جمعه بیست و یکم شهریور 1393

فكر می‌كردند شهید شدم !!

خاطرات سيد جعفر دعوتی خواندنی است: تا چند سال پیش كه تصاویر شهدا را در خیابان نصب می‌کردند تصویر بنده هم در جمع این شهدا بود. چهار سال برای من سالگرد گرفتند. کسی فکر نمی کرد که جعفر دعوتی زنده باشد. بعد از چهار سال دعاهای خیر مردم مورد استجابت واقع شد و جمع کثیری از آزاده‌ها به میهن اسلامی بازگشتند كه بنده حقیر هم در جمع آنها بودم. روزی که برگشتیم پنج شنبه بعد ازظهر بود، ما را به گلزار شهدا بردند. آنجا متوجه شدیم که چه تعداد از دوستانمان به شهادت رسیده‌اند.
نوشته شده توسط در 21:30 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و یکم شهریور 1393

يادروزهاي مرد بودن بخير!!!

گروهی را از آسایشگاه‌ها و بند‌های دیگر به بند ما آوردند، در میان آنها اسرای کربلای چهار و پنج هم وجود داشتند که پس از صحبت با آنها اطلاعات بیشتری از نحوه عملیات و سایر مسائل به دست آوردیم. یکی از آنها برادر مجروحی بود به نام مصطفی علی اصغر زاده که به خاطر شکنجه و تنبیه زیاد، پایش شکسته بود و با همان شکستگی استخوان راه می رفت و به همین دلیل شکل ظاهری پایش تغییر کرده بود و هر روز هم وخیم‌تر می شد.یکی، دو روز بعد، چند نفر شیک پوش با یک ماشین نیسان پاترول به اردوگاه آمدند. با ورود آنها همه ما را در یکجا جمع کردند و بعد وسایل فیلمبرداری و پروژکتور و غیره آوردند تا از ما فیلمبرداری کنند. ابتدا تصور می کردیم که آنها از طرف صلیب سرخ آمده‌اند، اما با دیدن دوربین و... فهمیدیم که مسئله فقط تبلیغات است. آنها دوربین را روی ماشین نصب کردند و در این بین به نگهبانها و فرمانده اردوگاه فهماندند که به اسرای دیپلم به بالا نیاز دارند. نگهبانها به ما اعلام کردند و تعدادی از بچه‌ها بیرون رفتند. آنها قصد مصاحبه داشتند و بچه‌ها نیز خود را به نحو احسن آماده کرده بودند و هر کدام، اولین حرفشان درود به شهدای اسلام و جمهوری اسلامی بود. عراقیها ناراحت شده و از بچه‌ها خواستند که همگی شعار مرگ بر جنگ، درود بر صلح بدهند. نگهبانها خشمگین به بچه‌ها نگاه می‌کردند تا شاید آنها را از ترس وادار به دادن شعار کنند. اما بچه‌ها، بی اعتنا به همه‌چیز فریاد زدند: مرگ بر صلح، درود بر جنگ. عراقیها که این وضع را دیدند، با تشویش خاطر بسیار، وسایل فیلمبرداری خود را جمع کردند و ما را دوباره به آسایشگاه برگرداندند. یکی از روزها نگهبانها به همراه چند نفر از افراد بهداری به آسایشگاه آمدند و گفتند هرکس معلول است اسم خود را بگوید. من و دیگر معلولین نام نویسی کردیم و سپس آنها به مسئول آسایشگاه اطلاع دادند که تمامی معلولین سه روز دیگر مبادله شده و به ایران فرستاده می شوند.بچه‌ها از این خبر خوشحال شده بودند و مدام دعا می کردند که ما آزاد شویم و در بازگشت، خبر سلامتی اسرا و مفقودین را به خانواده‌هایشان برسانیم. چند روز گذشت، اما خبری نشد. پس از آن، چند بار دیگر آمدند و اسم ما را نوشتند و هر بار قول چند روز و چند ماه دیگر را دادند، اما باز هم خبری نشد. تا اینکه بالاخره در دی ماه سال 67 تعدادی از معلولین ثبت‌نام شده را به ایران فرستادند. یک سرتیپ عراقی به نام امین نظر خبر داد که به زودی ما را هم مبادله می کنند. هنگام تعویض اسرا، در اردوگاه غلغله‌ای بر پا بود و هر‌کس پیغام و شماره تلفن و آدرس خود را به بچه هایی که آزاد می شدند می داد تا از این طریق خبری به خانواده رسانده باشد. روزهای عجیب و پر خاطره ای بود. هر روز بچه‌ها به دنبال فرصتی می‌گشتند تا تصویر مسئولین کشور را هنگام انجام مذاکرات در تلویزیون ببینند و با دیدن آنها دلگرم شده و نیرو بگیرند. هر بار که تلویزیون، تصویری را نشان می داد، همگی با صدای بلند صلوات می فرستادند. یادم می آید که پس از آتش بس در محرم سال 67 یک شب مشغول خواندن نماز مغرب و عشا بودم که صدای صلوات بچه‌ها بلند شد و همه به طرف تلویزیون دویدند. بعد از سلام نماز فهمیدم که آن همهمه و شور و اشتیاق برای دیدن تصویر امام(ره) بوده است. اسماعيل يكتايي لنگرودي
نوشته شده توسط در 21:19 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393

