X
تبلیغات
ادبیات پایداری

دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1392

رهبرمعظم انقلاب : ادبیات مقاومت و انقلاب اسلامی کشور را از ادبیات وارداتی بی‌نیاز کرد.

رهبر انقلاب در دیدار دست اندرکاران دفاتر ادبیات مقاومت و ادبیات انقلاب اسلامی حوزه هنری:

 
ادبیات مقاومت و انقلاب اسلامی کشور را از ادبیات وارداتی بی‌نیاز کرد/ تبیین ظرفیت معرفتی بر آمده از انقلاب در مقابل اراده جریان‌های معاند
حضرت آیت الله خامنه ای رهبر معظم انقلاب اسلامی صبح دوشنبه23 اردیبهشت در دیدار دست اندرکاران دفاتر ادبیات و هنر مقاومت و ادبیات انقلاب اسلامی حوزه هنری، ایجاد یک حرکت عظیم، الهام بخش و برانگیزاننده در زمینه ادبیات مقاومت و انقلاب اسلامی و همچنین جلوگیری از به ثمر نشستن خواست برخی جریان های معاند انقلاب اسلامی در جهت انزوای مفاهیم و حقایق انقلاب اسلامی را دو ویژگی مهم و شاخص در فعالیت های حوزه هنری خواندند و تأکید کردند: این حرکت پیشرو و موثر، کشور را از ادبیات وارداتی بی نیاز کرد.
حضرت آیت الله خامنه ای، با اشاره به برخی تلاش های جریان موسوم به روشنفکری برای وارونه سازی، پنهان سازی و مکتوم نگه داشتن حماسه بزرگ و با شکوه انقلاب اسلامی و مسائل مربوط به آن خاطرنشان کردند: تبیین ظرفیت عظیم معرفتی و معنوی برآمده از انقلاب اسلامی از سوی هنرمندان متعهد، رویه و سنت غلط موجود در آثار روشنفکران و اکتفا به آثار ترجمه ای را تغییر داد و به استغنای در تولیدات و ارائه محصولات بسیار با ارزش و فاخر در زمینه های گوناگون ادبی و هنری منجر شد.
ایشان همچنین با تأکید بر ضرورت تقویت بخش پژوهشی در حوزه ادبیات مقاومت و ادبیات انقلاب اسلامی افزودند: البته این مسئله به معنای منحصر شدن در روشهای تحقیق غربی نیست، بلکه باید در عین استفاده از این روشها، ابتکارات خردمندانه و هوشمندانه ای نیز بخرج داد.
رهبر انقلاب اسلامی همچنین با اشاره به اهمیت سبک «تاریخ شفاهی» در تدوین آثار ادبی بخش مقاومت و انقلاب اسلامی، مسأله ی توجه به حقوق نویسندگان و تهیه کنندگان آثار تولید شده در این عرصه را نیز یادآور شدند و افزودند: نقش تدوین کنندگان آثار در کنار راویان مطالب همچون پرداخت هنرمندانه ای است که اثر هنری را شکل می دهد، به همین دلیل توجه به پدید آورندگان این قبیل آثار هنری، می بایست مورد توجه جدی قرار گیرد.
ایشان ضرورت بررسی های تطبیقی درخصوص دفاع مقدس و سایر جنگ های معاصر و همچنین مقایسه بین انقلاب های بزرگ دنیا و انقلاب اسلامی ایران را نیز مورد تأکید قرار دادند و خاطرنشان کردند: انقلاب اسلامی در مقایسه با سایر انقلاب های بزرگ دنیا از عمق، قوت و کارآمدی بیشتری برخوردار است اما در عین حال بر خلاف سایر انقلاب های بزرگ آن طور که باید به آن پرداخته نشده و لازم است در تدوین کتب تاریخی، رمان و اَمثال آن کارهای بیشتری صورت پذیرد.
رهبر انقلاب اسلامی در ادامه نیز چند نکته مهم را خطاب به دست اندرکاران دفاتر ادبیات مقاومت و ادبیات انقلاب اسلامی حوزه هنری یادآور شدند.
«برنامه ریزی برای انتشار آثار مکتوب خوب تولید شده در قالب سایر محصولات هنری»، «توزیع فراگیر و روشمند محصولات تولید شده»، «لزوم ترجمه آثار فاخر ادبیات مقاومت و انقلاب به زبانهای خارجی»، «وارد کردن ادبیات مقاومت و انقلاب به فضاهای دانشگاهی»، «ضرورت تجلیل از آثار با ارزش و عناصر برجسته ی فعال در حوزه ادبیات مقاومت و انقلاب اسلامی» از نکاتی بود که حضرت آیت الله خامنه ای در این جلسه مورد تأکید قرار دادند.

در ابتدای این دیدار، تعدادی از اعضای دست اندرکار دفتر ادبیات مقاومت و ادبیات انقلاب اسلامی به طرح دیدگاههای خود پرداختند.

منبع:پایگاه اطلاع رسانی دفترمقام معظم رهبری

نوشته شده توسط در 23:9 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نوزدهم اردیبهشت 1392

این نبش قبر، عقده ی دیرینه ی شماست

 

مسعود یوسف پور یکی ازطلاب حوزه علمیه مشهدجديدترين سروده خود را به موضوع نبش قبر حجر ابن عدي توسط جريان سلفي فعال در سوريه اختصاص داده است:

این نبش قبر، عقده ی دیرینه ی شماست

این ها گواهِ جنگ علیه خودِ خداست 

وهابیان پست! چرا بس نمی کنید 
اندازه ی خصومت یک قوم تا کجاست؟ 
گیرم که نبش قبر کنیدش، چه فایده؟ 
دیگر مزارِ ابن عدی در قلوب ماست ... 
"یک عده آمدند پی نبش قبر"، آه
این حرفها چقدر برای من آشناست 
تاریخ چند صفحه ورق خورد تا رسید 
آنجا که دور قبر غریبی سر و صداست ...
تا نبش قبر فاطمه راهی نداشتند 
دیدند ذوالفقار به دستان مرتضاست 
ذهنم دوباره رفت به جایی شبیه این 
حرف مدینه نیست دگر، حرف کربلاست 
ده نیزه دار دور و برِ قبر کوچکی 
حلقه زدند... لشگر دشمن چه بی حیاست 
حالا رباب مانده و یک شیرخواره که 
مثل سرِ حسین، سرش روی نیزه هاست... 
 
