فرهنگ غنی بین جوانان جامعه ساری و جاری شود. حجت الاسلام صدیق با اشاره به سخنرانی پیش از خطبه های نماز جمعه حاج اسماعیل یکتایی از آزادگان جانباز شهرستان لنگرود به همین مناسبت گفت: ملت ما مدیون فداکاری و ازخودگذشتگی آزادگان در دوران اسارت است و هرگز آن ایثار از تاریخ کشور ما محو نخواهد شد. وی با اشاره به کودتای آمریکایی 28 مرداد 1332 در ایران اضافه کرد: اینکه امروز سرافرازانه در دنیا حرف می زنیم، به میمنت داشتن فقیه عالیقدر و رهبری هوشمندانه ولی امر مسلمین در ایران اسلامی و به پاس و حرمت خون شهیدان و جانبازی و ایثار آزادگان و جانبازان ماست که باید به آن ارج نهیم. به مناسبت 26 مردادماه سالروز ورود آزادگان به میهن اسلامی پیش از خطبه های نماز جمعه لنگرود حاج اسماعیل یکتایی از آزادگان جانباز 70درصد و از شاعران و نویسندگان حوزه دفاع مقدس به ایراد سخنرانی و خاطره گویی پرداخت. شهرستان لنگرود در 55 کیلومتری شرق مرکز استان گیلان واقع است.

نوشته شده توسط در 17:0 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393

خاطرات اردوگاه تكريت11/ دو ماه انفرادی بعد از خبر فوت امام

علی اکبر(وحيد) اصغرزاد فیاض / انزلي يك روز پس ازارتحال امام(ره) بچه ها تصمیم گرفتند با منافقين درگیر شوند و انتقام تهديدات وتحركات مذبوحانه وخيانتكارانه آنهارابگیرند. وقتی بچه های بند سه و چهار با این ها درگیر شدند عراقی ها آمدند به کمک شان..... خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده علی اکبر اصغرزاد فیاض است: بین اسرا یک سری کسانی بودند که در این مدت مورددار شده بودند. مثل حمید قمری. یک سری پناهنده شده بودند. عراقی ها آسایشگاه شان را جدا کرده بودند. غذای این ها زیادتر از ما بود و از امکانات و آزادی بیشتر برخوردار بودند. بعد از سه سال که در اردوگاه تکریت۱۱ بودیم، خبر فوت امام به ما رسید. عراقی ها گفتند: باید جشن و پایکوبی کنید که دیگر برمی گردید به وطن تان. امام مرده است. از بین ما هیچ کسی جشن نگرفت. فقط همان هایی که از ما جدا شده بودند، پایکوبی کردند. فردای آن روز بچه ها تصمیم گرفتند با این ها درگیر شوند و انتقام بگیرند. وقتی بچه های بند سه و چهار با این ها درگیر شدند عراقی ها آمدند به کمک شان. بعد از درگیری این گروه آمدند تا بچه هایی که توی این مدت در اردوگاه به بقیه خط می دادند را لو دادند. عراقی ها آمدند ۳۰،۳۵ نفر از بچه های ما را از اردوگاه بردند. من دوستی داشتم که یک روز امجد سرباز عراقی، توی محوطه ی اردوگاه او را زد و این توی محوطه ی اردوگاه افتاده بود. من رفتم از زمین بلندش کردم، لباس هاش را پاک کردم و دلداری اش دادم. امجد، این قضیه را دید و خیلی از دست ام شاکی شد. مرا صدا کرد و گفت: چرا این کار را کردی؟ این کارت توهین به من بود. تا این که بعد از شلوغی اردوگاه، فردایش که آمده بودند یک سری از اسرا از بقیه جدا کردند، امجد، چشم اش به من افتاد، مرا کشید بیرون. چشمم را بست و دست مرا از اردوگاه ۱۱ خارج کردند. توی همان پادگان، مقداری آن طرف تر مرا بردند در جایی که اسرای بعد از آتش بس، بودند. همه جدید بودند. به آن ها گفتند شما بروید داخل. مرا بردند توی آن محوطه آن قدر زدند که دیگر حالی برایم نمانده بود. بعد مرا انداختند بین همان بچه های سی نفر که روز قبل از اردوگاه ۱۱ بیرون برده بودند. رفتم تو گفتم: شما زده اید؟ ما فکر می کردیم شما را اعدام کردند... من فکر می کردم مرا هم برای اعدام می برند. خدا را شکر... دلم می خواست قبل از مردن یک بار دیگر مادر و خانواده ام را ببینم. اسرای جدیدی که آن جا بودند می دیدم اما اجازه ی حرف زدن با آن ها را نداشتیم. دو ماه در انفرادری بودم. هر روز ما را می بردند بیرون و کتک می زدند. منبع:سايت جامع آزادگان
نوشته شده توسط در 14:7 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم خرداد 1393

آيينه استقامت

 

www.iran-pw (39)

 

تقديم به سردار آزادگان ايران

حضرت حجة الاسلام حاج سيد علي اکبر ابو ترابي

همو که مظهر صبر و پايداري بود براي همه آزادگان و آزاد مردان

 

ديروز با زخمي از دون ، از عشق زيبا سرودي

آري تو عاشق تريني ، مجنون و شيدا سرودي

امروز عصري غريب است ، تصويري از درد مبهم

سردار آزادگاني ، روزي که تنها سرودي

ديدم چه زيبا گسستي ، در بند بندِ اسارت

با يک تبسم صبوري ، عشقي مصفا سرودي

در نيمه ي خون خرداد ، تا بارگاه کبوتر

در کوچه هاي غريبي ، سرّالرضا را سرودي

گفتم غزل داغدار ، دلهاي درهم شکسته است

ياد و غمي مانده در من ، چون سرو رعنا سرودي

خوش رفته اي بوترابي ، عاشق ترين زخمي سال

در ساحل سبز يادم ، افتادگي را سرودي

در محفل انس ياران ، از شبنم و گل شنيدي

با سفره اي از صداقت ، روح مسيحا سرودي

اي شانه هاي صبورت ، آيينه استقامت

عاشق ترين لحظه ها را ، بر موج دريا سرودي

جام سبو سرکشيدي ، ديروز با قامتي سبز

يک سجده از سادگي را ، در فصل فردا سرودي

اسماعیل یکتایی لنگرودی

نوشته شده توسط در 1:13 |  لینک ثابت   • 

جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393

حکایت همسر شهیدی که فرزندانش را به مزار پدر نمی‌برد!!