مخالفت سیدآزادگان با فرار اسرا

مخالفت سیدآزادگان با فرار اسرا

 یک فرار موفق از اردوگاه موصل، در شب عید نوروز صورت گرفت ، دو نفر بودند که به کمک یک سرباز عراقی به نام مسعود توانسته بودند از پنجره های توالت فرار کنند . سایت جامع آزادگان: در اسارت وسیله معروفی به نام سطل مخصوص اسهال داشتیم چون ۱۶ ساعت داخل اتاق ها و از دستشویی ها محروم بودیم . اگر سطل نبود؛ کسی که دچار بین بیماری می شد به خودش می پیچید و کیسه نایلونی پیدا می کرد و تخلیه می کرد و خیلی ناراحت کننده بود . خالی کردن این سطل هم خالی بود، زیرا حد اقل پنج تفر در آن کار تخلیه انجام داده بودند . یکی از برادران کار تخلیه کردن سطل را به صورت داوطلب انجام می داد. در ماه رمضان ، سید حسین هاشمی ، که کارمند رادیو و تلویزیون بود ؛ داوطلبانه کار خالی کردن سطل را انجام می داد . شخصیت محترمی که ، مترجم و استاد زبان انگلیسی ، کارگردان و فیلمبردار با تحصیلات فوق لیسانس از کانادا بود . یک فرار موفق از اردوگاه موصل، در شب عید نوروز صورت گرفت ، دو نفر بودند که به کمک یک سرباز عراقی به نام مسعود توانسته بودند از پنجره های توالت فرار کنند . بعد از رفتن آنها ممنوعیت زیادی قائل شدند که یکی در ورزش و دیگری بستن دریچه ها و پنجره اتاق ها بود . در این کار بیماریهای پوستی و چشمی را به جود آورد ، زیرا باعث می شد نور و هوای کافی به ما نرسد و بعد از این حاج آقا ابوترابی گفت : فرار یک یا دو نفر که باعث آزار و اذیت دیگران شود ، کار درستی نیست !

راوی: محمدعلی زردبانی برگرفته از سایت جامع آزادگان دفاع مقدس

نوشته شده توسط در 9:52 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393

چهار سال تنهایی برای یک شعر ناب

بانی فیلم [روزنامه] یکشنبه 26 مرداد 1393 شماره 2828

گفت و گو بااسماعیل یکتایی لنگرودی شاعر آزاده
چهار سال تنهایی برای یک شعر ناب
بانی فیلم آنلاین:

بانی فیلم - گروه فرهنگ و هنر- زهره زمانی: از وقتی یادم می آید تنهایی را دوست داشتم.گاهی شده به اندازه یک متر جا در تراس خانه دور از شلوغی چادر می زدم و در فکر فرو می رفتم .
این روزها از طریق یکی از دوستان با خبر شدم ، مردی چهار سال خلوت گزیده تا شعری ناب بگوید.
برایم جالب بود .به سختی پیدایش کردم .
به بهانه سالگرد ورود آزادگان به کشور با این شاعر اسماعیل یکتایی لنگرودی گفت و گویی انجام داده ایم که می خوانید:

*********

*می دانید برای چه با شما تماس گرفتم،خیلی دوست دارم بدانم جریان آن چهار سال تنهایی چیست؟شاعرها آدم های خلوت گزینی هستند، ولی این همه مدت چه می کردید؟
ـ این بر می گردد به روزگاری که من 14 سال داشتم با میل خودم رفتم، اما ماندنم از جایی به بعد ناخواسته بود و مجبور شدم و تقدیر باعث شد تمام احساسات درونی و تراوشات ذهنی خودم را در آن خلوت بیرون بریزم.
شاید آن دوران با همه سختی هایی که داشتم بهترین روزهای زندگی من بود که به یکی از بهترین کارها یعنی نوشتن پرداختم. می دانید که شاعر به این خلوت ها نیاز دارد و وقتی که می رود می بیند چه چیزهای زیبایی از اعماق ذهن ها بیرون می آید که هم خود شاعر را راضی می کند و هم جامعه را آرامش می دهد.

*اگر امشب یک نفر بیاد دنبال تان و بگوید ساکتا ن را ببندید بریم آنجا آیا باز حاضرید برگردید؟
ـ به آنجا که نه، و لی در کنار آن خلوتکده جمع با صفایی را پیدا کردم که دل های شان از عشق به هم متصل بود، هنوز مشتاقم آنها را ببینم.

*چه کسانی را ملاقات کردید؟ آیا آنها هم شاعر بودند؟
ـ بین آنها شاعر هم بود. هنوز هم گاهی بعضی از آنها را می بینم و دل مان برای آن روزها تنگ می شود.

*آیا این انزوا و تنهایی به درد هر کسی می خورد؟ آیا هر کسی در آغوش این گوشه نشینی شاعر می شود؟
ـ نه هر کسی نمی تواند . چون شعرهم حسی درونی و ذاتی  است و هم عشق می خواهد و آدم های عاشق هم بیشتر با شعر انس می گیرند.

*آن روزها که قطعا همسر و فرزندی نداشتید؟
ـ بله ، بعدها ازدواج کردم.

*در آنجا دل تان برای پدرو مادر و خانوادتان تنگ نمی شد؟
ـ بسیار بسیار ... اجازه بدهید که بگویم این دلتنگی ها را فقط شعر و عشق و خدا آرامش می داد .من ابتدای سفر به خواست خود رفتم، اما بازگشت دست من نبود.

*آیا با نامه و تلفن ارتباط داشتید با عزیزان تان؟
ـ نه هیچ خبری !! در ابتدای همان سال اول هم اتفاقی افتاد که آنها گمان کردند من دیگر در قید حیات نیستم و در غیابم سوم و هفتم و چهلم برایم گرفتند و سنگ قبری گذاشتند. من وقتی بعد از چهار سال یرگشتم ، بر مزار خودم رفتم و فاتحه خواندم...!