نوشته شده توسط در 19:9 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه دوم اردیبهشت 1392

نامه شهیدنوجوان برای همکلاسی هایش + تصاویر نامه


njkuu

 

شهید علیرضا محمودی این نامه رو چند وقت قبل از شهادتش برای دوستان و همکلاسی هاش می نویسه و برای معلمش می فرسته تا نامه رو برای دوستانش بخونن. معرفت و بزرگی رو میشه تو همین چند خط نامه به وضوح مشاهده کرد. همون چیزی که حضرت روح الله(ره) می فرمود که بعضی از این ها ره صد ساله رو یک شبه طی کردند...

 

 

cddd

 

fgh

 

dfgr

 

jhncxcx

 

vvbfd

 

  منبع: سایت قافله www.qafelehshohada.parsiblog.com

برای شادی روح پاك این شهید بزرگوار صلوات
نوشته شده توسط در 14:59 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392

شاعری که فریاد شهیدان بود!

خبرگزاری فارس: شخصیت مرحوم رحمدل در کشور نمادسازی شود




زنده یاد دكتر غلامرضا رحمدل, آيينه دار غزل شیعی

اشاره

«دكتر غلامرضا رحمدل» شاعري دلسوخته بود، شعرش آميزه بغض و فرياد شهيدان، آيينه دار غزل حماسه هاي والاي شيعي.
پژوهشگري باورمند و عاشق بود، با صفا و صميميت و تواضعي مثال زدني. به چله عمر كه رسيد، دلش يك سره وقف عاشورا شد و خلوت عاشقانه اش به پژوهش در تاريخ پر رمز و راز تشيع و ماجراي جاودان عاشورا گره خورد، آن سان كه همه چيز را در حاشيه گذاشت، حتي شعر و ادبيات را.
بيست و پنج فروردين هشتاد و هشت در پنجاه سالگي به سراي باقي كوچيد و به بهار بي كران حضرت حق پيوست. يادش سبزباد!

برخي از آثار آن زنده ياد از اين قرار است:

مجموعه شعرهاي«از زمزمه تا فرياد»، «ما ايستاده ايم»، «شكفتن توفان»، «صخره در گلوگاه آب»، «گدازه هاي چاه و آه»، «بال بال ثانيه ها».
تذكره شهداي كربلا (سه جلد)
رجزهاي يورشي در كلام حماسه آفرينان كربلا
ديدگاه هاي حكومتي سعدي
چشيدن دريا (مقالات تاريخ اسلام)
حماسه آب (عاشورا شناسي)
حماسه عطش (عاشورا شناسي)
رنگ و درنگ آب (پژوهش قرآني)

*فصل باغچه هاي سنگي

رفتگران قديمي
خاطرات شهيدان را
از حافظه ديوارها پاك مي كنند
و ميوه چينان كامپيوتري
در سينه خيابان ها
باغچه هاي سنگي مي كارند،
اينجا هوا سكنجبيني است
و گلها
يا بنفشه اند و سر به گريبان،
يا ارغوان اند و خاموش.

* ني نامه ها

بهار
با رويش پنجره ها
آغاز مي شود،
واژه هاي باران
خاطرات خاك را ورق مي زنند
و من
نگاه كاغذي ام را
در باغچه سكوت مي كارم،
برگ ها
حلقه هاي زنجير درختان اند،
كه با تهاجم شلاق باد
غم نامه خاك را زمزمه مي كنند....

*پرنده عاشق!

ترانه تنهايي را
به گوش دريا بسپار!
شاخه ها مشتي استخوان سبزند
و درختان را ياراي همراهي نيست.

*زير آوار خاطرات

مردان عروسكي
پيش پاي بته اي كاغذي
صف بسته اند
و آدمهاي ماكياولي
با قلمهاي روغني
شكل مار مي كشند،
شهيدان
زير آوار خاطرات
زنده به گور مي شوند
و كبوتران
برعقربه هاي ساعت...

*برادرم!

گورهاي خاموش را نگاه كن،
گورهاي خاموش را!
آن سويتر
سنگ تراشان
شعرتراشان
سياست تراشان.

*اقليم شهود

باز از جبهه حق نعش شهيد آوردند
ورقيپاره ز قرآن مجيد آوردند
چاوشان حرم از علقمه خوزستان
جسم بي دست ابوالفضل رشيد آوردند
آن كه با ياد لب تشنه سردار سحر
آب بر آب فشاند و نچشيد آوردند
سرخوشان حرم عشق ز اقليم شهود
به دل خسته عشاق اميد آوردند
هاي ياران! بشتابيد و لبي تر بكنيد
باده از كوثرِ ميزان و حديد آوردند
مَشكِ اشك دل عشاق مشبك شد، آي
باز از جبهه حق نعش شهيد آوردند

*ما و شما

ما چون شما شهيد فروشي نميكنيم
فرياد را اسير خموشي نميكنيم
با محتسب كه ساغر ما را شكسته است
همجوشي و مذاكره نوشي نميكنيم
ما شاعريم و نان سياست نمي خوريم
در حزب باد خانه به دوشي نميكنيم
اهريمنانه لاف سروشي نمي زنيم
آهنگرانه مار به دوشي نميكنيم
ما آرمان ميثم خرما فروش را
هرگز فداي زهد فروشي نميكنيم
يا بوسه بر انا الحق حلاج مي زنيم
يا ادعاي دار به دوشين مي كنيم
ميراث ما ز عشق، رجزهايسرخ ماست
ما چون شما شهيد فروشين مي كنيم

*ما ايستاده ايم

ما متصل به نام خدا ايستاده ايم
چون سرو سر فراز و رها ايستاده ايم
ما از شرنگ آتش ميثاق سرخوشيم
در وادي الَستُ و بَلي ايستاده ايم
قربانيان مسلخ عشق ايم و منتظر
در وعده گاه سرخ منا ايستاده ايم
در شعر پايداري رندان پايدار
اين است رمز حادثه؛ ما ايستاده ايم

* آبروي شهيد

بر نعش شهيد تركتازي مكنيد
در محضر دوست سرفرازي نكنيد
در عرصه بازي سياسي، زنهار!
با آبروي شهيد بازي مكني
استغاثه بر ضريح شعر
حيف است كه باغ خارپوشان گردد
فرياد، لطيفه خموشان گردد
يا رب! مپسند عرصه شعر و هنر
تاراجگهِ فضل فروشان گردد
نوشته شده توسط در 13:27 |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392

مصاحبه‌ای که با قیصر امین‌پور انجام شد اما منتشر نشد!