شدت ناله و زاری من بر سر مزار آقای گلستان‌زاده به حدی بود که یک روز خانمی به من گفت "این شهید پسرته که این همه براش بی تابی؟" روز و شب من همواره با یاد ایشان می گذشت.

 

سایت جامع آزادگان: بانو "زهرا بازدار" همسر "آزاده مسلم گلستان‌زاده در سال‌هایی که همسرش در اردوگاه تکریت ۱۱ در اسارت دشمن بعث عراق بود و در شرایطی که همسرش به عنوان شهید گلستان‌زاده شناخته شده بود، یقین داشت که او به شهادت نرسیده و تا پایان مبادله اسرا منتظر دیدار همسر بود. بازدار که مادر سه کودک به نام‌های ایمان، پیمان و مریم بود؛ همانطور که هیچ‌گاه نپذیرفت، مسلم به شهادت رسیده؛ سعی داشت تا به فرزندانش هم القا کند که پدرشان اسیر است و به زودی بازمی‌گردد. او در سال‌های اسارت ، هیچ‌گاه فرزندانش را بر سر مزار پدرشان نبرد تا در روز ۷/۶/۶۹ همزمان با بازگشت اسرا به میهن، رویاهای صادقه‌اش به حقیقت پیوست و با دیدار همسر در شیراز، به این انتظار پایان داد.  در ادامه گفت وگو با این بانوی صبور را می خوانیم:

 

* از روزهای آشنایی و ازدواج با آقای گلستان‌زاده بفرمایید.

من در سال ۵۹ با آقای گلستان‌زاده ازدواج کردم. ایشان فردی کاری، دلسوز، معتقد و با ایمان بودند. در سال ۶۰ که به استخدام سپاه درآمد و در سال ۶۲ که عازم جبهه‌های نبرد شد، هیچ زمان مانع او نشدم و همچون او راضی بودم به رضای خدا. در سال ۶۵ که به عملیات کربلای ۵ اعزام شدند، ما صاحب سه فرزند ۵، ۳ و یک ساله بودیم. جای خالی مسلم، برای من که باید فرزندانمان را در نبود ایشان بزرگ می کردم، بسیار سخت بود. البته من با مادر آقای گلستان‌زاده و در خانه ایشان زندگی می‌کردم و ایشان در تمام مراحل کمک حال و یاور من بودند. بعد از عملیات کربلای ۴ ، خبر شهادت بسیاری از رزمنده‌های شهر کازرون را آوردند که بسیاری از آنها هم مفقودالاثر بودند. در بیم و امید بودم و هرآن تصور شهادت آقای گلستان‌زاده مرا می‌آزرد. ۲۰ روز از اعزام آقای گلستان‌زاده می‌گذشت و هیچ خبری و یا نامه ای از او به ما نرسید. عملیات کربلای ۵ آغاز شد. به خاطر یک سوء تفاهم، خبر شهادت آقای گلستان‌زاده را برای ما آوردند. چند نفر از اعضای خانواده برای یافتن پیکر آقای گلستان‌زاده به اهواز می‌روند و جستجو برای یافتن پیکر ایشان بی‌نتیجه بود. البته در همین مدت، دوستان و آشنایان و فامیل، شهادت آقای گلستان‌زاده را کتمان می‌کردند. خبر شهادت او زبان به زبان چرخید تا اینکه برادرم برای آماده کردن من گفت مسلم زخمی شده و قصد داریم برای ملاقات او به باختران برویم. بی‌تابی من از حد گذشت، تا اینکه از بنیاد طبقی آوردند و در حیاط خانه گذاشتند و این به آن معنا بود که آقای گلستان‌زاده به شهادت رسیده. خدا نصیب کسی نکند، باورش سخت بود و شدت ناراحتی و بی قراری من در میان آشنایان این گونه بود که آنها تصور کردند من بعد شهادت ایشان زنده نمی‌مانم. مراسم ختم و پس از آن سوم و هفتم و چهلم و در پی آن چهار سال سالگرد ایشان با شکوه خاصی برگزار شد. در این سال‌ها خانواده آقای گلستان‌زاده بسیار مرا کمک کردند و مراقبت خاصی از من و فرزندانم می‌کردند.

* در طول آن سال‌ها که برای ایشان مراسم می‌گرفتید و بر سر مزار ایشان حاضر می‌شدید، چه می‌گفتید؟ با جای خالی ایشان چطور کنار می‌آمدید؟

خدا شاهد است که من هیچ‌گاه قبول نکردم که آقای گلستان‌زاده شهید شده‌اند. دلم روشن بود که ایشان زنده هستند و برمی‌گردند. حتی زمانی که بر سر مزار ایشان حاضر می‌شدم، فرزندان خود را نمی‌بردم، چون یقین داشتم که مسلم بر‌میگردد. شدت ناله و زاری من بر سر مزار آقای گلستان‌زاده به حدی بود که یک روز خانمی به من گفت "این شهید پسرته که این همه براش بی تابی؟" روز و شب من همواره با یاد ایشان می گذشت.