*داستان عجیبی دارید آقای یکتایی!
ـ بله...

*اگر این بار بخواهید برای نوشتن بروید کجا می روید؟
ـ من فضای روستا را دوست دارم ، صدای موج و آرامش ساحل در شب و در روز جنگل و کوه برایم الهام بخش است که همین حالا هم همه اینها را در محل زندگیم لنگرود ، دارم.

*اگر بگویم در زمان بی زمانی هستیم و می توانید به هر شاعری که می خواهید زنگ بزنید و با او قرار بگذارید شماره چه کسی را می گیرید؟
ـ از شاعران معاصر سهراب و قیصر امینی پورو از شاعران  زمان دیگر حافظ.

*چند  تصویر در ذهنم از آن خلوتگاه بکشید.
ـ غروب هایی دلگیر و سخت...

*و...
ـ حس همدلی آدمهایی که کنار خلوتگاهم می دیدم نیز برایم زیبا بود.
آنجا امکانات مان کم بود و زندگی سخت می گذشت،  ولی ما درد و غم همدیگر را تسکین می دادیم .

*درد آدم را شاعر می کند یا آرامش؟
ـ من معتقدم درد ...چرا که هر که دردش بیش ،عشقش بیشتر.
- (و هر که عشقش بیش شعرش بیشتر)

*نظر شما راجع به اردوگاه شاعران چیست؟
اینکه هر چند وقت یکبار گروهی را به تبعید بفرستیم تا بسرایند؟
ـ (با لبخندی که می شد شنید)بله خوب است!

*جدی می گویم ! به نظرم گاهی نیاز است از همه چیز دل بکنی ، گوشی موبایل را خاموش کنی، از همه ، حتی عزیزترین کسانت خداحافظی کنی و بروی در دل تنهایی تا خود و دیگری را بهتر بشناسی.
 آقای یکتایی ، من حتی ترانه ای دارم که در آن گفته ام:
منو تنها بذار گاهی ، بذار مال خودم باشم
یه وقتایی برام خوبه ، توی حال خودم باشم
به روم نیار که نزدیکی ، یه وقتایی نیا پیشم
بدونم وقتی که دوری ، چقد دلتنگ تو میشم
اگه گفتم تو دنیامی، هنوز همونه احساسم
می خوام گاهی بینم که ، چقد دنیامو میشناسم؟!
ـ زیباست خانم زمانی

*ممنون آیا تا به حال کار شما را خواننده ای اجرا کرده؟
ـ یکی از کارهایم توسط گروه سنتی استاد مجید محمد پور اجرا شده.

*دوست دارید کدام خواننده اشعارتان را بخواند؟
ـ من صدای دکتر محمد اصفهانی و احسان خواجه امیری و محمد علیزاده را دوست دارم.

*برگردیم به داستان زندگی شما و بیش از این کسانی را که نوشته های مرا  را  بعدها می بینند کنجکاو نکنید ، واضح بگویید کجا بودید؟مگر می شود چهار سال عزیزانت را بگذاری و بروی که شعر بنویسی؟اصلا آیا شعری در کار بوده یا ...؟!
ـ بگذارید با شعری پاسخ دهم که خطاب به مادرم نوشتم:
قطره ای اشک به مادرم به پاس خوبی هایش...
از پس این همه بوق و انتظار
گوشی را که دست بگیری
می دانم سرت شلوغ است
و پرندگان پشت پنجره ات بی دانه مانده اند.
حالا شال و کلاه که می کنی
 و با چتر می آیی
 نه اینکه نشناسمت مادر
اما می دانم تو مرا نمی شناسی که با عصا آمده ام.
این شعر مال زمانی است که از بعد از چها ر سال اسارت از جنگ برگشتم و مادرم مرا نشناخت چون یک پایم هم قبل از اسارت در اثر رفتن روی مین قطع شده بود.
من از 14 سالگی تا 17 سالگی به اسارت رفتم ومجموعه شعری با نام نسیم شرقی و غزلیاتی دیگر هم دارم.
با اینکه زخم خورده ترینیم بی شما
در فصل شور و عشق پشیمان نمی شویم...
بعد از بازگشتم 8 جلد کتاب هم در همین حوزه به چاپ رساندم.

*پس آن شعر ناب ...!
ـ در آن اردوگاه  برای نوشتن قلمی نداشتیم و گاهی با هزار زحمت آن را از ماموران کش می رفتیم...کاغذی نداشتیم و خنده دار است، اما من شعرهایم را روی زرورق سیگار می نوشتم...
خواب و بیداری دست خودمان نبود ، اجازه هوا خوردن نداشتیم ...
دلم تنگ می شد ستاره های شب را  ببینم ... دلم تنگ می شد قدم بزنم ، اما نمی شد، نمی گذاشتند...