حسین قرائی/

خبرگزاری فارس: گفتم: استاد می‌خواستم با شما مصاحبه کنم تا تحقیقم کامل شود. قیصر با لبخندی گفت: من اهل مصاحبه نیستم، یعنی اصلا حرف زدن بلد نیستم که به درد مصاحبه بخورد. خلاصه با این شرط که هیچ جا چاپ نشود. فقط در یک تحقیق دانشجویی گنجانده شود با او مصاحبه کردم. چه مصاحبه‌ای! نه واکمن آورده بودم و نه دوربین حرفه‌ای...!

خبرگزاری فارس: مصاحبه‌ای که با قیصر امین‌پور انجام شد اما منتشر نشد

به گزارش خبرنگار کتاب و ادبیات خبرگزاری فارس، دوم اردیبهشت زادروز تولد قیصر امین‌پور شاعر انقلاب است. مطلب ذیل خاطره‌ای از حسین قرائی است از مصاحبه‌ای که با قیصر امین‌پور  انجام داد ولی شرط قیصر این بود که در هیچ‌جا منتشر نشود!

 

* مصاحبه‌ای بدون واکمن/ او گفت و من نوشتم

1- اواسط اسفند‌ماه 80 بود که می‌خواستم برای مصاحبه و تحقیقی که حول شخصیت و‌ آثار «قیصر امین‌پور» بود او را ببینم. یکی از دوستان را هم به عنوان عکاس به همراه خودم برده بودم. در بدو ورود به سروش نوجوان، نگهبان جلویمان را گرفت و گفت: کجا؟ گفتم: می‌رویم پیش دکتر امین‌پور. گفت: دوربین را بگذارید و بروید گفتم نمی‌شود می‌خواهیم با ایشان مصاحبه کنیم. خلاصه عاقبت در مقابل الحاح و اصرار ما زنگ زد به آقای امین‌پور و با او صحبت کرد و گوشی را داد به من و گفت: با شما کار دارند، صدای نازنینی در آن سوی خط گفت: لازم نبود دوربین بیاورید آقاجان!

رفتیم و حدود 10 دقیقه منتظر شاعر «تنفس ـ صبح» بودیم. پیش خود گفتم؛ اینکه با رعد سرفه‌های گران سینه صاف می‌کند حتما باید قیصری باشد بلند قامت و تنومند. وقتی که در قاب در ایستاد با صدایی که در آن نجابت موج می‌زد گفت: سلام. گرفتم که دردمند است و برای همین این قدر دردواره دارد، نشست و ما هم نشستیم.

حدود چهل ـ پنجاه دقیقه وقت قیصر را گرفتم.

گفتم: استاد می‌خواهم در مورد شما مطلبی بنویسم و یک سری چیزها نوشته‌ام، ولی در مورد جنابعالی اطلاعات چندانی به دست نیاوردم. می‌خواستم با شما مصاحبه کنم تا تحقیقم کامل شود. قیصر با لبخندی گفت: من اهل مصاحبه نیستم، یعنی اصلا حرف زدن بلد نیستم که به درد مصاحبه بخورد.

خلاصه با این شرط که هیچ جا چاپ نشود. فقط در یک تحقیق دانشجویی گنجانده شود با او مصاحبه کردم. چه مصاحبه‌ای! نه واکمن آورده بودم و نه دوربین حرفه‌ای...!

استاد شما در چه سالی و کجا به دنیا آمدید و ...

شما واکمن ندارید؟!

نه؟

{قیصر امین‌پور}: پس چطور می‌خواهید بنویسید!

{قیصر امین‌پور}: شما بگویید و من می‌نویسم.

{قیصر امین‌پور}: باشد من می‌گویم و شما بنویس مشکلی نیست.

من کلمه به کلمه می‌پرسیدم و او کلمه به کلمه با محبت و آرامش پاسخ می‌گفت: من می‌پرسیدم و او با شور و نشاطی جوانانه پاسخ می‌گفت.

 

* قیصر: حالم گاهی مثل گل می‌شود

2- چند ماه بعد دوباره به سروش نوجوان رفتم. البته به بهانه اینکه تحقیق را نشانش بدهم. از پیشوا تا خیابان مطهری خیلی راه بود ولی... که عشق اول نمود آسان ولی افتاد مشکل‌ها. حالا همه کتاب‌های قیصر را خوانده بودم، همه‌اش را حتی داستان‌هایش را رفته بودم از مجله سوره خوانده بودم، نقدهایش را زندگی کرده بودم. در آن دیدار چند سؤال از ایشان کردم او هم جواب می‌داد؛

استاد شما در مجموعه «تنفس صبح» نسبت به شهیدان و آرمان‌ها توجه ویژه نشان داده‌اید ولی در گل‌ها همه آفتابگردانند، چنین چیزی به چشم نمی‌خورد؟

ـ سریع و صریح گفت: «یا به قول خواهرم فروغ: دست‌های خویش را / در کدام باغچه/ عاشقانه کاشتی؟ این دست‌های یک جانباز است. من آن آرمان‌ها را در لفافه گفته‌ام.

استاد منظور از کوچه‌ آفتاب در شعر:

در خواب شبی شهاب پیدا کردم

در رقص سراب آب پیدا کردم

این دفتر پر ترانه را هم روزی

در کوچه آفتاب پیدا کردم.

- کوچه آفتاب کجاست؟ گفت: انقلاب اسلامی

دو سؤال دیگر از محضرتان دارم.

«به عصرهای جمعه‌ای / که با دوچرخه‌های لاغر بلند/ تمام اضطراب شنبه‌های جبر را / رکاب می‌زدیم» این چند سطر را هم خودتان مطرح می‌کنید؛

جمعه‌ها روز استراحت ما بود و تمام جمعه را به تفریح مشغول بودیم ولی شنبه‌ها جبر و ریاضی داشتیم و جبر هم درس سختی است!