*چه چیزی به شما این اطمینان را می‌داد که آقای گلستان‌زاده اسیر هستند و شما باید منتظر ایشان باشید؟

من در طول این سال‌ها شبی نبود که خواب مسلم را نبینم. همواره در خواب به من می‌گفت من زنده هستم و برمی‌گردم، من اسیر هستم. بعد از گریه از غم دوری ایشان، در واقع بیشتر دوست داشتم در خواب باشم تا بیشتر بتوانم ایشان را ببینم. دلخوشیم شاید همین خواب‌ها بود.

*فرزندانتان را چطور در غیاب پدرشان آرام می‌کردید؟

وقتی سراغ پدرشان را می‌گرفتند به آنها می‌گفتم که او شهید نشده، اسیر است و برمی‌گردد. شاید آنها بیرون از خانه می‌شنیدند که پدرشان شهید شده، اما من به آنها تلقین کرده بودم که اینگونه نیست و زنده است. البته دخترم مریم نزدیک به دو هفته به شدت مریض و در بیمارستان بستری شد. بعد از معاینات و آزمایشات متعدد، به من گفتند که جای خالی پدرش از لحاظ روحی بر او اثر گذاشته و به این دلیل مریض است، اما دو پسر دیگرم به نسبت بهتر با نبود پدر کنار می‌آمدند.

*حس و حالتان زمانی که خبر مبادله اسرا پخش شد، چه بود؟

به بچه‌هایم قول داده بودم که پدرشان زنده است و برمی‌گردد. بیشتر بابت این موضوع ناراحت بودم که اگر قولم درست نباشد، با ضربه روحی که پس از آن به آنها وارد می‌شود، چه کنم. وقتی اولین گروه از اسرا بازگشتند، برادر شوهرم به همراه خانواده‌اش به نزد من آمدند و گفتند یکی از اسرا به کازرون آمده و  برای مراسم استقبال می‌خواهیم برویم. بهتر است که شما هم بیایید. من هم همراه آنها رفتم. در خانه آن اسیر  به من گفتند که آقای گلستان‌زاده اسیر است و  قرار است که بازگردند. من گفتم او "آزاده گلستان" است و کس دیگری است. زمانی که آقای گلستان‌زاده در مرز باختران در قرنطینه به سر می‌بردند، آقای شجاعی؛ یکی از دوستان خانوادگی‌مان، آقای مرتزج را که با آقای گلستان‌زاده اسیر شده بودند را می‌بینند و از ایشان درباره وضعیت اسرای کازرون سوال می‌کنند. آقای مرتزج خبر اسارت آقای گلستان‌زاده را تایید می‌کنند و می‌گویند که او آزاده شده است. آقای شجاعی به سرعت با خانواده‌اش تماس می‌گیرد تا به ما اطلاع دهد که آقای گلستان‌زاده در خاک ایران است.

20130927_184815

*واکنش مادر آقای گلستان‌زاده از خبر آزادی پسرش چه بود؟

خواهر آقای شجاعی به منزل مادر شوهرم می‌آیند تا خبر آزادی آقای گلستان‌زاده را بدهد. زمانی که مادر شوهرم در خانه را باز می‌کند و می‌شنود که مسلم زنده است؛ آنقدر قربان صدقه‌ی او می‌رود که گویا از خود‌ بی‌خود شده بود. بعدا به من گفت که هفت مرتبه دور این خانم که خبر زنده بودن مسلم را داده بود، گشتم.

*خبر چطور به شما رسید؟

من در مراسم استقبال از همان اسیر بودم و در راه بازگشت مادر شوهر و خواهر شوهرم را دیدم. مرا در آغوش گرفتند و خبر زنده بودن مسلم را دادند. باز هم قبول نمی‌کردم و باز هم می‌گفتم تشابه اسمی است و شما اشتباه می‌کنید. تا اینکه برادر آقای گلستان‌زاده از مرز باختران، صحت و سقم خبر را پیگیری می‌کند. آنجا خبر را تایید می‌کنند. ساعت ۳ صبح تمام فامیل و آشنایان در خانه جمع شدند. اما من به شدت وضعیت روحی آشفته‌ای داشتم و بارها از هوش رفتم. صبح به شیراز رفتیم تا از کاروان اسرا استقبال کنیم. منتظر دیدار مسلم بودم، اما نمی‌توانستم بر روی پاهای خود بایستم. به ناچار در حالی که سه فرزندم به من تکیه کرده بودند، به درختی تکیه کردم. آنچه به چشم می‌دیدم، نمی‌توانستم باور کنم. اما آقای گلستان‌زاده در مقابل من بود و من قدرت نداشتم که این فاصله را طی کنم تا به ایشان برسم. زن عموی آقای گلستان‌زاده متوجه موضوع شد و فریاد زد که بیاید زهرا را ببرید تا از نزدیک مسلم را ببیند. به نزدیک مسلم رسیدم و گریه اجازه هیچ صحبتی را نمی‌داد. هر دویمان غصه دوری و فراق این چهار سال را با گریه جبران کردیم...

 من به بچه‌ها پدرشان را معرفی کردم. مریم ۵ ساله بود و اصلا پدرش را نمی‌پذیرفت. او تنها عکس‌های پدرش را دیده بود و حالا که آقای گلستان‌زاده هیچ شباهتی به عکس‌هایش نداشت، تنها یک جمله می‌گفت من بابای عکسی‌مو می‌خوام . اما ایمان و پیمان، چون سنشان بیشتر بود، راحت پذیرفتند.

* وضعیت سلامتی آقای گلستان‌زاده چگونه بود؟

بسیار حالش وخیم بود. بسیار با خودم می‌گفتم که اگر در اسارت زنده مانده، با وضعیتی که دارد؛ حتما پس از اسارت از دست می‌رود. تا مدت‌ها در بیمارستان بستری بودند تا بهبودی نسبی حاصل شد. در آن روزها، بایت این موضوع بسیار آشفته و ناراحت بودم. نگرانی سلامت ایشان مرا به شدت اذیت می‌کرد.