*از حال عزیزان تان، از حال مادرتان بگویید در لحظه بازگشت.
ـ مادرم می گفت زمان اسارتم با اینکه خبر شهادتم را داده بودند هر روز صبح قبل از سپیده صادق روی پله ها می نشست وصدای کلاغ ها را که    می شنید به آنها می گفت : کلاغا، یه خبر از اسماعیلم بیارید، حتی شده یک تکه استخوانش را برایم بیاورید ... برایم دیگر همین کافیست...
در بازگشتم وقتی مرا دید محو من شد و بر زمین نشست و پاچه آویزان  پایی که قطع شده بود را در آغوش گرفت و گریه می کرد و می گفت، پسرم تو آمدی..به همین هم راضی هستم.
بارها و بارها دلم تنگ می شد برای حرف ها و نگاه ها و غذاهای مادرم.
ما شمالی ها حتی گاهی صبحانه هم برنج می خوریم، دلم برای عطر برنج لک زده بود، این چهار سال من هرگز شبی سیر نخوابیدم.دلتنگ همه چیز بودم ،حتی دلتنگ تشر های پدرم بودم...وقتی من بازگشتم موهای پدرم کامل سفید شده بود ، به او گفتم: آقاجان ما رفتیم جنگ روی مین ، اسارت کشیدیم ، شکنجه شدیم ، چرا موهای شما سفید شده...او گفت تو هنوز پدر نشده ای...
نمی دانی...! پدرم چند سال بعد از بازگشتم فوت کرد و خانم زمانی حالا که خودم بچه دارم می فهمم او چه کشیده، اینکه بچه آدم حتی  کمی تب می کند چقدر سخت است...
ما هم پدر و مادرمان را دوست داشتیم و آنها هم ما را دوست داشتند، اما رفتیم که سرنوشت کشورمان مثل عراق و شوروی و غیره نشود.

*آقای اسماعیل یکتایی من می خواهم از شما تشکر کنم ، اما این کار را نمی کنم!! آخر تشکر من خیلی کوچک است، تشکر من قطره ای است که دارد در دریا غرق می شود.شما به وظیفه ای که در دل تان احساس کردید عمل کرده اید ، شما آمده بودید که ایران بماند...و فکر می کنم به آنچه می خواستید رسیدید، آیا آرزوی دیگری هم دارید؟
ـ همین که  عاقبت بخیر بمیرم و دل کسی را نشکنم.

*برای بچه های تان سخت نیست که بابا یک پا ندارد؟ البته یادمان نمی رود که بابا قلمی گرم و شیوا دارد.
ـ آنها از اول مرا همین طور دیده اند ، چیز هایی هست مثلا اینکه نمی توانم آنها را به کوه و فوتبال ببرم، اما عادت کرده اند و جو خانوادگی گرم و صمیمانه ای داریم.
همسر و فرزندانم اولین کسانی هستند که شعرهای مرا می شنوند و طرفدار پرا پا قرص کارهایم هستند و بعد آنها را برای دوستان و همرزمان قدیم می خوانم.

*من که دلم نمی آید این گفت و گو را رها کنم، اما چه کنیم که آخر شب است و شما هم خسته هستید از کار. دوس دارم در آینده از شعرهای تان بیشتر بشنوم و برای تان از کارهایم بخوانم.
ـ من هم همین طور امیدوارم شب خوبی داشته باشید.
 تلفن ها خاموش شد...
و سکوت...
واینها را می نویسم که بعد بخوانید ، از طرف ما از خانواده به خصوص مادرو همسرتان تشکر کنید به خاطر این همه صبوری که در سرودن این بیتِ ناب شما داشتند هر چند باز تشکر ما کوچک است ،این بیت زیبا حاصل چهار سال بیقراری و دلتنگی و عشق است...شما قلمی نداشتید، اما تمام وجودتان قلمی شد که بر روح این آب و خاک بنویسد  ، شما از نسلی بودید که آمدید  تا اسطوره ما شوید ، آمدید بسازید و ماندگار شوید .
  شاعر صبور و آزاده ، جانباز هفتاد درصد ، نه... وجود صد در صد عشق...
آقای اسماعیل یکتایی لنگرودی در صف عاشقان و از طرف همه آنها که رفتند تا ما باشیم ، «بازم دستتو روی قلبت بذار ، بازم اسم ایرانو با من بیار...»

نوشته شده توسط در 21:34 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393

دیدار با آزادگان شهرستان لنگرود

 

 

کوبار، رئیس اداره تبلیغات اسلامی و اعضای شورای مرکزی هیئات مذهبی شهرستان لنگرود، با آزادگان این شهرستان دیدار کردند.

به گزارش اختصاصی کوبار، بمناسبت سالروز ورود افتخار آمیز آزادگان به میهن اسلامی ایران، عصر امروز رئیس اداره تبلیغات اسلامی بهمراه اعضای شورای مرکزی هیئات مذهبی شهرستان لنگرود، جهت تجلیل، تکریم و سپاسگزاری از اسوه های ایثار، مقاومت به دیدار چند تن از آزادگان از جمله(حاج اسماعیل یکتایی و حاج کریم زحمت کش ازآزادگان اردوگاه تکریت11و حاج ابوالقاسم جعفری نژاد) رفتند.

در اين ديدار، حجت الاسلام امیری، رئيس اداره تبلیغات اسلامی شهرستان لنگرود از فداكاری و از خود گذشتگی آزادگان سرافراز ياد كرد و گفت: رژيم عراق در طول دوران اسارت رزمندگان ما، علاوه بر شكنجه های جسمی، فشار های روحی - روانی نيز به آنها وارد می كرد تا آنها از حمايت و پشتيبانی انقلاب اسلامی منصرف شده و به رژيم بعث و يا به گروه منافقين بپيوندند، اما وقتی در اين راه به موفقيت نمی رسيدند به شكنجه های وحشيانه ای دست می زدند.

وی افزود: ما بايد همواره به ياد اين عزيزان باشيم و قدر و منزلت آنان را بزرگ بشماريم.

در ادامه اين ديدارها، آزادگان گوشه ای از خاطرات خود از دوران جنگ، اسارت و همچنين چگونگی محاصره شدن به دست دشمن، بيان كردند و نيز از معجزات الهی كه در جبهه های جنگ به عينه مشاهده كرده و فداكاری ها و جان فشانی های ديگر رزمندگان ياد كردند.