«گفت: احوالت چطور است؟ گفتمش عالی است/ مثل حال گل/ حال گل در چنگ چنگیز مغول!» منظورتان چیست؟

ـ ببینید من واقعا گاهی اوقات این گونه‌ام و این گونه می‌شوم.

 

* گفتم شما هم شعر بخوانید ببینید کدام‌یک بیشتر از شعرهای شما را حفظ هستیم

3ـ اردیبهشت ماه 84 همراه بیوک ملکی او را در نمایشگاه کتاب دیدم مهربانانه نشسته بود و با او حرف می‌زد. پیراهن آبی تقریبا مندرسی به تن داشت. با نهایت سادگی روی جدول نشسته بود. سلام کردم مثل بچه‌ای که پس از چند سال دوباره پدرش را یافته باشد. ذوق زده نشستم روبرویش کمی صحبت کردم و گفتم چندی پیش در سروش نوجوان ملاقاتتان کردم؟

شناخت و گفت: تو هنوز نوجوانی‌ات را حفظ کرده‌ای!

استاد! من شعرهای شما را از بر می‌خوانم شما هم بخوانید ببینم کدام یک بیشتر از حفظیم و آقای ملکی داوری می‌کنند. دستهایش را به نشانه تسلیم بالا برد و خنده محاصره‌اش کرد و گفت: نه ما تسلیمیم!

آن روزها خیلی لاغر و نزار شده بود قشنگ یادم هست، موهای سپیدش در مقایسه با روز اول که دیده بودمش زیادتر شده بود وقت را غنیمت شمردم و از او شماره تلفن منزلش را گرفتم، قرار شد که چند تن از دبیران خوش ذوق ادبیات را نزد ایشان ببرم که پذیرفت گفت: شب قبلش زنگ بزن و هماهنگ کن، در خدمتیم!

 

* صمیمیت حتی با نظافت‌چی دانشگاه

4- آذرماه 85 در دانشکده ادبیات دانشگاه تهران برای سلمان هراتی بزرگداشت گرفته بودند، اولین سخنران «گل آفتابگردان» بود که چند جمله‌ای درباره سلمان گفت، قابل تأمل بود «سلمان با این مایه شتاب شدن و سرعت شکوفایی خویش، اعجاب‌برانگیز است».

 

5 ـ هر گاه وقتی دست می‌داد به کلاس‌های قیصر می‌رفتم. یک روز در طبقه چهارم ساختمان دانشکده ادبیات، پیرمردی را دیدم که داشت با او صحبت می‌کرد و می‌‌گفت: استاد! مجله شعر را که عکس شما را روی جلد زده بود. خواندم شما هم خواندید؟ بله خواندم. او با نظافت‌چی‌های دانشگاه هم صمیمی شده بود. چند جلسه در کلاسهای نقد ادبی و ادبیات معاصر شرکت نمودیم. یک ویژگی که او در این کلاس‌ها داشت. آوردن کتاب و امانت دادن آن به دانشجویان بود و بچه‌ها هم با شوق از او امانت می‌گرفتند.

 

* بچه نیستم که با تعریف شما خوشحال شوم

6ـ آخرین بار که دیدمش مرداد ماه 1386 جلسه نقد کتاب «دستور زبان عشق» بود. با آرامش آمد و حرف‌های منتقدان را شنید و آخر با خنده‌هایی ملیح گفت: من آن قدر هم بچه نیستم که با تعریف شما خوشحال شوم!

برای سید‌حسن حسینی اخوانیه زیبا و عجیبی سروده بود که در آن جلسه خواند. امروز باید آن را برای روح بلند او خواند. مرثیه‌ای که به نظر من یکی از بهترین سوگ سرودهای قرن محسوب می‌شود.

باورم نمی‌شود، کی کسی شنیده است

زیر خاک گم شوند قله‌های استوار؟

نوشته شده توسط در 13:13 |  لینک ثابت   • 

شنبه هفدهم فروردین 1392

اینها که با رأی گروهی دود می‌شوند هیچ نسبتی با بهار ندارند

یادداشت علیرضا قزوه؛

اینها که با رأی گروهی دود می‌شوند هیچ نسبتی با بهار ندارند

بهار اگر تصمیم بگیرد یک روز بساط شما را به خیابان می‌ریزد و شما را به خس و خاشاکی بدل می‌کند. اینها که با رأی گروهی دود می‌شوند و می‌روند هوا هیچ نسبتی با بهار ندارند.

 علیرضا قزوه، شاعر و مدیر سابق رئیس مرکز تحقیقات زبان فارسی دهلی‌نو در یادداشتی به طرح موضوع «بهار» که این روزها در ادبیات سیاسی کشور معنای خاصی پیدا کرده است پرداخته است. این یادداشت به شرح زیر است:

 «از زنده‌باد سبز تا زنده‌باد بهار»

 بهار هم یکی مثل ماست که سرش کلاه نمی‌رود. کلاه از سر باد برمی‌دارد و به کلاهبردارهای سیاستمدار که ادای فرهنگ را درمی‌آورند می‌خندد.

 بهار تاریخ مصرف ندارد، اما آدم‌های زنده باد من و زنده باد دوست من و زنده باد دوست دوست من تاریخ مصرفی تا خرداد 1392 دارند.

 بهار را نمی‌شود با اره برقی قطع کرد. هل داد و به زمین انداخت. اینها که با یک فوت جماعتی و یا رای گروهی دود می‌شوند و می‌روند هوا هیچ نسبتی با بهار ندارند.

 بهار را نمی‌شود برکنار کرد. رای اعتماد به بهار در دست من و تو نیست. بهار نیازی به نشان دولتی درجه یک ندارد.

 بهار سرش کلاه نمی‌رود. فقط تماشا می‌کند و می‌خندد به سیاه بازی حاجی فیروزهایی که برای هم دست می‌زنند و برای هم گریه می‌کنند و خود را به قله‌ها شبیه می‌دانند.

 بهار اگر تصمیم بگیرد یک روز بساط شما را به خیابان می‌ریزد و شما را به خس و خاشاکی بدل می‌کند. بهار از جنس ریشه است و از جنس ادب است و از جنس شعر است. از جنس اصالت است.