*هنوز سنگ قبر آقای گلستان‌زاده را دارید؟

خیر. در همان سال‌ها برای خاکسپاری یکی از شهدای شهرمان به بنیاد دادیم.

*آقای گلستان‌زاده را چطور می بینید؟

ایشان مرد خانواده، دلسوز، محکم و استوارند. مردم‌دار و مردم دوست هستند و هیچ وقت در کمک به مردم از هیچ کوششی دریغ نکرده‌اند. بسیار در حق خانواده زحمت کشیده‌اند. البته ایشان هنوز هم خواب اسارت را می‌بینند و هنوز هم در حال و هوای آن روزها هستند. در مواقعی ایشان از لحاظ روحی و روانی به هم ریخته و آشفته می‌شوند که این همان اثرات بد روزهای سخت اسارت است. اما ایشان با سرافرازی آن روزها را پشت سر گذاشته‌اند.

*از شما بابت وقت ارزشمندی که در اختیار سایت سجاد قرار دادید، کمال تشکر را دارم.

من هم از شما تشکر می‌کنم و  امیدوارم مسئولان بیشتر از گذشته، به شخصیت والای آزادگان که عمرشان را در راه افتخار و سربلندی این سرزمین گذاشته اند، ارج نهند.

نوشته شده توسط در 15:51 |  لینک ثابت   • 

جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393

سیدناصر حسینی پور:امروز بار ارزش‌های دفاع مقدس بر دوش کتاب است.

امروز بار ارزش‌های دفاع مقدس بر دوش کتاب است

سید ناصر حسینی پور نویسنده کتاب "پایی که جا ماند"، با اشاره به دغدغه امروز جامعه در خصوص فرهنگ دفاع مقدس گفت: کشور مانند یک پرنده است که یک بال این پرنده اقتصاد و بال دیگر آن فرهنگ است. اگر در مورد مسائل اقتصادی صحبت نکنیم باید گفت بال فرهنگی این پرنده شکسته و سالهاست با بال های زخمی در حال پرواز است.

وی افزود: انقلاب ما انقلابی فرهنگی بود ولی متاسفانه فرهنگ آن رو به فراموشی رفت و دیده نشد. بد کار کردن و نپرداختن به فرهنگ منجر به تربیت نسلی شد که در بخش هایی از اصل انقلاب فاصله گرفته اند. اگربه امور فرهنگی نگاه ویژه ای می شد و برای آن هزینه می کردیم هیچ گاه شاهد چپنین امری نبودیم.

حسینی پور با اشاره به برخی مشکلات فرهنگی در کشور تصریح کرد: در بحث مدیریت، سیاست گذاری و هدف گذاری ها نقشه راه فرهنگی درستی نداشته و انقلاب را هدف گذاری نکرده ایم. مدیران هیچ گاه باورمندانه به مقوله فرهنگ ورود پیدا نکردند و کسانی در صدر این نهاد ها قرار گرفتند که اعتقادی به فرهنگ نداشتند.

نویسنده کتاب "پایی که جاماند" در ادامه گفت: امروز بار انقلاب، فرهنگ و ارزش های دفاع مقدس بر روی شانه های کتاب است نه فیلم و سریال های ساخته شده.

وی بیان کرد: تمامی جوان هایی که با خواندن کتاب "پایی که جا ماند" و امثال این کتاب تحت تاثیر قرار گرفته اند و زندگی آنان دگرگون شده است با دیدن فیلم تحت تاثیر قرار نگرفتند. حتی فیلم هایی که به صورت طنزگونه ساخته شد و رمان گونه وارد موضوع دفاع مقدس شدند نتوانستند به اندازه کتاب اثر بخش باشند.

حسینی پور گفت: کتاب های انقلاب توانسته ادبیات انقلاب و دفاع مقدس را در جامعه تزریق کند. اگر در فیلم، سریال، انیمشن و دیگر محصولات فرهنگی همپای کتب هایی چون کتاب های چون دا، بابانظر، کوچه نقاش ها و غیره جلو می آمدیم می توانستیم ادعا کنیم در مورد فرهنگ کاری انجام داده ایم.

وی در پایان بیان کرد: به عنوان کسی که دستی در قضیه کتاب داشته و با خواننده ها ارتباط دارد میزان اثر گذاری کتاب را می بینم. در مقوله فرهنگی و محصولات آن کاری که بتواند هم طراز با انقلاب باشد انجام نشد و برخی فیلم ها حتی با زیر سوال بردن اعتقادات ما سعی کردند بنیان و ارکان خانواده را متزلزل نشان دهند و هیچ گاه نتوانستند در راستای آرمان های انقلاب حرکت کنند.

نوشته شده توسط در 15:48 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393

نگهبان حرفه ای

برادری که در کار رفت و آمد و کنترل نگهبان های عراقی آنقدر دقیق شده بود که متخصص تمام عیار از کار درآمده بود، در یکی از اتاق های طبقه ی بالای قاطع ما بود.

در یک اردوگاه اسرا، عادی ترین کار، این است که فرماندهان، نگهبان هایی را برای کنترل اسرا تعیین می کنند؛ اما من می خواهم برایتان بنویسم که ما هم نگهبان داشتیم که رفت و آمد و برنامه های نگهبان های عراقی را کنترل می کرد تا بقیه بچه ها راحت تر بتوانند برنامه و مراسمی را که دارند، اجرا کنند. چند نفر که دائم کارشان چوب زدن به زاغ سیاه نگهبان های عراقی بود، چنان حساب و کتاب کار نگهبانی و تعداد رفت و آمد آنها به دست شان آمده بود که چه بسا بهتر از فرماندهان عراقی می توانستند بگویند که فلان نگهبان، کی نگهبانی اش است.