به گزارش کوبار، شهرستان لنگرود 153 آزاده سرافراز داشته، آزادگانی که در طول دوران اسارت در قلب دشمن حماسه آفریدند و چون کوهی استوار حامل پیام مکتب اسلامی و ایرانی خویش بودند.

نوشته شده توسط در 18:22 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و پنجم مرداد 1393

تجليل از روزنامه نگار آزاده و جانباز حاج اسماعيل يكتايي

تجليل از روزنامه نگار آزاده و جانباز حاج اسماعيل يكتايي

درهمايش تجليل از خبرنگاران و روزنامه نگاران استان گيلان در مجتمع خاتم الانبياء اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامي از خانواده هاي شهداي رسانه ، پيشكسوتان اصحاب رسانه و مطبوعات با اهداء لوح سپاس تقدير بعمل آمد.

در اين همايش دكتر محمدعلي نجفي استاندار گيلان نقش رسانه را در ايجاد ارتباط دو سويه بين مردم و دولت بسيار مؤثر دانست و افزود: رسانه ها از يك سو مي توانند اطلاعات صحيح را به جامعه عرضه كرده و باعث آگاهي و تعالي جامعه شوند و از سويي ديگر نقش مؤثري در تبادل انديشه ها براي تقويت و پيشرفت استان داشته باشند.

در اين همايش از نويسنده آزاده و جانباز 70% اسماعيل يكتايي از پيشكسوتان عرصه رسانه و مطبوعات نيز تجليل بعمل آمد.

نوشته شده توسط در 19:24 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیست و چهارم مرداد 1393

امام جمعه لنگرود: مقاومت آزادگان در هشت سال دفاع مقدس باید نهادینه شود

 

رشت - ایرنا - امام جمعه شهرستان لنگرود گفت: مقاومت و پایمردی آزادگان در دوران هشت سال دفاع مقدس، باید به عنوان یک فرهنگ غنی در جامعه نهادینه شود. به گزارش خبرنگار ایرنا، حجت الاسلام ˈمهدی صدیقˈ در خطبه های نماز جمعه این هفته لنگرود ادامه داد: دشمن اگر به کشوری خسران وارد کند، اول به سراغ جوانان آن کشور می رود چون دشمن جایگاه جوان را درک می کند و می داند جوان بزرگترین عامل تحول از جمله تحولات سیاسی - اجتماعی و اقتصادی در جامعه و زندگی است. وی افزود: ترویج سبک زندگی اسلامی باعث کاهش خطرات و آسیب های اجتماعی از جمله مواد مخدر خواهد بود و در نتیجه خطر کاهش جمعیت نیز با رعایت اسلوب صحیح در ترویج سبک زندگی اسلامی محقق می شود. امام جمعه لنگرود تصریح کرد: باید به جوان بها بدهیم و نیازهای آنان را شناسایی و درمان کنیم. وی نقش جوانان در دوران انقلاب اسلامی و هشت سال دفاع مقدس را بسیار تاثیرگذار دانست. وی در ادامه با توجه به سالروز ورود آزادگان در 26 مردادماه 1369 خاطرنشان کرد: مقاومت و پایمردی آزادگان در دوران دفاع مقدس باید به عنوان یک فرهنگ غنی بین جوانان جامعه ساری و جاری شود. حجت الاسلام صدیق با اشاره به سخنرانی پیش از خطبه های نماز جمعه حاج اسماعیل یکتایی از آزادگان جانباز شهرستان لنگرود به همین مناسبت گفت: ملت ما مدیون فداکاری و ازخودگذشتگی آزادگان در دوران اسارت است و هرگز آن ایثار از تاریخ کشور ما محو نخواهد شد. وی با اشاره به کودتای آمریکایی 28 مرداد 1332 در ایران اضافه کرد: اینکه امروز سرافرازانه در دنیا حرف می زنیم، به میمنت داشتن فقیه عالیقدر و رهبری هوشمندانه ولی امر مسلمین در ایران اسلامی و به پاس و حرمت خون شهیدان و جانبازی و ایثار آزادگان و جانبازان ماست که باید به آن ارج نهیم. به مناسبت 26 مردادماه سالروز ورود آزادگان به میهن اسلامی پیش از خطبه های نماز جمعه لنگرود حاج اسماعیل یکتایی از آزادگان جانباز 70درصد و از شاعران و نویسندگان حوزه دفاع مقدس به ایراد سخنرانی و خاطره گویی پرداخت. شهرستان لنگرود در 55 کیلومتری شرق مرکز استان گیلان واقع است.

نوشته شده توسط در 17:0 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و ششم خرداد 1393