 بهار کاری به سالن‌های مجلل برج میلاد ندارد. بهار صبح‌ها از سمت بهشت زهرا و جوانمرد قصاب قدم به خیابان می‌گذارد و این همه دست‌های گرسنه را در سطل‌های زباله می‌بیند که دنبال چیزی می‌گردند و شباهنگام با افسوس کاغذی برمی‌دارد و می‌نویسد: شما حتی بازیگران خوبی هم نبودید.

 بهار آمده است بگوید سالی که نکوست از بهارش پیداست. بهار با همه جدی است. روزی سلیمان نبی مغرور شد. بادی تختش را کج کرد. سلیمان اعتراض کرد به باد که چرا تختم را کج می‌کنی. باد گفت راست باش تا راستت کنم.

 بهار با کسی شوخی ندارد و اگر بخواهد ناگاه هزار شاعر را فرمان می‌دهد تا تخت سلیمانک‌ها را کج کنند. بهار آدم‌های فراوانی دارد که بدون نیاز به یارانه به یاری‌اش می‌روند و عیدی‌شان را از خدا می‌گیرند و از قطع بودجه‌شان نمی‌ترسند. حتی اگر فیلمشان را بگیرند و در صحن علنی جایی نمایش دهند.

 ما مریدان حضرت بهاریم. امر امر اوست؛ بهار ولایت عشق است نه چیز دیگر ...»

نوشته شده توسط در 13:50 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392

به احترام پرچم جمهوری اسلامی

                                   

    

معمولا یک ماه مانده  به ایام مبارک دهه فجر ، خودمان را برای برگزاری هرچه با شکوه تر مراسم این ایام مبارک آماده می کردیم هرکس هرکاری از دستش برمی آمد، انجام می داد.تعدادی از برادران دربرپایی مسابقات ورزشی فعالیت می کردند ، تعدادی دیگر خودشان را برای اجرای برنامه نمایش آماده می کردند،تعدادی از دوستان سرودهای جدید را برای اجرا تمرین می کردند.

البته تمام این تمرینها و مسابقه ها و اجرای تمام برنامه های فرهنگی و هنری ؛ مخفیانه و به دور از چشم نیروهای بعثی عراق و عناصرخودفروخته داخلی انجام می شد و دراین میان ، هرسال ، تعدادی از برادران حزب اللهی و متدین ، قربانی اهداف مقدس خود شده ، روانه سلولهای انفرادی و بعضأ روانه استخبارات بغداد می شدند.البته به مرور زمان ، هوشیاری و زیرکی دست اندرکاران برنامه ها به حدی رسیده بود که در لحظه ورود ناگهانی نیروهای عراقی، تمام دکورهای نمایشی ، مبدل به چند ملحفه افتاده بر روی زمین می شد و بازیگران نیز به سرعت به حالت طبیعی خود برمی گشتند بچه ها با استفاده از کمترین امکانات موجود ، برنامه های این ایام را به بهترین وجه ممکن برگزار می کردند و ایران را به اردوگاه می آورند.

در روز 22 بهمن 67 ، بچه ها پرچم جمهوری اسلامی ایران را درست کردند و در ابتدای برنامه ،همه به احترام پرچم جمهوری اسلامی ایستادنند و در حالی که بچه های گروه سرود ، سرود جمهوری اسلامی را می خواندند ، پرچم جمهوری اسلامی برافراشته شد.این برنامه ها به قدری جالب و جذاب بود که احساس می کردیم در مراسم دهه فجر در ایران شرکت کرده ایم .

 اسماعیل یکتایی لنگرودی

نوشته شده توسط در 12:13 |  لینک ثابت   • 

یکشنبه یازدهم فروردین 1392

جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر!

رژیم شاه سمبل وابستگی، استبداد، دیکتاتوری، تکبر، بی اعتنایی به مردم، سرکوب و.. بود و جمهوری اسلامی سمبل عکس  همه این‌ها بود.

جمهوری اسلامی یعنی در یک کلام، آن چیزی که رژیم شاه نبود و نداشت. ایرانیان در دوازدهم فروردین 1358، دقیقا می‌دانستند چه می‌خواهند و چه نمی‌خواهند.
34 سال پیش، مردم ایران از ساعت اولیه روز جمعه دوازدهم فروردین 1358 شناسنامه‌هایشان را برداشته و در کنار محل‌هایی که برای رأی دادن به رفراندوم تاریخی جمهوری اسلامی آری یا نه، صف بستند؛ بیش از 98 درصد از کسانی که در این رفراندوم تاریخی شرکت کردند به جمهوری اسلامی آری گفتند.

در هفته‌های منتهی به دوازدهم فروردین 1358، شماری از جریانات سیاسی به علاوه چهره‌های و شخصیت‌های سیاسی با برگزاری آن رفراندوم موافقت کردند، ولی برخی دیگر این رفراندوم را غیر ضروری می‌دانستند و بر این باور بودند که انقلاب با وقوع خود پایان مشروعیت رژیم شاهنشاهی را به بار آورده است و اینکه مردم دوباره رأی بدهند که آیا خواهان نظام جدید هستند یا نه را بلاموضوع می‌دانستند. آنان بر این باور بودند که مردم در جریان راهپیمایی‌های تاریخی تاسوعا و عاشورا و تأیید دولت مرحوم مهندس بازرگان در سال 1357 عملا رفراندوم را برگزار کرده اند.

اما مردم و امام خمینی به همراه دیگر رهبران انقلاب اسلامی از جمله اعضای شورای انقلاب و دولت موقت موافق برگزاری رفراندوم دوازدهم فروردین بودند. اما مخالفت جدی تر از ناحیه کسانی بود که با نام جمهوری اسلامی برای نامیدن نظام جدید مخالف بودند.

برخی نسبت به اسلامیت ایراد داشتند. آنان می‌گفتند که نظام جدید بایستی سکولار یا غیر مذهبی باشند. حال اگر مردم خواستند در جریانات انتخاباتی که بعدا برگزار شود نمایندگان و دولتی اسلامی سر کار آید، این حق برای آنان محفوظ است؛ افزون بر آن که ممکن است اسلام خواهان و اسلام گرایان نتوانند در انتخابات آتی اکثریت آرا را به دست آورند؛ بنابراین، محتوای اسلامی یا عقیدتی نظام یا دولت بایستی حسب انتخابات عمومی مطابق روال دمکراتیک مرسوم در جوامع دیگر تعیین شود.