اردوگاه ما، دو قاطع داشت و هر قاطع، از دو طبقه تشکیل می شد. در طبقه اول چهار اتاق و در طبقه دوم نیز چهار اتاق – دقیقاً منطبق بر اتاق های طبقه پایین – قرار داشت. قاطع دوم نیز که از نظر شکل و شمایل ساختمانی مانند قاطع ما بود، رو به روی قاطع ما بود. برادری که در کار رفت و آمد و کنترل نگهبان های عراقی آنقدر دقیق شده بود که متخصص تمام عیار از کار درآمده بود، در یکی از اتاق های طبقه ی بالای قاطع ما بود.

او در شب بیست و دو بهمن سال ۶۴ یا ۶۵، بعد از آنکه مطمئن شد آخرین نگهبان عراقی، پستش تمام شده، با بیست و دو ضربه ی سنگین به کف اتاق ودیوار، به ما که در طبقه پایین بودیم و افراد اتاق بغل دستی شان فهماند که نگهبان رفته است. ما نیز با تکرار همین کار، اتاق بغل دستی را مطلع کردیم و اتاق بغل دستی نیز اتاق دیگر را و خلاصه کل آسایشگاه ها از جریان خبردار شدند. برای اینکه قاطع روبه رو نیز مطلع شوند، حوله ی سفیدی را – که قبلاً به عنوان رمز رفع خطر تعیین کرده بودیم – روی در یکی از اتاق ها آویزان کردیم و آن شب، با خیال راحت، شب پیروزی انقلاب اسلامی را جشن گرفتیم.

راوی: آزاه ابراهیم ایجادی

نوشته شده توسط در 17:54 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393

عملکرد منافقین در اردوگاه های عراق

به دنبال مطرح شدن موضوع پناهندگی اسرای عراقی در ایران طی مذاکرات صلح، عراقی ها هم برای این که از قافله عقب نمانند، تلاش خود را برای پذیرش پناهنده شروع کردند. در ابتدا برای انجام این کار سعی کردند با دادن وعده و وعیدهایی از قبیل آزادی، رهایی از اردوگاه و زندگی در شهرهای عراق به همراه تمامی امکانات رفاهی... عده ای را بفریبند...

در جنگ بین کشورهای متخاصم، اسارت و مقوله پناهندگی از بدیهیات موجود در تاریخ جنگ هاست و در شرایطی ممکن است اسیری پناهندگی کشور حریف را بپذیرد اما، این مقوله در جنگ ایران و عراق به خاطر حضور گروه منافقین شکل دیگری یافت[۱]. آنان در ایفای نقش ستون پنجمی خود تعدادی از اسیران ایرانی که از فشارهای شدید اردوگاه های عراقی به تنگ آمده بودند با ایجاد امیدهای واهی در آنان مورد سوء استفاده قرار دادند. هر چند گروه منافقین مدعی است که اسرا آزادانه و با اختیار تن به همکاری با آنان داده اند اما، روند ماجرا با توجه به شرایط گروهی و اظهاراتی که از اسرای خلاص شده از بند منافقین حاصل شده است. نتیجه بسیار روشنی را بردارد. منافقین به شدت با مشکل کمبود نیرو مواجه بوده و اساس رفتن به سمت اسرا از سوی آن فرقه نیز در راستای حل این مشکل بوده است. بنابراین، عناصر سازمان منافقین بعد از فرار از ایران به تعریف و تمجید از رژیم بعث عراق پرداخته و در راستای همسوئیی با آنها تلاش می کنند[۲]. بلافاصله بعد از ورود به عراق نیز در برنامه های مشخص با رژیم بعث به توافقاتی در خصوص براندازی نظام جمهوری اسلامی ایران رسیدند و رسماً در خاک عراق استقرار یافتند و پایگاه های نظامی خود را تشکیل دادند. آنها علاوه بر پخش برنامه های رادیو، تلویزیونی برای در هم شکستن مقاومت اسرای ایرانی و استفاده تبلیغاتی از آنها و همچنین جذب و به کارگیری آنها در راستای اهداف خود، به طور رسمی در بعضی اردوگاه های اسرای ایرانی استقرار یافتند و دست به فعالیت های تبلیغاتی گسترده ای علیه جمهوری اسلامی ایران زدند. از جمله این اقدام ها می توان به این موارد اشاره نمود:

۱-استقرار رسمی در اردوگاه ها: در برخی از اردوگاه ها، منافقین آشکارا اقدام به استقرار رسمی در محل نگهداری اسرای ایرانی نموده و همانند نگهبانان عراقی از امکانات رفاهی و استقراری برخوردار بودند. آنها ضمن همکاری صمیمانه با رژیم بعث عراق،در ازای اجرای ماموریت و برنامه های ضدفرهنگی خود، رژیم بعث را در اهدافش یاری می رسانند. تحویل نامه های سرکرده منافقین به بعضی از منافقین اسیر در اردوگاه ها، توسط همین گروه های استقراری منافقین صورت می گرفت.

۲٫سانسور نامه های اسرای ایرانی: به دنبال استفاده اسرای ایرانی از نامه ها و مکاتبات به عنوان منبعی برای کسب خبر از داخل ایران و برقراری ارتباط معنوی با حضرت امام (ره) و دیگر مسئولین نظام، منافقین به کمک رژیم بعث عراق شتافتند و مسئولیت سانسور نامه ها و شناسایی افراد با نفوذ در کسب و انتشار اخبار صحیح را به عهده گرفتند. آنها علاوه بر جلوگیری از ارسال نامه های حاوی خبر به ایران، در اقدامی خبیثانه دست به نوشتن نامه های جعلی به نام افراد اسیر زدند و اخبار نگران کننده و کذبی را از خانواده فرد به او می رساندند. این کار به صورت برعکس نیز انجام می گرفت. حتی در موردی خاص کار به طلاق در خانواده اسیر رسیده بود. اجرای عملیات روانی روی اسرا و همسران یا نامزدهایشان در نامه های جعلی منافقین، بیشترین ضربه روحی را به اسرا وارد می ساخت. در مواردی نیز در عکس های ارسالی خانواده به فرد، تغییراتی داده می شد و یا روی بعضی از عکس ها خط می کشیدند. بر اساس اطلاعات به دست آمده، حضور منافقین در اردوگاه ها تاثیر مستقیمی در کاهش تبادل نامه بین خانواده ها و اسرای ایرانی داشت.