خاطرات اردوگاه تكريت11/ دو ماه انفرادی بعد از خبر فوت امام

علی اکبر(وحيد) اصغرزاد فیاض / انزلي يك روز پس ازارتحال امام(ره) بچه ها تصمیم گرفتند با منافقين درگیر شوند و انتقام تهديدات وتحركات مذبوحانه وخيانتكارانه آنهارابگیرند. وقتی بچه های بند سه و چهار با این ها درگیر شدند عراقی ها آمدند به کمک شان..... خاطرات اسارت در کنار همه سختی ها و عذاب‌هایش برای آزادگان ما شیرینی خودش را هم دارد. لحظاتی که دور از خانواده و در سرزمینی غریب سپری شد اما شاهنامه ای بود که آخرش خوش درآمد. آنچه می خوانید بخشی از خاطرات آزاده علی اکبر اصغرزاد فیاض است: بین اسرا یک سری کسانی بودند که در این مدت مورددار شده بودند. مثل حمید قمری. یک سری پناهنده شده بودند. عراقی ها آسایشگاه شان را جدا کرده بودند. غذای این ها زیادتر از ما بود و از امکانات و آزادی بیشتر برخوردار بودند. بعد از سه سال که در اردوگاه تکریت۱۱ بودیم، خبر فوت امام به ما رسید. عراقی ها گفتند: باید جشن و پایکوبی کنید که دیگر برمی گردید به وطن تان. امام مرده است. از بین ما هیچ کسی جشن نگرفت. فقط همان هایی که از ما جدا شده بودند، پایکوبی کردند. فردای آن روز بچه ها تصمیم گرفتند با این ها درگیر شوند و انتقام بگیرند. وقتی بچه های بند سه و چهار با این ها درگیر شدند عراقی ها آمدند به کمک شان. بعد از درگیری این گروه آمدند تا بچه هایی که توی این مدت در اردوگاه به بقیه خط می دادند را لو دادند. عراقی ها آمدند ۳۰،۳۵ نفر از بچه های ما را از اردوگاه بردند. من دوستی داشتم که یک روز امجد سرباز عراقی، توی محوطه ی اردوگاه او را زد و این توی محوطه ی اردوگاه افتاده بود. من رفتم از زمین بلندش کردم، لباس هاش را پاک کردم و دلداری اش دادم. امجد، این قضیه را دید و خیلی از دست ام شاکی شد. مرا صدا کرد و گفت: چرا این کار را کردی؟ این کارت توهین به من بود. تا این که بعد از شلوغی اردوگاه، فردایش که آمده بودند یک سری از اسرا از بقیه جدا کردند، امجد، چشم اش به من افتاد، مرا کشید بیرون. چشمم را بست و دست مرا از اردوگاه ۱۱ خارج کردند. توی همان پادگان، مقداری آن طرف تر مرا بردند در جایی که اسرای بعد از آتش بس، بودند. همه جدید بودند. به آن ها گفتند شما بروید داخل. مرا بردند توی آن محوطه آن قدر زدند که دیگر حالی برایم نمانده بود. بعد مرا انداختند بین همان بچه های سی نفر که روز قبل از اردوگاه ۱۱ بیرون برده بودند. رفتم تو گفتم: شما زده اید؟ ما فکر می کردیم شما را اعدام کردند... من فکر می کردم مرا هم برای اعدام می برند. خدا را شکر... دلم می خواست قبل از مردن یک بار دیگر مادر و خانواده ام را ببینم. اسرای جدیدی که آن جا بودند می دیدم اما اجازه ی حرف زدن با آن ها را نداشتیم. دو ماه در انفرادری بودم. هر روز ما را می بردند بیرون و کتک می زدند. منبع:سايت جامع آزادگان
نوشته شده توسط در 14:7 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوازدهم خرداد 1393

آيينه استقامت

 

www.iran-pw (39)

 

تقديم به سردار آزادگان ايران

حضرت حجة الاسلام حاج سيد علي اکبر ابو ترابي

همو که مظهر صبر و پايداري بود براي همه آزادگان و آزاد مردان

 

ديروز با زخمي از دون ، از عشق زيبا سرودي

آري تو عاشق تريني ، مجنون و شيدا سرودي

امروز عصري غريب است ، تصويري از درد مبهم

سردار آزادگاني ، روزي که تنها سرودي

ديدم چه زيبا گسستي ، در بند بندِ اسارت

با يک تبسم صبوري ، عشقي مصفا سرودي

در نيمه ي خون خرداد ، تا بارگاه کبوتر

در کوچه هاي غريبي ، سرّالرضا را سرودي

گفتم غزل داغدار ، دلهاي درهم شکسته است

ياد و غمي مانده در من ، چون سرو رعنا سرودي

خوش رفته اي بوترابي ، عاشق ترين زخمي سال

در ساحل سبز يادم ، افتادگي را سرودي

در محفل انس ياران ، از شبنم و گل شنيدي

با سفره اي از صداقت ، روح مسيحا سرودي

اي شانه هاي صبورت ، آيينه استقامت

عاشق ترين لحظه ها را ، بر موج دريا سرودي

جام سبو سرکشيدي ، ديروز با قامتي سبز

يک سجده از سادگي را ، در فصل فردا سرودي

اسماعیل یکتایی لنگرودی

نوشته شده توسط در 1:13 |  لینک ثابت   • 

جمعه نوزدهم اردیبهشت 1393

حکایت همسر شهیدی که فرزندانش را به مزار پدر نمی‌برد!!

شدت ناله و زاری من بر سر مزار آقای گلستان‌زاده به حدی بود که یک روز خانمی به من گفت "این شهید پسرته که این همه براش بی تابی؟" روز و شب من همواره با یاد ایشان می گذشت.

 

سایت جامع آزادگان: بانو "زهرا بازدار" همسر "آزاده مسلم گلستان‌زاده در سال‌هایی که همسرش در اردوگاه تکریت ۱۱ در اسارت دشمن بعث عراق بود و در شرایطی که همسرش به عنوان شهید گلستان‌زاده شناخته شده بود، یقین داشت که او به شهادت نرسیده و تا پایان مبادله اسرا منتظر دیدار همسر بود. بازدار که مادر سه کودک به نام‌های ایمان، پیمان و مریم بود؛ همانطور که هیچ‌گاه نپذیرفت، مسلم به شهادت رسیده؛ سعی داشت تا به فرزندانش هم القا کند که پدرشان اسیر است و به زودی بازمی‌گردد. او در سال‌های اسارت ، هیچ‌گاه فرزندانش را بر سر مزار پدرشان نبرد تا در روز ۷/۶/۶۹ همزمان با بازگشت اسرا به میهن، رویاهای صادقه‌اش به حقیقت پیوست و با دیدار همسر در شیراز، به این انتظار پایان داد.  در ادامه گفت وگو با این بانوی صبور را می خوانیم:

 

* از روزهای آشنایی و ازدواج با آقای گلستان‌زاده بفرمایید.