عده‌ای دیگر بر این باور بودند که محتوای اسلامی نظام جدید یا جمهوری اسلامی روشن نیست و مردم به اسلامیتی رأی می‌دهند که موضوع یا محتوی آن خیلی مشخص و معین نیست.

در آن سو، برخی دیگر معتقد بودند که با آوردن قید و بند‌هایی دمکراتیک به جمهوری اسلامی ضمانت‌ها یا تضمین‌هایی فراهم می‌شود که نظام آتی دمکراتیک باقی بماند. آنان پیشنهاد جمهوری دمکراتیک اسلامی را به جای جمهوری اسلامی می‌دادند. مرحوم مهندس بازرگان که در عین حال نخست وزیر دولت موقت بود، می‌گفت، اساسا آن را اسلامی ننامیم، چون خیلی مشخص نیست که وضعیت آن در آینده چه می‌شود.

اگر این نظام جدید خوب و کارآمد از آب درآمد که بالطبع افتخار آن به اسلام و مردم مسلمان ایران می‌رسد. اما اگر خدای ناکرده خیلی نظام مطلوبی تشکیل نشد و الگوی موفقی از آن درنیامد، آن به نام اسلام تمام نخواهد شد، در حالیکه از همان آغاز آن را با نام اسلام درآمیزیم، خوب و بد آن به پای اسلام نوشته خواهد شد.

اما در پایان با همه اما و اگر‌ها و ان قلت‌ها، امام در یک جمله معروف فرمودند که جمهوری اسلامی نه یک کلمه کمتر و نه یک کلمه بیشتر.

همین جمهوری اسلامی هم همان گونه که امام خواسته بودند در دوازدهم فروردین 58، به تأیید مردم رسید و امروز درست ۳۴سال از آن تاریخ و بحث‌ها می‌گذرد. امروز اگر به عقب برگردیم، چه می‌توانیم بگوییم؟ اگر قیود ملی، دمکراتیک و مردمی و امثالهم به جمهوری اسلامی افزوده می‌شد، آیا خیلی تفاوت می‌کرد و نظام ما اکنون شکل و شمایل دیگری پیدا کرده بود؟

اگر ما آن را اصلا جمهوری اسلامی نمی گذاشتیم و صرفا می‌گفتیم جمهوری ایران، یا جمهوری ملی ایران، آیا امروز افراد و اقشار دیگری قدرت را در دست داشتند و ساختار قدرت در ایران به گونه ای دیگر بود؟ اگر چند ماهی دست نگه می‌داشتیم و نخست محتوای جمهوری اسلامی یا اسلامیت نظام جدید را تعریف و مشخص می‌کردیم و بعد آن را به رفراندوم می‌گذاشتیم، وضعیت امروزی مان خیلی تفاوت می‌کرد با آنچه اکنون هست؟

آنچه وضعیت امروز ما را ساخته است، مجموعه تحولات سیاسی، اجتماعی و اقتصادی است که تا 34سال در کشورمان اتفاق افتاده به همراه تحولاتی که در عرصه بین الملل و خارج از مرز‌های ایران رخ داده و مستقیم و غیر مستقیم بر ایران تأثیر گذاشته شود.

مجموعه تحولات و کنش‌های سیاسی و اقتصادی داخلی و خارجی بوده که وضعیت امروزمان را ساخته و نه اینکه اگر نام جمهوری اسلامی 34سال پیش شده بود، ملی، دمکراتیک، سکولار یا مردمی و ...؛ به عبارت دیگر، اگر نام ایران پس از انقلاب در رفراندوم دوازدهم فروردین هر چه شده و محتوای آن هر گونه که تعریف شده بود، تمام آنچه در این۳۴ سال اتفاق افتاده است، برای ایران هم اتفاق می‌افتاد.

می‌ماند این ایراد که بسیاری آن روز‌ها و چه بعدها و چه امروز می‌گویند و احتمالا در آینده هم خواهند گفت که مردم در دوازدهم فروردین 58، با انتخاب نظامی روبه رو بودند که محتوای ان را نمی دانستند. اما آیا این ایراد درست است که مردم در دوازدهم فروردین 58 با نظامی روبه‌رو بودند که محتوای آن را نمی دانستند؟

در پاسخ باید گفت: خیر. اینگونه نبود که مردم آگاه نبودند به چه نظام و با چه محتوایی رأی داده اند. اتفاقا مردم با همه وجود محتوای آن را می‌دانستند؛ یا درست تر گفته باشیم مردم یا بخش عمده ای از آن بیش از 98 درصدی که به جمهوری اسلامی آری گفتند، می‌دانستند که چه می‌خواهند. بر خلاف قول مشهور که می‌گوید: مردم ایران در جریان انقلاب می‌دانستند که چه نمی‌خواهند، اما نمی‌دانستند چه می‌خواهند، باید بگوییم مردم ایران کاملا می‌دانستند چه می‌خواهند و اتفاقا به دلیل همان خواسته یا خواسته‌ها بود که رژیم شاه را نمی‌خواستند و در جریان راهپیمایی‌های میلیونی، مخالفت خود را با آن نشان دادند.

از نظر مردمی که در رفراندوم دوازدهم فروردین 58، شرکت کردند، جمهوری اسلامی نماد و سمبل همه آن چیز‌هایی بود که رژیم شاه نخواسته بود یا نتوانسته بود آماده کند و یا اجازه نداده بود مردم به آن برسند.

... وکلام آخرراکه دراول این مقال آورده ایم ...که رژیم شاه سمبل وابستگی، استبداد، دیکتاتوری، تکبر، بی اعتنایی به مردم، سرکوب و.. بود و جمهوری اسلامی سمبل عکس  همه این‌ها بود.

جمهوری اسلامی یعنی در یک کلام، آن چیزی که رژیم شاه نبود و نداشت. ایرانیان در دوازدهم فروردین 1358، دقیقا می‌دانستند چه می‌خواهند و چه نمی‌خواهند.