۳٫دعوت اسرای ایرانی به پناهنده شدن: به دنبال مطرح شدن موضوع پناهندگی اسرای عراقی در ایران طی مذاکرات صلح، عراقی ها هم برای این که از قافله عقب نمانند، تلاش خود را برای پذیرش پناهنده شروع کردند. در ابتدا برای انجام این کار سعی کردند با دادن وعده و وعیدهایی از قبیل آزادی، رهایی از اردوگاه و زندگی در شهرهای عراق به همراه تمامی امکانات رفاهی... عده ای را بفریبند، ولی غافل از این بودند که حتی بدون در نظر گرفتن پایبندی سرسختانه اسرا به میهن و خانواده هایان، رفتار وحشیانه نگهبان ها درطول مدت اسارت نه تنها هیچ دلخوشی برای کسی باقی نگذاشته، بلکه ذهنیت بسیار بدی از عراق و عراقی در ذهن اسرا به وجود آورده بود.

عراقی ها در نهایت توانستند از بین افراد کم طاقت، عده انگشت شماری را بخود جلب کنند. آنها عمدتاً افراد ضعیفی بودند که در مقابل درخواست و اصرار عراقی ها حتی جرات مخالفت به خود نمی دادند. همچنین فکر عواقب بازگشت به ایران به خاطر رفتار ناشایست شان در طول اسارت، عاملی در جهت قبول پناهندگی بود. بین این ها افرادی هم از هواداران منافقین بودند که پناهندگی به عراق را وسیله ای جهت پیوستن به هم فکران خود می دانستند.

وقتی عراقی ها در جذب پناهنده تیرشان به سنگ خورد، دست به دامن منافقین شدند و از آنها درخواست کمک کردند. منافقین هم که بیشتر نیروهای خود را در عملیات «فروغ جاویدان» از دست داده بودند و ظاهراً نیاز به نیرو داشتند، دست صدام را در این موقعیت فشرده و به دیده منت نهادند. به این ترتیب برای اواین بار و در مرداد ماه۶۸، چند نفر از منافقین به سرپرستی «ابریشمچی» برای جذب نیرو راهی اردوگاه اسرا شدند. از آنجا که آنها تجربه تلخی از روبرو شدن با اسرا داشتند، جرات نکردند وارد اردوگاه بود مستقر شدند و با پیغام اعلام کردند: «ما آمده ایم شما  را نجات دهیم.» وعده و وعیدهای دروغین آنها در این مواقع لازمه انجام کار آنان بود. در نتیجه در اینجا نباید صداقت را کنار می گذاشتند و به دروغ پردازی متوسل می شدند، که این دروغ ها با توجه به اطلاعاتی که آنان از وضعیت اسفبار اسرا داشتند عمدتاً چیزهایی مثل خوراک خوب، لباس خوب، مکان استراحت، امکانات تفریحی، آزادی در رفت و آمد به شهرها، وضعیت مناسب بهداشتی و.. بود.

در مرحله اول پذیرش منافقین، اسامی عده ای که غالباً افرادی کم طاقت و بی ظرفیت بودند، ثبت شد. سپس آنان را در یک آسایشگاه جمع کردند. نماینده منافقین هم هنگام عصر و زمانی که دیگر اسرای اردوگاه در آسایشگاه به سر می بردند وارد آنجا شد و برایشان سخنرانی کرد. برای این که دیگران را نیز به این کار ترغیب کنند، چند روزی آنان را در همان آسایشگاه نگهداری کردند. در روهای اول از طرف خود منافین به آنها رسیدگی می شد، ولی بر خلاف انتظار آنها، نه تنها کسی به پناندگان افزوده نشد، بلکه عده ای هم در اثر راهنمایی ها و پیغام های دیگر اسرا از سقوط در این چاه نجات پیدا کردند . در آن روزها، زمان استراحت و آزاد باش پناهندگان با بقیه تفاوت داشت، ولی با همه این احوال بچه ها به بهانه های مختلف مخصوصاً به بهانه مریضی راهی بهداری می شدند و پیغام هایشان را به پناهندگی می رساندند. منافقین فرم های پناهندگی  را بین افراد تقسیم می کردند و می گفتند: «هر کس می خواهد به یکی از کشورهای اروپایی و یا آمریکایی پناهنده شود، فرم را پر نماید.»

134509559194

۴-تلاش در جهت جذب نیرو: سازمان منافقین برای تامین نیرو نیاز شدیدی به ایرانیان مخالف نظام جمهوری اسلامی ایران داشت، تا در برنامه آتی خود که انجام عملیات نظامی علیه خاک ایران بود، آنها را شرکت دهد. لذا، دست به دامان اسرای ایرانی شد که با امتیاز دهی به آنها و با بهره برداری از اوضاع نامناسب روحی بعضی از اسرا تلاش داشت تا به این مهم دست یابد.

با افزایش فشارهای روحی و جسمی وارد شده بر اسرای ایرانی، آنها به هدفشان نزدیک می شدند، ولی اسرای ایرانی با شناخت دقیق از خیانت آنها به ملت ایران و آلوده دانستن دستان آنها در کشتار وحشیانه مردم و شهرهای ایران در انواع ترورها و بمب گذاریها، نه تنها جذب آنها نشدند، بلکه در بیشتر موارد با سر دادن شعار علیه منافقین، آنها را از اردوگاه ها بیرون کردند. با این حال تعداد اندکی نیز به خاطر فرار از موقعیت وخیم اردوگاه ها و تنگناهای سخت روحی و جسمی با آنها همکاری نمودند.