من در سال ۵۹ با آقای گلستان‌زاده ازدواج کردم. ایشان فردی کاری، دلسوز، معتقد و با ایمان بودند. در سال ۶۰ که به استخدام سپاه درآمد و در سال ۶۲ که عازم جبهه‌های نبرد شد، هیچ زمان مانع او نشدم و همچون او راضی بودم به رضای خدا. در سال ۶۵ که به عملیات کربلای ۵ اعزام شدند، ما صاحب سه فرزند ۵، ۳ و یک ساله بودیم. جای خالی مسلم، برای من که باید فرزندانمان را در نبود ایشان بزرگ می کردم، بسیار سخت بود. البته من با مادر آقای گلستان‌زاده و در خانه ایشان زندگی می‌کردم و ایشان در تمام مراحل کمک حال و یاور من بودند. بعد از عملیات کربلای ۴ ، خبر شهادت بسیاری از رزمنده‌های شهر کازرون را آوردند که بسیاری از آنها هم مفقودالاثر بودند. در بیم و امید بودم و هرآن تصور شهادت آقای گلستان‌زاده مرا می‌آزرد. ۲۰ روز از اعزام آقای گلستان‌زاده می‌گذشت و هیچ خبری و یا نامه ای از او به ما نرسید. عملیات کربلای ۵ آغاز شد. به خاطر یک سوء تفاهم، خبر شهادت آقای گلستان‌زاده را برای ما آوردند. چند نفر از اعضای خانواده برای یافتن پیکر آقای گلستان‌زاده به اهواز می‌روند و جستجو برای یافتن پیکر ایشان بی‌نتیجه بود. البته در همین مدت، دوستان و آشنایان و فامیل، شهادت آقای گلستان‌زاده را کتمان می‌کردند. خبر شهادت او زبان به زبان چرخید تا اینکه برادرم برای آماده کردن من گفت مسلم زخمی شده و قصد داریم برای ملاقات او به باختران برویم. بی‌تابی من از حد گذشت، تا اینکه از بنیاد طبقی آوردند و در حیاط خانه گذاشتند و این به آن معنا بود که آقای گلستان‌زاده به شهادت رسیده. خدا نصیب کسی نکند، باورش سخت بود و شدت ناراحتی و بی قراری من در میان آشنایان این گونه بود که آنها تصور کردند من بعد شهادت ایشان زنده نمی‌مانم. مراسم ختم و پس از آن سوم و هفتم و چهلم و در پی آن چهار سال سالگرد ایشان با شکوه خاصی برگزار شد. در این سال‌ها خانواده آقای گلستان‌زاده بسیار مرا کمک کردند و مراقبت خاصی از من و فرزندانم می‌کردند.

* در طول آن سال‌ها که برای ایشان مراسم می‌گرفتید و بر سر مزار ایشان حاضر می‌شدید، چه می‌گفتید؟ با جای خالی ایشان چطور کنار می‌آمدید؟

خدا شاهد است که من هیچ‌گاه قبول نکردم که آقای گلستان‌زاده شهید شده‌اند. دلم روشن بود که ایشان زنده هستند و برمی‌گردند. حتی زمانی که بر سر مزار ایشان حاضر می‌شدم، فرزندان خود را نمی‌بردم، چون یقین داشتم که مسلم بر‌میگردد. شدت ناله و زاری من بر سر مزار آقای گلستان‌زاده به حدی بود که یک روز خانمی به من گفت "این شهید پسرته که این همه براش بی تابی؟" روز و شب من همواره با یاد ایشان می گذشت.

*چه چیزی به شما این اطمینان را می‌داد که آقای گلستان‌زاده اسیر هستند و شما باید منتظر ایشان باشید؟

من در طول این سال‌ها شبی نبود که خواب مسلم را نبینم. همواره در خواب به من می‌گفت من زنده هستم و برمی‌گردم، من اسیر هستم. بعد از گریه از غم دوری ایشان، در واقع بیشتر دوست داشتم در خواب باشم تا بیشتر بتوانم ایشان را ببینم. دلخوشیم شاید همین خواب‌ها بود.

*فرزندانتان را چطور در غیاب پدرشان آرام می‌کردید؟

وقتی سراغ پدرشان را می‌گرفتند به آنها می‌گفتم که او شهید نشده، اسیر است و برمی‌گردد. شاید آنها بیرون از خانه می‌شنیدند که پدرشان شهید شده، اما من به آنها تلقین کرده بودم که اینگونه نیست و زنده است. البته دخترم مریم نزدیک به دو هفته به شدت مریض و در بیمارستان بستری شد. بعد از معاینات و آزمایشات متعدد، به من گفتند که جای خالی پدرش از لحاظ روحی بر او اثر گذاشته و به این دلیل مریض است، اما دو پسر دیگرم به نسبت بهتر با نبود پدر کنار می‌آمدند.