نوشته شده توسط در 19:57 |  لینک ثابت   • 

جمعه نهم فروردین 1392

نامه خاکی به دوست افلاکی

 
 

تقدیم به یاران سفر کرده در دیار عاشقی و شهیدی که قهرمان ماند سردارشهیدسرتیپ پاسدار«حسین املاکی»قائم مقام فرماندهی لشکرقدس گیلان

به مناسبت بیست وپنجمین سالروزعملیات والفجر۱۰ وعروج عارفانه این شهیدبزرگوار
اشک سرداری که با سوزو گداز      سینه های آسمان را کرد باز
یاد املاکی که او پرواز کرد              سیرت خوش سیرتان هم ناز کرد
می خواهم بر کتیبه ی زخم از “جبهه جنگ ” بگویم که “پرستوهای مهاجر” به آسمان پرکشیدند . مهاجر بدان معنا که هجرت کردند! برای اینجا نبودند! و بازمهاجر: هجر! آری جز هجرشان ،غم دوریشان چیزی برایم نماند. می خواهم از دستان قدرتمندی که چون سدی آهنین در مقابل تجاوز دشمن ایستادگی نمود و با گام هایی استوار، جسد دشمن جنایتکار را در زیر شن زارهای چزابه مدفون ساخت سخن بگویم.
میخواهم از زمانی بنگارم که یادش بخیر در جبهه ها برابری موج می زد و صداقت حرف اول عشق ،آنگونه که بین زمین و آسمان الفتی بود تا ستارگان زمینی را به سوی خود بخواند و ستاره های آسمان که بر عروج ستاره های زمینی غبطه می خوردند. روزی که صفا و صمیمیت در وسعت نگاه مردان بی ادعا به تصویر کشیده می شد و خستگی از آنان به ستوه آمده بود.
و«حسین املاکی» یکی از این ستارگانی بود که خوش درخشید.
راستی که بدیهی ترین اصل خلقت، این است که جسم می پوسد و آنچه می ماند نام است یاد و اثر،و امروز روزی است که اثر لؤلؤی درخشان آسمان در زمین می درخشد.
اگر از سر انصاف نظاره ای بر تاریخ کشور ما کنیم خواهیم دید که مردان دیروز اجازه ندادند حتی وجبی از خاک کشورمان به دست نامردان بیافتد و گفتند : امروز عصر خمینی است نه از آن پادشاهان قاجار و پهلوی که هرکس هر آنچه که توانست از خاک و فرهنگ و ملیت کشور کرم کرد!
و امروز نیز وارثان مردان این قوم سفارش پیرمراد خود را آویزه گوش خود قرار دادند و بر دل نشانده اند که اجازه ندهند این افتخار مورد تاخت و تاز و سهم خواهی عده ایی گردد و نخواهند گذاشت «این نظام به دست نااهلان و نامردمان بیافتد.»
اکنون که با قلم انس گرفته ام دلتنگ پرواز کبوتران حرم عشق ام، همان حرم سترعفاف ملکوت که فرشتگان در آن باده مستانه زدند آنجا که« راه »است بیراهگی نیست آنجاکه نوراست و ظلمت نیست .
منتظرم تا در آدینه عاشقی ، کام عطشناک زندگی در تمنای زلال دیدار یار، چشم به راه آمدن موعود باشد.
اینک در کوچه های انتظار ره می پیمایم شاید آینه اشکم نیم نگاهی از رخ مهتابی اش را حسرت به دل نماند.
و من چه دلتنگ یاران سفرکرده ام .بدن های بی سر که در خاک « بوارین » سرگذاشتند و آنگاه که مظلومیت فریاد حلبچه آزارشان می داد ویلاهای راحت طلبی را زیر پا له کردند.
عاشقانی که بساط آخرت را در کوله پشتی خود چیدند تا از دوری راه و کمی توشه افسوس نداشته باشند.
به قهرمان «بانی بنوک » می اندیشم که قرارگاه های وصل، بی قراراو شدند.
به موقعیت «یاحسین ماووت» می اندیشم که نیروهایش به فکر موقعیت! نبودند .به سنگر و خط الرأس جغرافیایی که نگاه به نگاه دشمن در زیر بارانی از گلوله به زندگی مفهوم می داد تا مرگ را که حیاط دیگر است به تمسخر بگیرد.آنها به مرحله فنا رسیدند .آخرین مرحله سیرسلوک که من فقط نامش رامی دانم رضا ،قنا، توسل… شاید وسط راه ما را اخراج کردند آنها به مرحله آخر یعنی «فنا » رسیدند فنا در ذات حق! به جایی که اسمش شنیدیم و حلاوتش نچشیدیم!
شهیدان / استغاثه!
به دوستان شهیدم که در شلمچه در بی نشانی دنیا مأوی گزیدند وخریدار بلا شدند .بلایی شیرین! تا آخرتشان تضمین شود و من در این بازار وانفسا دنبال نام و نشان هستم و بعضی به دور خود می پیچند نه از درد که از بی دردی و دنیا مست شان کرده واکنون پس از سالها از آن دوران که گرد پیری برمن نشسته است گوشه عزلت گزیده ام و وذلت بعضی از رانده شدگان آزارم می دهد. به شبهای جمعه و قطرات اشکی که مهمان صورت مان می شد و این موهبتی الهی بود .همانگونه که سید الساجدین (ع) فرمودند : «محبوبترین قطرات نزد حضرت حق ، دو قطره است اول قطره خونی که در راه خدا ریخته شود و دوم قطرات اشکی که در نیمه های شب با راز و نیاز عاشقان از چشمان جاری می شود.» و خوش به سعادتتان شما هر دو را داشتید!
بشر آمیخته ایی از تمایلات گوناگون و به ودیعه نهاده شده است اما نمی دانم چرا امروزه بازار ورع و تقوا کساداست وبعضی دنبال چه می گردند! وسهم از چه و که می خواهند!؟ و دیروز قوم خود را فراموش کرده در پیچ و تاب زندگی ،پرستوان پر و بال داده را می تابانند!
به هوش باشیم! نکند شرمندگی برای مان بماند و دردانشگاه عشق مردود شویم!
شهیدان / استغاثه!
دوستان شهیدم امروز هوا غبار آلود است ! مه گرفته است! دشمن صورت کریه خود رانشان نمی دهد وای! اگر رهبری نبود ! استغاثه!
و اکنون که به مهمانی دلم آمده ام دلتنگ روزهای با شما بودن هستم ! کاش با شما بودم. با شما بودن در «مجنون و قلاویزان » دلگیر نیست.
آوازهای« شاخ شمیران و غروب کرخه» زیباست . آنجا که در ساحل «اروند» آدمی مبهوت آسمان پرستاره است و کارون موج در موج لبریز از گلایه!!
گلایه از چه؟ تعجب نکن! این بار گلایه از خودمان است . اینکه دیروزمان را به فراموشی سپرده ایم و به جایی رسیده ایم که ندای هل من معین مقتدای مان تکان مان می دهد که «این تذهبون» و باز امیدواریم که فرمود: «این طور نیست که شما خیال کنید حالا چهارنفر آدمی که از راه برگشتند و نیرویشان تمام شد، معنایش این است که نیروی این گردونه عظیم تمام شده است. نه آقا بعضیها در بین راه قوّه شان تمام می شود. بله ضعیفترها وسط راه آذوقه شان تمام می شود.»
شهیدان / استغاثه!
دلم عجیب دلتنگ با شما بودن است یاد حماسه های لشکر قدس گیلان در شلمچه و عبور از سه راه شهادت ، یادمردان «سورن» و «دوعیجی» .
یادش بخیر رمل های داغ جنوب و سنگلاخ های سرد قله های غرب که آرزوی لحظه ای از یاد حضرت دوست غافل شدن را به دل شیطان گذاشته بود .یاد تکبیر عشق، وضوی خون،نمازمعرفت و اشک شوق و سرود وصل خدایی تان بی تابم می کند!
املاکی عزیز تواز رجال صادقی بودی که عالی ترین در عشق شدی و امروز ندای «این عمّار» می شنوم !
شهیدان / استغاثه!
و شاید امروزدنبال عبدالله بن عباس است ،محمدبن ابی بکر است، مالک اشتر است ، میثم تمار است همانهایی که از آنها به عنوان رویشهای دوران غربت اسلام نام می برد.... و شهیدان استغاثه که رویش باشم نه ریزش! سربلندی دیروز مغرورم نکند که تکبر مکن بر ره راستی که دستت گرفتند برخاستی!
« من کان الله کان الله له» پس قلم و قدم را به خاطر رضای او بر می دارم تا شرح صدر افکارتان را بپردازم که « ان مع العسریسرأ» و مباد اینکه در «یوم تبلی السرائر» ندای « یا لیتنی کنت تراباً» سر دهم.
راه کاروان عشق از میان تاریخ می گذرد و هرکسی در هر زمان بدین صدا لبیک گوید از ملازمان کاروان کربلاست!
و تجدید عهدی دیگر! با تو و همه یاران شهیدم پیمان می بندم که لحظه ای از تفکر بسیجی ماندن غافل نشوم «سقیفه» را بشناسم« بصیرت » داشته باشم و ولایت مداری را اصل قراردهم.
شهیدان / استغاثه!