۵-اجرای برنامه سخنرانی منافقین در جمع اسرا: از برنامه های مهم منافقین، اعزام نیروهای توانمند خود در امر سخنرای به اردوگاه ها جهت معرفی آرمان های سازمان منافقین بود. این سازمان با بزرگ نمایی مشکلات ناشی از جنگ در ایران و ارائه اطلاعات غلط و کذب در خصوص آینده کشور، ابتدا اسرا را مایوس می کرد و سپس زمینه های تبلیغ برای پناهندگی و جذب نیرو به سازمان را در بین اسرا فراهم می آورد.

مدیرت آگاه فرهنگی اسرا با اطلاع از این حربه، تلاش فراوانی در جهت جلوگیری از برپایی این نوع سخنرانی ها در اردوگاه ها می کرد. برخورد شدید لفظی و حتی فیزیکی اسرا با سرکرده منافقین به نام مهدی ابریشمچی و مورد ضرب و شتم قرار دادن او در جلوی نگهبانان عراقی به رغم به جان خریدن شکنجه های عمومی، این روش ناکارآمد و تلاش منافقین را ناکام می گذاشت.

۶٫مشارکت در شکنجه اسرای ایرانی: منافقین برای انجام تسویه حساب های سازمانی با افراد اسیر موثر در پایداری دیگر اسرا، آنها را در مقابل دیدگان نگهبانان عراقی شکنجه داده و بدترین توهین ها را اعمال می کردند. اگرچه عراقی ها در هنگام شکنجه اسرا را لخت نکرده بودند، ولی منافقین در نهایت توهین به اسرا، به این کار نیز دست می زدند.

۷٫ایجاد اختلاف در وحدت اسرا: وحدت روحیه اسرای ایرانی سلاحی بود که می توانست برای هرنوع فشار روحی، روانی راه کارهای مناسبی بیابد و دشمن را در رسیدن به مقاصدش ناامید کند. ضربه زدن به این وحدت بر اساس یک برنامه ریزی تشکیلاتی جهت ایجاد تشتت آرا و افکار به منظور بهره برداری های سیاسی، فرهنگی، ماموریتی بود که به عهده تک تک منافقین مستقر در آسایشگاه ها گذاشته شد. خدشه دار نمودن محبت و اعتماد حاکم بر اسرا از دیگر اهداف منافقین به حساب می آمد که تلاش های فراوانی در اجرای آن می نمودند.

۸٫افشای مخفیگاه های وسایل ممنوعه اسرا: منافقین همانند جاسوس ها به خاطر حضور در درون آسایشگاه های اسرا، اطلاعاتی در خصوص محل نگهداری وسایل ممنوعه از جمله خودکار، مداد، دفترچه دعا، مفاتیح، رادیو و... به دست می آوردند. که بلافاصله به فرماندهی اردوگاه اطلاع می دانند. اسرا علاوه بر تحمل مجازات شدید، وسایل ارزشمند و گاه حیاتی خود را از دست می دادند.

۹٫تبلیغ آرمان های سازمانی منافقین به منظور جذب نیرو و انتشار افکار و آرمان های سازمان: اقدام به نصب تصاویر مسعود رجوی و مریم قجر در بعضی از اردوگاه ها  و توزیع نشریه ارگان منافقین خلق ایران می کردند. بخش مهمی از اخبار نشریه به اصطلاح «مجاهد» انتشار اخبار کذب در خصوص اوضاع سیاسی، نظامی ایران بود که با هدف ایجاد دلسردی و ناامیدی اسرا صورت می گرفت. اجبار به گوش دادن برنامه های رادیو و تلویزیونی منافقین که از رادیو و تلویزیون عراق پخش می شد، بخشی دیگر از فعالیت های منافقین در اسارت به حساب می آمد. از طرفی پخش صدای این دوبرنامه از بلندگوهای اردوگاه و آسایشگاه ها گونه ای دیگر از تبلیغ آرمان های سازمان بود.

۱۰٫پخش برنامه های رادیو، تلویزیونی: منافقین برنامه های رادیو و تلویزیونی مستمری تهیه و از طریق تلویزیون عراق پخش می کردند که بعضی از برنامه های آن مخصوص اسرای ایرانی بود. برنامه تلویزیونی منافقین روزانه یک ساعت و نیم پخش می شد و تماشای آن برای کلیه اسرای ایرانی اجبار یبود. ظرافت های هنری، تحلیل های اغواگونه تنوع برنامه های آنها برای افراد کم اطلاع، خطری مستقیم به حساب می آمد که نفوذ موثری بر نوع تفکر و عملکرد آنها می گذاشت. نام برنامه تلویزیونی منافقین «سیمای مقاومت» بود که اسرای ایرانی آن را « سیمای خیانت» نام نهاده بودن.

۱۱٫چاپ نشریات: چاپ نشریات متنوع با کیفیت چاپ و کاغذ اعلا و پخش وسیع و اجباری آن را در اردوگاه های اسرای ایرانی از برنامه های منافقین در نبرد روانی خود علیه نیروهای رزمنده ایرانی بود. درج اخبار کذب، تحلیل های اغواگرانه همراه با عکس ها و تصاویر تبلیغاتی از حربه های غالب این نشریات بود. واخوردگان سیاسی این نشریات، خیلی سریع توسط منافقین جذب و مورد حمایت قرار می گرفتند. طرح شبهات سیاسی و خصوصاً شبهات دینی با روش سفسطه در شرایطی که راهبران اسرای ایرانی و روحانیون اسیر اجازه دفاع و توضیح نداشتند، بیشترین سهم عملیات روانی در این گونه نشریات را به خود اختصاص داده بود.