*حس و حالتان زمانی که خبر مبادله اسرا پخش شد، چه بود؟

به بچه‌هایم قول داده بودم که پدرشان زنده است و برمی‌گردد. بیشتر بابت این موضوع ناراحت بودم که اگر قولم درست نباشد، با ضربه روحی که پس از آن به آنها وارد می‌شود، چه کنم. وقتی اولین گروه از اسرا بازگشتند، برادر شوهرم به همراه خانواده‌اش به نزد من آمدند و گفتند یکی از اسرا به کازرون آمده و  برای مراسم استقبال می‌خواهیم برویم. بهتر است که شما هم بیایید. من هم همراه آنها رفتم. در خانه آن اسیر  به من گفتند که آقای گلستان‌زاده اسیر است و  قرار است که بازگردند. من گفتم او "آزاده گلستان" است و کس دیگری است. زمانی که آقای گلستان‌زاده در مرز باختران در قرنطینه به سر می‌بردند، آقای شجاعی؛ یکی از دوستان خانوادگی‌مان، آقای مرتزج را که با آقای گلستان‌زاده اسیر شده بودند را می‌بینند و از ایشان درباره وضعیت اسرای کازرون سوال می‌کنند. آقای مرتزج خبر اسارت آقای گلستان‌زاده را تایید می‌کنند و می‌گویند که او آزاده شده است. آقای شجاعی به سرعت با خانواده‌اش تماس می‌گیرد تا به ما اطلاع دهد که آقای گلستان‌زاده در خاک ایران است.

20130927_184815

*واکنش مادر آقای گلستان‌زاده از خبر آزادی پسرش چه بود؟

خواهر آقای شجاعی به منزل مادر شوهرم می‌آیند تا خبر آزادی آقای گلستان‌زاده را بدهد. زمانی که مادر شوهرم در خانه را باز می‌کند و می‌شنود که مسلم زنده است؛ آنقدر قربان صدقه‌ی او می‌رود که گویا از خود‌ بی‌خود شده بود. بعدا به من گفت که هفت مرتبه دور این خانم که خبر زنده بودن مسلم را داده بود، گشتم.

*خبر چطور به شما رسید؟

من در مراسم استقبال از همان اسیر بودم و در راه بازگشت مادر شوهر و خواهر شوهرم را دیدم. مرا در آغوش گرفتند و خبر زنده بودن مسلم را دادند. باز هم قبول نمی‌کردم و باز هم می‌گفتم تشابه اسمی است و شما اشتباه می‌کنید. تا اینکه برادر آقای گلستان‌زاده از مرز باختران، صحت و سقم خبر را پیگیری می‌کند. آنجا خبر را تایید می‌کنند. ساعت ۳ صبح تمام فامیل و آشنایان در خانه جمع شدند. اما من به شدت وضعیت روحی آشفته‌ای داشتم و بارها از هوش رفتم. صبح به شیراز رفتیم تا از کاروان اسرا استقبال کنیم. منتظر دیدار مسلم بودم، اما نمی‌توانستم بر روی پاهای خود بایستم. به ناچار در حالی که سه فرزندم به من تکیه کرده بودند، به درختی تکیه کردم. آنچه به چشم می‌دیدم، نمی‌توانستم باور کنم. اما آقای گلستان‌زاده در مقابل من بود و من قدرت نداشتم که این فاصله را طی کنم تا به ایشان برسم. زن عموی آقای گلستان‌زاده متوجه موضوع شد و فریاد زد که بیاید زهرا را ببرید تا از نزدیک مسلم را ببیند. به نزدیک مسلم رسیدم و گریه اجازه هیچ صحبتی را نمی‌داد. هر دویمان غصه دوری و فراق این چهار سال را با گریه جبران کردیم...

 من به بچه‌ها پدرشان را معرفی کردم. مریم ۵ ساله بود و اصلا پدرش را نمی‌پذیرفت. او تنها عکس‌های پدرش را دیده بود و حالا که آقای گلستان‌زاده هیچ شباهتی به عکس‌هایش نداشت، تنها یک جمله می‌گفت من بابای عکسی‌مو می‌خوام . اما ایمان و پیمان، چون سنشان بیشتر بود، راحت پذیرفتند.

* وضعیت سلامتی آقای گلستان‌زاده چگونه بود؟

بسیار حالش وخیم بود. بسیار با خودم می‌گفتم که اگر در اسارت زنده مانده، با وضعیتی که دارد؛ حتما پس از اسارت از دست می‌رود. تا مدت‌ها در بیمارستان بستری بودند تا بهبودی نسبی حاصل شد. در آن روزها، بایت این موضوع بسیار آشفته و ناراحت بودم. نگرانی سلامت ایشان مرا به شدت اذیت می‌کرد.

*هنوز سنگ قبر آقای گلستان‌زاده را دارید؟

خیر. در همان سال‌ها برای خاکسپاری یکی از شهدای شهرمان به بنیاد دادیم.

*آقای گلستان‌زاده را چطور می بینید؟

ایشان مرد خانواده، دلسوز، محکم و استوارند. مردم‌دار و مردم دوست هستند و هیچ وقت در کمک به مردم از هیچ کوششی دریغ نکرده‌اند. بسیار در حق خانواده زحمت کشیده‌اند. البته ایشان هنوز هم خواب اسارت را می‌بینند و هنوز هم در حال و هوای آن روزها هستند. در مواقعی ایشان از لحاظ روحی و روانی به هم ریخته و آشفته می‌شوند که این همان اثرات بد روزهای سخت اسارت است. اما ایشان با سرافرازی آن روزها را پشت سر گذاشته‌اند.

*از شما بابت وقت ارزشمندی که در اختیار سایت سجاد قرار دادید، کمال تشکر را دارم.

من هم از شما تشکر می‌کنم و  امیدوارم مسئولان بیشتر از گذشته، به شخصیت والای آزادگان که عمرشان را در راه افتخار و سربلندی این سرزمین گذاشته اند، ارج نهند.

نوشته شده توسط در 15:51 |  لینک ثابت   • 
مطالب قدیمی‌تر
Online User

پیغام ورود و خروج