          از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر           یادگاری که در این گنبد دوّار بماند

آزاده و جانباز۷۰ ۰/۰
اسماعیل یکتایی لنگروی

نوشته شده توسط در 18:35 |  لینک ثابت   • 

جمعه نهم فروردین 1392

کاش ما هم آفتابی می شدیم ...

                                             
                                              

                                         

خـــــــاطرات یک حـــــــکایت بشـــــنوید
دردهایی بی نـــــــــــهایت بشـــــــنوید

روزگــــــار وصــــــــــلت و هــــــجران یار
جـنـــگ بود و عاشــــــقان بی قـــرار...

ســــــوختن،پرداخـــــتن،جــــــان باختن
درد را با ســــــــــوز و ســــازش ساختن

شــــــور بود و زخــــــــم آتشـــــــپاره ها
ســــــــیـنه بود و ترکــــــــش خمپاره ها

بی ریایی بین ما یک رســـــــــــــــم بود
عشـــــــق بود و درد بود و خــــــصم بود

اشـــــــک بود و غـــــــربت پــــــــروانه ها
تــــــــیر،هـــــم آغـــــــوش آن دردانه ها

ســـــــــینه هاشان خاکی و خاکستری
دیـده های آســـــــــمانی، عــــــــــنبری

شـــــــــکوه ها و نای نی را دیـــــــده ام
روزگاری جــــــــــام مــــــــــی را دیده ام

یاد ایـــــــــــامی که با قـــــلب جـــــــــدا
عشق بازان،سرجـــــــدا، پیکر جــــــــدا

کاش ما هم آفــتابی می شــــــــــــدیم
نی اسیر هر ســرابی می شــــــــــدیم

آه از روزی که مـــــا بی خود شــــــــدیم
بی خبر از حــــــال و روز خود شــــــدیم

زخــم هم از ما شــــــــــــکایت می کند
از جـــــــدایی ها حـــــــــــکایت می کند

گــــــفت روزی بین ما اســـــــــــــرار بود
« لا فـــــتی الا علی » ســـــــــــردار بود

مــــــثنوی اکنون چه می خواهی بگــــو
تــــــو ز احــــــــوالم که آگاهــــــــــی بگو

باز ســــری در دلــــــم در بســــته است
این دل وامـــــــانده امشـب خسته است

خســـــته از نامــــــــردمان پســت و دون
کیســــه دوزان شــــقی،غـــــافل ز خون

عاشقی، مستانگی ها گم شده است
همت و مـــــــردانگی ها گم شده است

آخــــــر اینـجا دستـــها، یکدست نیست
در خـــــرابــــــات دل مــــا مست نیست

این کــــــلام آخـــــــــرین فــــریاد ماست
آخــــــرین فـــــــریاد مــــــا در یاد ماست

عاشــــقی درد هـــــــزاران چاره هست
عشـــق در رفتن، هتتتزاران پاره هست

بنـــــــــگرید اینجــــــا که ما وامـــانده ایم
دســــــت ما گــــیرید،مــــا جا مانده ایم

کشــــــت مــــــــا را داغ یـــــــاران کمیل
هـــــــمـت مـــــــــردان گــــــــردان کمیل

اشـــــــک ســــرداری که بــا سوز و گداز
ســــــــــینه های آســـــمان را کـــرد باز

یـــاد «امــــــلاکـــــــی» کـــه او پرواز کرد
ســـیرت خـــوش سیرتان را هم ناز کرد

گــرچـــه اینجــــــــا یک ظهور دیگر است
مثنـــــوی گفـــتن حضــــــور دیـگر است

                                                       اسماعیل یکتایی لنگرودی

نوشته شده توسط در 18:23 |  لینک ثابت   • 
 
Online User

پیغام ورود و خروج