۱۲٫ واکنش اسرای ایرانی: اسرای ایرانی در مقابل منافقین در تمامی موارد، واکنشی حذفی و قهرآمیز داشتند. اسرا با اتحاد و یکپارچگی علاوه برمانع تراشی در مقابل اجرای برنامه های آنها، دست به برخورد فیزیکی با منافقین(حتی سرکرده آنها)   می زدند و نشریات و اطلاعیه های آنها را پاره می کردند. از طرفی روحانیون و افراد آگاه برای مقابله با شبهات مذهبی و سیاسی منافقین، اقدام به تشکیل نشست های مختلف می کردند و در فرصت های مکرر به رفع شبهات مذهبی و ساسی منافقین، اقدام به تشکیل نشست های مختلف می کردند و در فرصت های مکرر به رفع شبهات سیاسی و عقیدتی می پرداختند. این نشستها فرصتی بود تا اسرا به تقویت بنیاد های فکری خود بپردازند. (باشگاه اندیشه، موصل۴: سایت هم اندیشی آزادگان)

اما، برخلاف تمامی تمهیدات اتخاذ شده و با مشاهده تعداد اندک پناهندگان، مزدوران بعثی تلاش های بسیاری برای جلب عده بیشتری کردند و برای تشویق دیگران، روزهای اول امکاناتی را از قبیل غذای بهتر، سهمیه نان بیشتر، سیگار، استفاده بدون نوبت از حمام و سرویس بهداشتی، تنبیه نکردن آنها به هنگام تنبیهات دسته جمعی و... در اختیار پناهندگان قرار می دادند، ولی پس از گذشت چند روز و شکست تلاش ها، در مورد پناهندگان هم همان روال سابق را در پیش گرفته شد؛ چراکه معرفی ده، دوازده نفر از بین سه هزار و پانصد اسیر اردوگاه به عنوان پناهنده برایشان خجالت آور بود.



[۱] . ًیکشنبهً۹ژانویه ۱۹۸۳ (۱۹ دی۱۳۶۱) : {آقای} میخاییل عزیز نایب نخست وزیر عراق با {آقای} مسعور رجوی مسئول شورای ملی مقاومت ایران و مسئول اول سازمان مجاهدین خلق ایران در محل اقامت او در ًاور سور اوزً (شمال پاریس) دیدار و پیرامون جنگ ایران و عراق و ضرورت پایان آن تبادل نظر نمودند... {آقای} میخائیل عزیز دعوتی را از جانب رهبری عراق به {آقای} رجوی برای دیدار از عراق به منظور ایجاد روابط برادرانه(؟!) بین خلق های همجوار بر اساس احترام متقابل و تمایل صادقانه(؟!) برای استقرار صلح تقدیم نمود... درباره دعوت رهبری عراق از {آقای} رجوی برای دیدار از آن کشور، {آقای} رجوی ضمن این که انجام چنین دیداری را به طور اصولی بلا مانع دانست، اظهار داشت که به زودی آن را مورد مطالعه قرار خواهد داد. (نشریه مجاهد، ش۱۳۵، ص۱و۲، تاریخ ۲۳دی۶۳) بدون شک این ملاقات و روابط کاملاًدوستانه(؟!) که سرآغاز ورود منافقین به عراق می باشد به شکل دفعی به وجود نیامده است بلکه، بایستی از سال ها قبل زمینه های پنهانی داشته باشد که یکباره در این نوع ملاقات های ضد خلقی متبلور می کرد و این یکی از بدیهیات امور سیاسی است.

[۲] . مسعود رجوی در مصاحبه با مجله الوطن کویتی که توسط خبرگزاری جمهوری اسلامی در مورخه ۱۷/۱۰/۱۳۶۱ اعلام شده است، در پاسخ به سئوالی از سوی صوت الشعب مبنی بر اینکه « اکنون بیش از دو سال است که جنگ عراق و ایران می گذرد و امام خمینی (ره) کلیه درخواست های عراق و جهانیان را برای متوقف نمودن جنگ و حل اختلافات از راه های سیاسی رد نموده است، نظر شما درباره این موضع امام خمینی و خطرات آن چیست»؟ چنین اعلام نظر می نماید: « امروز دیگر همه در داخل ایران و در تمام جهان می دانند که امام خمینی (ره) تنهاکسی است که جنگ را برضد عراق ادامه می دهد و هیچ توجهی به احساسات مردم در داخل ایران و در جهان برضد عراق ادامه می دهد و هیچ توجهی به احساسات مردم در داخل ایران و د رجهان بر ضد این جنگ و ضرورت متوقف نمودن آن ندارند و کلیه کوشش های بین المللی و کنفرانس اسلامی را در جهت متوقف نمودن جنگ و بستن قرارداد صلح بین دو کشور در چارچوب قراردادهای بین المللی و به خصوص در چارچوب قراداد۱۹۷۵ الجزایر که می تواند زیربنای مشخصی جهت راه حل مسالمت آمیز جنگ بین ایران و عراق باشد نادیده می گیرد. رژیم امام خمینی(ره) تنها بر ادامه جنگ اصرار نمی ورزد، بلکه پا را از این همه فراتر گذارده و نقشه هایی برای صدور به اصطلاح جمهوری اسلامی ایران و اصول آن به کشورهای مجاوز خلیج فارس دارد. به عنوان مثال رژیم امام خمینی (ره) طبق سیاست توسعه طلبانه و دشمنانه خود در منطقه به اصطلاح مجلس اعلان انقلاب اسلامی عراق را علم کرده است. این خود دخالت آشکار در امور کشور دیگر می باشد. همچنین رژیم امام خمینی(ره) کلیه تصمیمات مجمع عمومی سازمان ملل و شورای امنیت را که خواستار توقف سریع جنگ ایران و عراق بوده اند، نادیده گرفته است. حال آنکه عراق آمادگی خود را جهت احترام گذاردن به مرزهای بین المللی در چارچوب قرارداد۱۹۷۵ الجزایر اعلام داشته است.»

نوشته شده توسط در 17:51 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر
Online User

پیغام ورود و خروج